پارت ۲۲
پارت ۲۲
مهمونی بالاخره تموم شد.
وقتی آخرین مهمون رفت، من هم از روی مبل بلند شدم.
ـ من دیگه برم.
تهیونگ که داشت لیوانها رو جمع میکرد، گفت:
ـ صبر کن.
ـ چی؟
ـ کمک کن اینا رو جمع کنیم.
ـ چرا من؟
ـ چون مهمون بودی، ولی نصف ظرفها رو هم تو استفاده کردی.
با خنده گفتم:
ـ چه حسابگر شدی!
ـ همیشه همینطور بودم.
شروع کردیم به جمع کردن ظرفها.
هر بار یکی از ظرفها رو بهش میدادم، دستمون به هم میخورد و هر دو سریع دستمون رو کنار میکشیدیم.
بالاخره کار تموم شد.
ـ خب، دیگه برم.
ـ باشه.
جلوی در ایستادم.
ـ شب بخیر.
ـ شب بخیر، لینا.
در رو بستم و پایین رفتم.
اما فردای آن روز، وقتی از خونه بیرون اومدم، دیدم تهیونگ جلوی ساختمان با یک دختر ایستاده.
دختر خیلی شیک بود و با لبخند باهاش حرف میزد.
همین که من رو دیدند، دختر به تهیونگ چیزی گفت و خندید.
نمیدونم چرا...
ولی یه حس عجیبی توی دلم نشست.
تهیونگ چشمش به من افتاد.
ـ لینا!
ـ سلام.
دختر به من نگاه کرد.
ـ دوستته؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ همسایهمه.
نمیدونم چرا از شنیدن کلمهی همسایه ناراحت شدم.
دختر لبخند زد.
ـ آهان.
من هم لبخند مصنوعی زدم.
ـ خب... من دیرم شده.
تهیونگ گفت:
ـ کجا میری؟
ـ بیرون.
ـ با کی؟
همون لحظه نگاهش کردم.
ـ تو چرا میپرسی؟
چیزی نگفت.
لبخند زدم.
ـ خودت گفتی فقط همسایهایم، یادت نره.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، ازشون دور شدم.
اما تمام مسیر...
ذهنم درگیر یک سؤال بود:
چرا دیدن اون دختر کنار تهیونگ اینقدر ناراحتم کرد؟
حمایت فراموش نشه ❤️😭💕
مهمونی بالاخره تموم شد.
وقتی آخرین مهمون رفت، من هم از روی مبل بلند شدم.
ـ من دیگه برم.
تهیونگ که داشت لیوانها رو جمع میکرد، گفت:
ـ صبر کن.
ـ چی؟
ـ کمک کن اینا رو جمع کنیم.
ـ چرا من؟
ـ چون مهمون بودی، ولی نصف ظرفها رو هم تو استفاده کردی.
با خنده گفتم:
ـ چه حسابگر شدی!
ـ همیشه همینطور بودم.
شروع کردیم به جمع کردن ظرفها.
هر بار یکی از ظرفها رو بهش میدادم، دستمون به هم میخورد و هر دو سریع دستمون رو کنار میکشیدیم.
بالاخره کار تموم شد.
ـ خب، دیگه برم.
ـ باشه.
جلوی در ایستادم.
ـ شب بخیر.
ـ شب بخیر، لینا.
در رو بستم و پایین رفتم.
اما فردای آن روز، وقتی از خونه بیرون اومدم، دیدم تهیونگ جلوی ساختمان با یک دختر ایستاده.
دختر خیلی شیک بود و با لبخند باهاش حرف میزد.
همین که من رو دیدند، دختر به تهیونگ چیزی گفت و خندید.
نمیدونم چرا...
ولی یه حس عجیبی توی دلم نشست.
تهیونگ چشمش به من افتاد.
ـ لینا!
ـ سلام.
دختر به من نگاه کرد.
ـ دوستته؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ همسایهمه.
نمیدونم چرا از شنیدن کلمهی همسایه ناراحت شدم.
دختر لبخند زد.
ـ آهان.
من هم لبخند مصنوعی زدم.
ـ خب... من دیرم شده.
تهیونگ گفت:
ـ کجا میری؟
ـ بیرون.
ـ با کی؟
همون لحظه نگاهش کردم.
ـ تو چرا میپرسی؟
چیزی نگفت.
لبخند زدم.
ـ خودت گفتی فقط همسایهایم، یادت نره.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، ازشون دور شدم.
اما تمام مسیر...
ذهنم درگیر یک سؤال بود:
چرا دیدن اون دختر کنار تهیونگ اینقدر ناراحتم کرد؟
حمایت فراموش نشه ❤️😭💕
- ۲۶۴
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط