پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:
پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:
- پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.
پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این که زنگ زد و گفت:
- من جبهه ام!
پدرش گفت:
- مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟!
گفت:
- چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه!
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد...
- پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.
پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این که زنگ زد و گفت:
- من جبهه ام!
پدرش گفت:
- مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟!
گفت:
- چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه!
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد...
- ۷۷۹
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط