𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 8
ـــــــــــــــ

ماشین توی سکوت شب جلو می‌رفت.

من هنوز خشکم زده بود.

اشک‌هایی که چند دقیقه قبل ریخته بودم، روی صورتم خشک شده بودن و حتی حوصله پاک کردنشون رو هم نداشتم.

دستام هنوز می‌لرزید.

به شیشه خیره شده بودم، ولی هیچ‌چیزی از خیابون نمی‌دیدم.

فقط صحنه‌های چند دقیقه قبل توی ذهنم تکرار می‌شدن.

جونگ‌کوک هم چیزی نمی‌گفت.

چند دقیقه همین‌طور گذشت.

بالاخره صدای آرامش سکوت رو شکست.

_ تعریف کن چی شد.

آروم سرمو برگردوندم سمتش.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

هنوز باورم نمی‌شد همون آدمی که کنارم نشسته، همون استاد جئونه.

با صدای لرزون گفتم:

_ استاد...

مکث کردم.

_ شما... واقعاً کی هستین؟

دستش روی فرمون ثابت موند.

نگاهش همچنان به جاده بود.

_ چیزی که امشب اتفاق افتاد، از هیچ جا سر درنمیاره.

ابروهام رو درهم کشیدم.

_ یعنی چی؟

_ یعنی باید بدونم چطور سر از اونجا درآوردی.

لبام لرزید.

_ شما هم...

نفسم گیر کرد.

_ شما هم مثل اونایین؟

جونگ‌کوک برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

_ نه.

نگاهم کرد.

_ اونایی که دیدی، آدم‌هایی هستن که توی کارهای غیرقانونی و خرید و فروش دختر هایی همسن تو و کوچیک تر از تو دست دارن! من یکی از اون‌ها نیستم.

سرمو تکون دادم.

_ پس چرا اونجا بودین؟

_ چون دنبالت می‌گشتم.

چشمام گرد شد.

_ چرا؟

چند لحظه سکوت کرد.

_ چون چند روزه غیبت کردی. تلفنت خاموش بود. هیچ‌کس نمی‌دونست کجایی.

نفسم لرزید.

_ ولی...

اشکام دوباره جمع شدن.

_ دروغ می‌گین!

صدایم ناگهان بالا رفت.

_ شما هم مثل همونایین!

جونگ‌کوک سریع ترمز نکرد؛ فقط سرعتش رو کمتر کرد و با همان لحن محکم گفت:

_ اولین، به خودت بیا.

_ نه!

سرمو تکون دادم.

_ شما رو دیدم! دیدم با اون مرد چی کار کردین!

صدام شکست.

_ شما اصلاً شبیه استادی که من می‌شناختم نیستین!

چند ثانیه سکوت.

بعد جونگ‌کوک گفت:

_ من استادتم.

نگاهش کوتاهی به من افتاد.

_ و اینکه امشب چی دیدی، دلیل نمی‌شه هر چیزی که درباره‌م فکر می‌کنی درست باشه.

دستم رو جلوی صورتم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.

_ من نمی‌دونم چی رو باور کنم...

هق‌هقم بیشتر شد.

بدنم از شدت ترس می‌لرزید.

_ اون ولم نمی‌کنه...

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

_ اون منو می‌شناسه... من... من می‌ترسم...

کلمات درست از دهنم بیرون نمی‌اومدن.

_ م... من نمی‌خوام دوباره برگردم اونجا...

جونگ‌کوک آرام گفت:

_ اولین.

سرمو بلند کردم.

نگاهش این بار جدی بود، اما خبری از آن خشم چند دقیقه قبل نبود.

_ پیش من می‌مونی.

با تردید نگاهش کردم.

_ چی؟

_ امشب تنها نمی‌مونی.

اشکام هنوز می‌اومد.

_ ولی...

_ هیچ‌کس قرار نیست بهت نزدیک بشه.

چند ثانیه بعد دوباره به جاده نگاه کرد.

_ اول باید مطمئن بشیم خطری دنبالت نیست. بعد درباره‌ی بقیه چیزها تصمیم می‌گیریم.

من چیزی نگفتم.

فقط سرمو به شیشه تکیه دادم.

برای اولین بار بعد از چند روز...

احساس کردم شاید واقعاً از اون کابوس بیرون اومدم.

اما یک سؤال هنوز توی ذهنم می‌چرخید.

چرا یک استاد فیزیک باید آدم‌هایی مثل اون‌ها رو بشناسه؟

و چرا وقتی اسم «جونگ‌کوک» رو شنیدن...

همه‌شون ترسیده بودن؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارت قبل شرطارو برعکس نوشتم😀🤣💔

اومدم ویسگون دیدم رسوندین گفتم بزار بنویسم 🤣💔

شرطا برای پارت بعد اینبار درستتت😂
کامنت ۳۰
لایک ۳۰
دیدگاه ها (۳۶)

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

LESSON

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

ادامه ی پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط