درد ِدلتنگی میشکند تک تک استخوان هایم را...

درد ِدلتنگی میشکند تک تک استخوان هایم را...
دقیقا در همین مکان و زمانی که باید داشته باشمت، چه غریبانه ندارمت!
نه خودت را
نه آغوشت را
و نه حتی دستانت را...
و همین طور خوب میدانم که این دنیا هم با من بهانه میگیرد،
بوی تنهایی دوباره می آید...
دنیای با بوی مرگ…
شاید آرامشش همین باشد
برای من...
دیدگاه ها (۱)

یه دیالوگی بود که میگفت:«‏وقتی به کسی تعهد داری توی همه چیز ...

من قوی تر از آنی به نظر می رسیدم که نگرانم شوند ،و مغرور تر ...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشاییتا با تو بگویم غَم شَب های جُ...

صُبح یَعنی،وسط قصّه‌ی تردیدِ شُما،کسی از دَر برسدنور تَعارف ...

The pulse of darkness: Black sunrise

My angel 2 ( part 18 )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط