𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹

هوا کاملاً تاریک شده بود و باران هنوز نم‌نم می‌بارید و باد سرد، از میان درختان می‌گذشت. تهیونگ بعد از حدود یک ساعت پیاده‌روی کنار غاری کوچک توقف کرد. دهانه‌ی غار آن‌قدر بزرگ بود که بتوانند شب را همان‌جا بمانند.
ـ امشب همین‌جا می‌مونیم
جونگکوک حرفی نزد ؛ خسته‌تر از آن بود که مخالفت کند
...
تهیونگ چند تکه هیزم خشک از زیر صخره‌ها جمع کرد و بعد از چند دقیقه، آتش کوچکی روشن شد. نور نارنجی آتش تاریکی غار را شکست. جونگکوک با خستگی به دیواره‌ی غار تکیه داد ، زخم پایش از ساعت ها راه رفتن دوباره درد گرفته بود . تهیونگ نگاه کوتاهی به زخم پای او انداخت. پارچه‌ی دور زخم، از خون و گل خیس شده بود. بدون حرف در مقابل جونگکوک زانو زد. جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : چیکار می‌کنی؟!
تهیونگ: اگه این پارچه رو عوض نکنم تا فردا نمی‌تونی حتی یه قدم برداری
جونگکوک : لازم نیست...
تهیونگ اجازه نداد حرفش تمام شود. چاقوی کوچکش را بیرون آورد و گوشه‌ی تیشرت ساده‌ای را که زیر یونیفرم نظامی‌اش پوشیده بود گرفت و تکه‌ای از آن را برید. جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک: لباس خودتو پاره کردی؟!
تهیونگ: لباس پیدا میشه
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، پارچه‌ی خیس را باز کرد و با همان تکه پارچه‌ی تمیز، زخم را دوباره بست. حرکت دست‌هایش آرام و دقیق بود ، انگار سال‌ها این کار را انجام داده بود. وقتی کارش تمام شد، از جایش بلند شد.
تهیونگ : احتمالا تا چند روز باید با همین سر کنی
جونگکوک آرام به پایش نگاه کرد و بعد بی‌اختیار گفت
جونگکوک : ...ممنون
تهیونگ فقط سرش را تکان داد و هیچ‌کدام دیگر چیزی نگفتند.

...

ساعت‌ها گذشت....آتش هنوز آرام می‌سوخت. خستگی بلاخره بر جونگکوک غلبه کرد. سرش را به دیواره‌ی غار تکیه داد و چشم‌هایش بسته شد ، نفس‌هایش کم‌کم منظم شدند. تهیونگ که روبه‌روی آتش نشسته بود، متوجه لرزش خفیف شانه‌های او شد ، هوا هر لحظه سردتر می‌شد. بدون اینکه صدایی ایجاد کند کاپشن نظامی‌اش را از تن درآورد و آرام روی شانه‌های جونگکوک انداخت. جونگکوک حتی بیدار هم نشد و فقط کمی خودش را در گرمای آن جمع کرد.
تهیونگ دوباره کنار آتش نشست ، نگاهش ناخواسته روی چهره‌ی جونگکوک ماند . در خواب...دیگر از آن نگاه سرکش و لجباز خبری نبود و ابروهایش آرام شده بودند. گونه‌هایش بر اثر سرمای هوا، کمی سرخ شده بود و چند تار موی مشکی روی پیشانی‌اش ریخته بود و نفس‌های آرامش سکوت غار را پر می‌کرد. ان‌قدر آرام...ان‌قدر بی‌دفاع... که برای لحظه‌ای باورش سخت بود همین پسر چند روز پیش روبه‌رویش اسلحه گرفته بود و می‌جنگید . تهیونگ بی اختیار پوزخند محوی زد. نگاهش از صورت جونگکوک جدا نمیشد .آرام کمی به او نزدیک شد ، فاصله‌شان فقط چند سانتی‌متر بود. نگاهش روی لب‌های جونگکوک لغزید و برای لحظه‌ای ، ذهنش کاملاً خالی شد. اما همون لحظه انگار به خودش او مد ؛ سریع سرش را عقب کشید و نفس عمیقی کشید.
تهیونگ : ...داری چه غلطی می‌کنی، کیم تهیونگ؟!
با خودش زمزمه کرد و نگاهش را از جونگکوک گرفت و رو به آتش نشست . سعی کرد حواسش را به شعله‌های لرزان بدهد. اما هر چند دقیقه... بی‌اختیار دوباره نگاهش به سمت پسر خوابیده برمی‌گشت و همین... بیشتر از هر چیزی، او را نگران می‌کرد.

...ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹²صبح روز بعد...اولین پرتوهای خورشید...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰باران شروع به باریدن کرده بود و را...

هه فک کردی پارت جدیدههعهع 🤣😝عااااااااام میگم نظرتون چیه افتر...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 145✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط