فیک کوتاه از نامجونp
فیک کوتاه از نامجون....p2
همینطور که ی طرف پاپکرن تو دستم بود و داشتم سریال میدیدم که ی دفعه ی جرفه ای تو ذهنم ، خورد ی فکری که میتونست همه چیز رو تغییر بده و نانمجون یکم بهم اهمیت بده ، سریع از رو مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و شروع کردم به پختن غذای مورد علاقش ، خیلی سعی کردم دقت کنم به میزان ادویه ها چون نامجون حساسه
بالاخره بعد از ۲ ساعت پشت سر هم موندن تو آشپزخونه کارم تموم شد ، ب نظر خودم که خیلی غذا خوب شده بود
بی معطلی غذا رو تو ظرف کشیدم و میز شام رو به سلیقه خودم چیدم ، خبلی فکر کردم که چیری رو از قلم ننداخته باشم ولی همه چیز اوکی بود ، نامجون بهم گفته بود که براش صبر نکنم چون کارش تو کمپانی طول میکشه و شامش رو بیرون میخوره ، ولی میدونستم که ایندفعه نمیتونه جلو خودشو بگیره و حتما با بوی غذا وسوسه میشه ...
روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر موندم ، منتظر موندم ، منتظر موندم ، عجبب بود نامجون اگر مبخواست دیر کنه نهایتا ساعت ۱۲ میومد ولی الان ساعت ۱ و نیمه!!
یکم نگرانش شدم ، نکنه اتفاقی براش افتاده ، نکنه ماشین بهش زده و ی عالمه نکنه نکنه های دیگه که ذهنم رو درگیر کرده بود ، نفهمیدم چی شد که بعد از ی مدت چشمام سیاهی رفت و همونحا خوابم برد...
ویو نامجون:
نامجون :امشب نوبت توئه...
لونا : نوبت چی؟
نامجون : امشب تو بیا خونه ی من ... که
نداشت حرفم کامل بشه که گفت
لونا : هرچی ددی بگهه(با هیجان و خوشحالی)
تلفونو قطع کردم و به هیابون روبروم که داشتم با ماشین میرفتم خیره شدم ، و لبخندی به لبام نشست ،
نامجون (تو ذهنش) : لونا ، لونا دختر باحالیه ، ازش خوشم میاد ، خیلی هور*نیه
همینطور داشتم بهش فک میکردم که یکدفعه یاد ا.ت افتادم
و اخمام تو هم رفت
نامجون (تو ذهنش) : الان ا.ت خونس باید بحوری بندازمش بیرون...
بهد از ی ربع رسیدم دم در خونه ماشینو تو پارکینگ پارک کردم رفتم داخل آپارتمان کلید رو انداختم تو در و در رو باز کردم
که با ا.ت مواجه شده بودم که به طرز وحشتناک کیوتی رو میز خوابش برده بود ، لبخندی زدم ولی وقتی لونا رو بادم اومد اخمام تو هم رفت ،
نامجون (تو ذهنش) : نامجون ، تو تصمیمت رو گرفتی ، باید ازش دل بکنی تا به لونا برسی
همبنطور که داشتم با خودم کلنجار میرفتم صدای ا.ت رو شنیدم که بیدار شد
ا.ت : نام..جون..بالاخره....اومدی(با لبخند ی حالت خواب الود)
نامجون : ا.ت ...گمشو از خونه بیرون
ا.ت : چ..چی..؟!!
نامجون : میگم از خونه ی من برو بیرون (عربده)
ا.ت که کنترل اشکاش رو از دست داده بود با گریه پرسید
خونه ی تو ؟ راس میگی این خونه ی توئه ولی چ شبا که برا اومدنت بیدار نموندم ، ولی تو هیچ وقت محل سگ هم بهم ندادی لامصببب زندگیم ، تمام این ی سال رو زجر کشیدم
پارت بعدی...
همینطور که ی طرف پاپکرن تو دستم بود و داشتم سریال میدیدم که ی دفعه ی جرفه ای تو ذهنم ، خورد ی فکری که میتونست همه چیز رو تغییر بده و نانمجون یکم بهم اهمیت بده ، سریع از رو مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و شروع کردم به پختن غذای مورد علاقش ، خیلی سعی کردم دقت کنم به میزان ادویه ها چون نامجون حساسه
بالاخره بعد از ۲ ساعت پشت سر هم موندن تو آشپزخونه کارم تموم شد ، ب نظر خودم که خیلی غذا خوب شده بود
بی معطلی غذا رو تو ظرف کشیدم و میز شام رو به سلیقه خودم چیدم ، خبلی فکر کردم که چیری رو از قلم ننداخته باشم ولی همه چیز اوکی بود ، نامجون بهم گفته بود که براش صبر نکنم چون کارش تو کمپانی طول میکشه و شامش رو بیرون میخوره ، ولی میدونستم که ایندفعه نمیتونه جلو خودشو بگیره و حتما با بوی غذا وسوسه میشه ...
روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر موندم ، منتظر موندم ، منتظر موندم ، عجبب بود نامجون اگر مبخواست دیر کنه نهایتا ساعت ۱۲ میومد ولی الان ساعت ۱ و نیمه!!
یکم نگرانش شدم ، نکنه اتفاقی براش افتاده ، نکنه ماشین بهش زده و ی عالمه نکنه نکنه های دیگه که ذهنم رو درگیر کرده بود ، نفهمیدم چی شد که بعد از ی مدت چشمام سیاهی رفت و همونحا خوابم برد...
ویو نامجون:
نامجون :امشب نوبت توئه...
لونا : نوبت چی؟
نامجون : امشب تو بیا خونه ی من ... که
نداشت حرفم کامل بشه که گفت
لونا : هرچی ددی بگهه(با هیجان و خوشحالی)
تلفونو قطع کردم و به هیابون روبروم که داشتم با ماشین میرفتم خیره شدم ، و لبخندی به لبام نشست ،
نامجون (تو ذهنش) : لونا ، لونا دختر باحالیه ، ازش خوشم میاد ، خیلی هور*نیه
همینطور داشتم بهش فک میکردم که یکدفعه یاد ا.ت افتادم
و اخمام تو هم رفت
نامجون (تو ذهنش) : الان ا.ت خونس باید بحوری بندازمش بیرون...
بهد از ی ربع رسیدم دم در خونه ماشینو تو پارکینگ پارک کردم رفتم داخل آپارتمان کلید رو انداختم تو در و در رو باز کردم
که با ا.ت مواجه شده بودم که به طرز وحشتناک کیوتی رو میز خوابش برده بود ، لبخندی زدم ولی وقتی لونا رو بادم اومد اخمام تو هم رفت ،
نامجون (تو ذهنش) : نامجون ، تو تصمیمت رو گرفتی ، باید ازش دل بکنی تا به لونا برسی
همبنطور که داشتم با خودم کلنجار میرفتم صدای ا.ت رو شنیدم که بیدار شد
ا.ت : نام..جون..بالاخره....اومدی(با لبخند ی حالت خواب الود)
نامجون : ا.ت ...گمشو از خونه بیرون
ا.ت : چ..چی..؟!!
نامجون : میگم از خونه ی من برو بیرون (عربده)
ا.ت که کنترل اشکاش رو از دست داده بود با گریه پرسید
خونه ی تو ؟ راس میگی این خونه ی توئه ولی چ شبا که برا اومدنت بیدار نموندم ، ولی تو هیچ وقت محل سگ هم بهم ندادی لامصببب زندگیم ، تمام این ی سال رو زجر کشیدم
پارت بعدی...
- ۸.۵k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط