" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ³⁷

و منظور جیمین از سوالی که جواب ندادند...
همان سوال بود که خودشان هم جوابش را نمیدانستند.
یونگی پاسخ داد...

_ فکر خوبیه!
میتونیم کل شب رو خوش بگذرونیم!
نظرتون چیه؟!

تهیونگ و جونگکوک نیز مخالفتی نکردند.
تهیونگ از جایش بلند شد و به سمت میز بیلیارد رفت.
دستش را به میز تکیه داد و گفت...

_ حریف میطلبم.
کی با من مسابقه میده؟!

جونگکوک و یونگی از جایشان بلند شدند و به سمت میز رفتند.
جونگکوک رو به جیمین گفت...

+ تو نمیای جیمینا؟!

_ الان اینجا رو یکم جمع و جور میکنم میام!

" چندی بعد "

بعد از کلی خوش گذرانی و بازی کردن...
همه دور میز نشسته بودند و یک بطری وسط قرار داشت.
تصمیمشان بازی جرئت حقیقت بود.
اما آیا این بازی آخر عاقبت خوشی دارد یا خیر؟!
جونگکوک بطری را چرخاند.
روی یونگی و تهیونگ ثابت شد.

+ تهیونگ از یونگی!

_ جرئت یا حقیقت؟!

_ حقیقت.

تهیونگ دستش را زیر چانه اش گذاشت و کمی اندیشید.
سپس پرسید...

_ تو رابطه ای و اگه آره اون کیه؟!

یونگی به جیمین نگاه کرد.
و این نگاه پر از رمز و راز بود.
که جز خودشان هیچکس نمیدانست.
یونگی با درنگ پاسخ داد...

_ آ...آره!

_ و اون کیه؟!

شور اشتیاق در چهره‌ی جونگکوک و تهیونگ موج میزد.
هر دو با هیجان نگاهشان به یونگی بود.
و آن شب با جواب دادن یونگی همه چیز زیر و رو شد.

_ پارک جیمین!

تهیونگ و جونگکوک با تعجب به یکدیگر خیره شدند.
سپس فضای خلوت کافه پر از سر و صدا شد.
سوال هایی که هیچکدام به خوبی شنیده نمیشدند.
تهیونگ و جونگکوک بی وقفه سوال میپرسیدند.
یونگی که کلافه شده بود یک ضربه روی میز کوبید و گفت.‌..

_ اینطوری که نمیفهمم چی میگین!
یکی یکی!

_ بذار من اول بپرسم جونگکوکا!
چندوقته؟!

_ حدود ¹ ماه!

+ چیشد که اینجوری شد؟!

یونگی دستش را دور گردن جیمین انداخت و گفت‌‌‌...

_ عاشق شدیم!

جونگکوک با لبخند به آنها خیره شد.
بنظرش خیلی به هم می‌آمدند.
اصلا بخاطر اینکه یونگی با همجنسش در رابطه است او را سرزنش نمیکرد.
مهم این بود که آن دو یکدیگر را دوست دارند.
تهیونگ سکوت را شکست و گفت...

_ بعدا مفصل راجبش حرف میزنیم.
فعلا بازی رو ادامه بدیم!

کسی مخالفت نکرد.
و جونگکوک بطری را چرخاند.

ادامه دارد...

¹⁵ لایک
دیدگاه ها (۲)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁸بطری روی جیمین و ج...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁹_ نمیخوام دعوا کنی...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁶یونگی اول از اینکه...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁵نفس عمیقی کشید و ک...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط