اعتماد به عشق

اعـتـمـاد بـهــ عــشــق
صبح زود بیدار شدم تا دیر به دانشگاه نرسم رفتم دستشویی دست و صورتم رو شستم و رفتم نشستم سر میز صبحانه، صبحانه اماده بود خیلی زود صبحانه ام رو خوردم و به اتاقم برگشتم لباسم رو پوشیدم و یه آرایش کم انجام دادم خدمتکارم رو صدا کردم گفتم: هانا میتونی به جانسون"رانندم" بگی ماشین رو اماده کنه داره دیرم میشه
هانا: باشه خانم
هانا رفت تا به جانسون بگه ماشین رو اماده کنه منم تا اون موقع کیفم رو اماده کردم و برداشتم و به سمت ماشین رفتم و از هانا خدافظی کردم و به جانسون گفتم: جانسون لطفا سریع حرکت کن
جانسون: باشه خانم
رفتم دانشگاه رفتم داخل کلاس و نشستم و معلم اومد درس رو داد و درسش تمام شد و زنگ تفریح شد و یه پسره اومد صدام کرد و....
دیدگاه ها (۰)

اعـــتـــمــاد بــهــ عــشـــق۲یه پسره صدام کرد و گفت منو که...

اعـتـمـاد بـهـ عــشــق خلاصه: روزی دختری به اسم ماریتا که یک...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط