خارخنديد و به گل گفت:"سلام"

خارخنديد و به گل گفت:"سلام"
و جوابي نشنيد...
خار رنجيد ولي هيچ نگفت !!
ساعتي چندگذشت...
گل؛چه زيباشده بود ،،
دست بي رحمي،نزديک آمد...
گل؛سراسيمه ز وحشت افسرد !!
ليک؛آن خار،درآن دست خزيد..و گل ازمرگ رهيد..
صبح فردا که رسيد ،،
خار،با شبنمي ازخواب پريد...
گل ؛صميمانه به اوگفت :"سلام"
گل ؛اگر خار نداشت ،،
دل ؛اگر بي غم بود ،،
اگر از بهر کبوتر،قفسي تنگ نبود ،،
"زندگي، عشق ، اسارت ، قهر و آشتي "
" همه بي معنابود "



قيصر امين پور
دیدگاه ها (۵)

پدری در دم مرگ است و به بالین پسرشپسری اشک فشان است به حال پ...

من با توأم ولی تو حواست به دیگری ست نفرین به رسم تو اگر این...

کل کل در ادبيات بر سر يک خال: ۱- حافظ: اگر آن ترک شيرازي بدس...

" ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! "ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط