وقتی داداش ناتنیت بود...

وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت دوازدهم

ویو ات

با درد شدیدی توی شکم از خواب بیدار شدم. چشام رو باز کردم و یهو همه چی یادم اومد. دیشب... تهیونگ مست اومده خونه... حرفایی که زد... و بعد... و بعد...

نگاهم رو به اطراف انداختم. توی اتاق خودم بودم، ولی نه تنهایی. تهیونگ کنارم خوابیده بود. پتو تا کمرش بود، و من... من فقط یه تی شرت بزرگ پوشیده بودم که مال خودش بود. قلبم داشت از جا کنده میشد.

+نه... نه... این اتفاق نیفتاده... نمیتونه...

با احتیاط از تخت پایین پریدم. پاهام سست بودن. یهو حالت تهوع گرفتم و دویدم سمت دستشویی. شروع کردم به بالا آوردن. سرم گیج میرفت، بدنم میلرزید. اشک از چشمام جاری شد.

چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی رو شنیدم. تهیونگ پشت در ایستاده بود.

-ات؟ خوبی؟ صدات رو شنیدم...

نتونستم جواب بدم. فقط گریه میکردم. تهیونگ در رو باز کرد و وقتی منو دید، رنگ از صورتش پرید. دوید سمت من و زانو زد کنارم.

-ات! چی شده؟! چرا گریه میکنی؟!

با چشای گریان نگاهش کردم. صدایم لرزید.

+تو... تو دیشب... یادته چی کار کردی؟

تهیونگ نگاهش رو به زمین دوخت. صورتش پر از شرم و پشیمونی شد.

-ات... من... من مست بودم. یادم نمیاد همه چی رو. ولی میدونم که کار بدی کردم. منو ببخش... لطفاً...

+چطور ببخشمت؟! تو داداشمی! چطور تونستی...

-میدونم... میدونم اشتباه کردم. ولی ات... اون موقع مست بودم. ولی حالا که هوشیارم، میتونم یه چیزی بهت بگم که دیشب نتونستم درست بگم.

با ناباوری نگاهش کردم.

+چی؟

تهیونگ دستش رو دراز کرد و دستمو گرفت. نگاهش پر از احساس بود. صداش لرزید.

-ات... من تو رو دوست دارم. نه مثل یه خواهر. بیشتر از اون. از روز اولی که دیدمت، میدونستم که این حس، حس برادرانه نیست. میترسیدم بهت بگم. میترسیدم که ازم متنفر بشی. ولی دیشب، وقتی مست بودم، نتونستم جلوی قلبمو بگیرم. و حالا... حالا حاضرم هر کاری کنی. میتونی منو بزنی، میتونی از خونه بری بیرون، میتونی منو بکشی. ولی نمیتونم دروغ بگم. دوستت دارم، ات. دیوونهوار دوستت دارم.

اشکام بیشتر شد. نه از غم، از گیجی. این مرد، که تا چند هفته پیش غریبه بود، حالا میگه دوستم داره. و من... منم همین حس رو داشتم. ولی چطور میشه؟

+منم... منم دیوونهوار دوست دارم. ولی این اشتباهه... تو داداشمی...

-داداش ناتنی. ما هیچ نسبتی با هم نداریم جز یه مادر مشترک که مرده. ات... من فقط میخوام باهات باشم. اگه تو هم همین حسی رو داری، بذار با هم باشیم.

نگاه عمیقی بهش کردم. قلبم داشت میترکید. ولی راستش رو بخوای، هیچ وقت به اندازه این لحظه احساس زنده بودن نکرده بودم.

+باشه... ولی اگه یه روز پشیمون شی...

-هیچوقت پشیمون نمیشم. قول میدم.

و در همون لحظه، تهیونگ منو بغل کرد. محکم، گرم، پر از عشق. و من توی بغلش، احساس امنیت کردم. احساسی که تا حالا هیچوقت نداشتم.

---
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهاردهمویو تهیونگیک سال از اون ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط