جنون مافیا
جنون مافیا
☆part48S1☆
ویو سوا
ماهیچه های قلبم انگاری جنگ داشتن با هم
نفسم نمیومد...از خودم بدم میومد
این کار چند.شی بود، برای من،برای دختری که نمیذاشت کسی بهش دست بزنه
البته که قبلا ارتباط فیزیک داشتین چه کم و چه زیاد
روی صندلی چوبی گرون قیمت توی باغ نشستم
بغض گلومو بسته بود
مسخره بود نه؟!
مدتی گذشته بود که صدای بمی پشت سرم پیچید
+یادت باشه...کسی نیستی که بخوای اوضاع رو کنترل کنی
_چی میگی تو؟!!
اون یه کار احمقانه بود فراموشش کن
جونگکوک*
پوزخندی زد و با برانداز کردنش بدون هیچ توجهی فاصلشونو کم کرد
+فسقلی... من کارای مهمتر از تو دارم...نگران نباش... حالا برگرد داخل و نقشتو خوب بازی کن
طعنه میزد و صحبت میکرد
سوا: من اسباب بازی نیستم که هی میگی اینکارو کن اینکارو نکن
هی یبار خوب یبار بد عین سگ پاچ...
به خودم اومدم و ساکت شدم ولی نفسای سنگین و عصبیم سرجاش بود
دست به سی. نه با اون سی. نه ها و شونه های پهنش نزدیکم شد
چشماش یخ زد
+خب؟
من دور شدم ازش
از کنار دیوار رد شدم تا برم داخل ولی در یک ثانیه دستم کشیده شد
به دیوار یخ و سنگی برخورد کردم
نفسای وح.شی و سرد.ش به صورتم میخورد
با چشای خسته و پر از ترسم لب زدم
_میخوام برم خونه
اروم بود... بعید میدونم شنیده باشه ولی..
+به جیمین میگح برسونتت
انتظار این اروم بودنو نداشتم ولی ارلمش قبل از طوفان بود...
سوار ماشین شدیم
لواشکا جای خودشون بودن
دیگه میلی نداشتم با یاداوری کارم لپام سرخ شد
سنگینی شب و اهنگ ملایم فضای اروم و خسته ای رو ایجاد کرده بود
جیمین: هی
_هم؟
جیمین:باز شازده چیکار کرده؟
_هوف.. هیچی
واقعا هم کاری نکرده بود. ـهمش گند خودم بود
وقتی رسیدیم پیاده شدم و وارد خونه شدم
حتی یادم رفته بود از سوجین خداحافظی کنم
رفتم حمام وقتی به خودم اومدم دو ساعت و نیمی گذشتع بود
حوله رو دورم پیچیدمو و اومدم بیرون
فقط نور اتاق و راه پله روشن بود
به سمت اشپزخونه رفتم تا اب بردارکه با دیدن هیکلش روی مبل جا خوردم
میتونستم همینجا بمیرم
برای بار هزارم اینشکل جلوش و لین باعث میشد حس کنم دارم الوده میشم
با پوزخند سردی نگاهم کرد و ویس.کی توی دستشو سر کشید و به تلویزیون نگاه کرد
دستمو روی بالای سی.نه هام گذاشتم تا مبادا حوله بیوفته یا چیزی معلوم شه
با عجله لیوان ابی برداشتم و خواستن برم که....
تهیونگ*
ته ته: کسی خونه نیست انگار
سوجین: هست بابا هست...اجوما.. اجومااا(مست)
ته ته: هی ساکت شو دختر
بیا بریم...
سوجین: هی کجا.. من.. که جایی رو...ن..دارم
ته ته: خونه ی من
سوجین خنده مستانه ای کرد و یا تمسخر گفت: ارباب.. کارتون بد نیست؟!
☆part48S1☆
ویو سوا
ماهیچه های قلبم انگاری جنگ داشتن با هم
نفسم نمیومد...از خودم بدم میومد
این کار چند.شی بود، برای من،برای دختری که نمیذاشت کسی بهش دست بزنه
البته که قبلا ارتباط فیزیک داشتین چه کم و چه زیاد
روی صندلی چوبی گرون قیمت توی باغ نشستم
بغض گلومو بسته بود
مسخره بود نه؟!
مدتی گذشته بود که صدای بمی پشت سرم پیچید
+یادت باشه...کسی نیستی که بخوای اوضاع رو کنترل کنی
_چی میگی تو؟!!
اون یه کار احمقانه بود فراموشش کن
جونگکوک*
پوزخندی زد و با برانداز کردنش بدون هیچ توجهی فاصلشونو کم کرد
+فسقلی... من کارای مهمتر از تو دارم...نگران نباش... حالا برگرد داخل و نقشتو خوب بازی کن
طعنه میزد و صحبت میکرد
سوا: من اسباب بازی نیستم که هی میگی اینکارو کن اینکارو نکن
هی یبار خوب یبار بد عین سگ پاچ...
به خودم اومدم و ساکت شدم ولی نفسای سنگین و عصبیم سرجاش بود
دست به سی. نه با اون سی. نه ها و شونه های پهنش نزدیکم شد
چشماش یخ زد
+خب؟
من دور شدم ازش
از کنار دیوار رد شدم تا برم داخل ولی در یک ثانیه دستم کشیده شد
به دیوار یخ و سنگی برخورد کردم
نفسای وح.شی و سرد.ش به صورتم میخورد
با چشای خسته و پر از ترسم لب زدم
_میخوام برم خونه
اروم بود... بعید میدونم شنیده باشه ولی..
+به جیمین میگح برسونتت
انتظار این اروم بودنو نداشتم ولی ارلمش قبل از طوفان بود...
سوار ماشین شدیم
لواشکا جای خودشون بودن
دیگه میلی نداشتم با یاداوری کارم لپام سرخ شد
سنگینی شب و اهنگ ملایم فضای اروم و خسته ای رو ایجاد کرده بود
جیمین: هی
_هم؟
جیمین:باز شازده چیکار کرده؟
_هوف.. هیچی
واقعا هم کاری نکرده بود. ـهمش گند خودم بود
وقتی رسیدیم پیاده شدم و وارد خونه شدم
حتی یادم رفته بود از سوجین خداحافظی کنم
رفتم حمام وقتی به خودم اومدم دو ساعت و نیمی گذشتع بود
حوله رو دورم پیچیدمو و اومدم بیرون
فقط نور اتاق و راه پله روشن بود
به سمت اشپزخونه رفتم تا اب بردارکه با دیدن هیکلش روی مبل جا خوردم
میتونستم همینجا بمیرم
برای بار هزارم اینشکل جلوش و لین باعث میشد حس کنم دارم الوده میشم
با پوزخند سردی نگاهم کرد و ویس.کی توی دستشو سر کشید و به تلویزیون نگاه کرد
دستمو روی بالای سی.نه هام گذاشتم تا مبادا حوله بیوفته یا چیزی معلوم شه
با عجله لیوان ابی برداشتم و خواستن برم که....
تهیونگ*
ته ته: کسی خونه نیست انگار
سوجین: هست بابا هست...اجوما.. اجومااا(مست)
ته ته: هی ساکت شو دختر
بیا بریم...
سوجین: هی کجا.. من.. که جایی رو...ن..دارم
ته ته: خونه ی من
سوجین خنده مستانه ای کرد و یا تمسخر گفت: ارباب.. کارتون بد نیست؟!
- ۲۵۷
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط