دلم برای کودکیم تنگ شده

دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه ی آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود....
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
دیدگاه ها (۱)

مـی دونــی؟! کاش کســـی بود. . . به گوشــت مــی رسانـد. . ...

مشکلم اینه ک دوستت دارم

To in donya to in aalam/miune in hame adam/bebin del be che ...

از نبودنت دلگیر نیستم... از اینکه روزگاری بودی دلگیرم...

P¹راستش رو بخواید اگر من بخوام از زندگیم بگم خیلی باید بنویس...

رمان سوکوکو _ پارت 18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط