پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:

پدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:
- پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.
پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این که زنگ زد و گفت:
- من جبهه ام!
پدرش گفت:
- مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟!
گفت:
- چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه!
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد...
دیدگاه ها (۱)

مرا از توست هردم تازه عشقیترا هر ساعتی حسنی دگر باد...

شهدا شرمنده ایم...

نوجوان بود، قدش هم کوتاه بود.مادرش بهش گفت:تو دیگه کجا میری ...

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود...

شهیدی که استاد دانشگاه خود در آمریکا را مسلمان کرد

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

«امروز اولین روز دانشگاهته.»این فکر مثل یک سطل آب سرد روی سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط