پارت
✨ پارت ۱۵ ✨
با احساس درد بدی که زیر دلش میپیچید پلک هاشو رو باز کرد دست جونگکوک که دوره کمرش حلقه شده بود رو باز کرد آروم از روی تخت بلند شد و نگاهی به پنجره انداخت ... هوا روشن بود آهسته به سمته در اتاق رفت که احساس کرد صدای گریه بچه از بیرون میآید..چند بار سرش رو تکون داد و با خودش گفت / دختر انقدر غصه خوردی که توهم زدی/
فکر میکرد غصه زیادی باعث شده توهم بزنه اما همچنان صدا رو میشنید
به سمته طرفی که صداش ازش نیومد رفت ... وارد یه اتاق شد و فهمید صدای گریه بچه واقعی بود ... دختر جانگهی بود نگاهی به دوره برش انداخت اما هیچ کس توی اتاق نبود / خدایا یعنی میتونم بغلش کنم /
با خودش زمزمه کرد و نزدیکتر رفت و دست توپولش رو با با انگشت هاش نوازش کرد و با ترس احتیاط بلندش کرد و توی آغوشش گرفت
/ وایی خدایا چه آرامش داره/
آروم آروم تکونش میداد و تا کمی آروم شد بوش رو عمیقی نفس کشید بوی شیرین داشت سرش رو آروم بوسید که با دستای های کوچیکش لباس دختر رو چنگ زد دستش رو جدا کرد و آروم روش بوسید اون بچه دختری بانمک شیطونی و خوردنی بود و با صدا های مبهمی که در میآورد دل اون دختر رو بیشتر ذوب میکرد / وای خدا چقدر بانمکه /
اون هم متقابلا صدای مبهمی از خودش در آورد اما اون بچه بی دلیل بغض کرد و زد زیر گریه چند بار پشتش رو نوازش کرد
ا،ت : نه..نه عزیزم.....خوشگلم گریه....نکن
با وارد شدن جانگهی به اتاق حرفش قطع شد...با عصبانیت به سمتش اومد و با حرص دختر بچه رو ازش گرفت
جانگهی : چطوری جرعت کردی به بچم دست بزنی
ا،ت : من...
جانگهی : تو چی ...ها چه بلایی میخواستی سرش بیاری ؟
ا،ت : من فقط.. میخواس...
جانگهی : دهنتو ببند دختره نازا
با شنیدن کلمات آخرش درجا خشکش زد احساس می کرد اتاق دوره سرش میچرخه توان ایستادن روی پاهاش رو نداشت / به من گفت/ دوباره اشک های مزاحم دیدش رو تار کرد بدنش به وضوح میلرزید درد زیر دلش هر لحظه عمیقی تر میشد اما در مقابل درد شکستن قلبش اصلا به چشم نیومد باز هم همون جمله رو تکرار کرد / خدایا چرا من /
با بدنی بی جون چنگ زد به شکمش و خمیده خمیده به سمته اتاقش می رفت بخاطر درد شکمش مثل مرده متحرک شده بود ... وارد اتاق شد بخاطر اشک هاش دیدش تار شده بود اما متوجه جونگکوک شد که روی تخت نشسته بود با دیدن همسرش توی او وضعیت با عجله به سمتش اومد
جونگکوک : عشقم چرا گریه میکنی ؟
با احساس درد بدی که زیر دلش میپیچید پلک هاشو رو باز کرد دست جونگکوک که دوره کمرش حلقه شده بود رو باز کرد آروم از روی تخت بلند شد و نگاهی به پنجره انداخت ... هوا روشن بود آهسته به سمته در اتاق رفت که احساس کرد صدای گریه بچه از بیرون میآید..چند بار سرش رو تکون داد و با خودش گفت / دختر انقدر غصه خوردی که توهم زدی/
فکر میکرد غصه زیادی باعث شده توهم بزنه اما همچنان صدا رو میشنید
به سمته طرفی که صداش ازش نیومد رفت ... وارد یه اتاق شد و فهمید صدای گریه بچه واقعی بود ... دختر جانگهی بود نگاهی به دوره برش انداخت اما هیچ کس توی اتاق نبود / خدایا یعنی میتونم بغلش کنم /
با خودش زمزمه کرد و نزدیکتر رفت و دست توپولش رو با با انگشت هاش نوازش کرد و با ترس احتیاط بلندش کرد و توی آغوشش گرفت
/ وایی خدایا چه آرامش داره/
آروم آروم تکونش میداد و تا کمی آروم شد بوش رو عمیقی نفس کشید بوی شیرین داشت سرش رو آروم بوسید که با دستای های کوچیکش لباس دختر رو چنگ زد دستش رو جدا کرد و آروم روش بوسید اون بچه دختری بانمک شیطونی و خوردنی بود و با صدا های مبهمی که در میآورد دل اون دختر رو بیشتر ذوب میکرد / وای خدا چقدر بانمکه /
اون هم متقابلا صدای مبهمی از خودش در آورد اما اون بچه بی دلیل بغض کرد و زد زیر گریه چند بار پشتش رو نوازش کرد
ا،ت : نه..نه عزیزم.....خوشگلم گریه....نکن
با وارد شدن جانگهی به اتاق حرفش قطع شد...با عصبانیت به سمتش اومد و با حرص دختر بچه رو ازش گرفت
جانگهی : چطوری جرعت کردی به بچم دست بزنی
ا،ت : من...
جانگهی : تو چی ...ها چه بلایی میخواستی سرش بیاری ؟
ا،ت : من فقط.. میخواس...
جانگهی : دهنتو ببند دختره نازا
با شنیدن کلمات آخرش درجا خشکش زد احساس می کرد اتاق دوره سرش میچرخه توان ایستادن روی پاهاش رو نداشت / به من گفت/ دوباره اشک های مزاحم دیدش رو تار کرد بدنش به وضوح میلرزید درد زیر دلش هر لحظه عمیقی تر میشد اما در مقابل درد شکستن قلبش اصلا به چشم نیومد باز هم همون جمله رو تکرار کرد / خدایا چرا من /
با بدنی بی جون چنگ زد به شکمش و خمیده خمیده به سمته اتاقش می رفت بخاطر درد شکمش مثل مرده متحرک شده بود ... وارد اتاق شد بخاطر اشک هاش دیدش تار شده بود اما متوجه جونگکوک شد که روی تخت نشسته بود با دیدن همسرش توی او وضعیت با عجله به سمتش اومد
جونگکوک : عشقم چرا گریه میکنی ؟
- ۱۵.۴k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط