درو قفل کردم بهاره خواب بود ممکن بود بیدارشه و بترسه پس ب
درو قفل کردم بهاره خواب بود ممکن بود بیدارشه و بترسه پس باید خیلی زود یه کاری کنم دریکی ازخونه های روستارو زدم...سنگی اززمین برداشتمو باهاش ضربه های محکمی به دروارد کردم...
+کیه؟!
_اگرمیشه به بزرگترتون بگید بیاد یه کاراورژانسی دارم..
صدای یه دختربچه بود...بعدازچندلحظه دربازشد..
مردی با لباس های خونگی روبه روم قرارگرفت
من_ببخشید آقا...من پزشکم...داشتیم باخانومم توی کوها کوهنوردی میکردیم که ازکوه افتاد پایین من الان برای مداواش نیازبه کمک دارم...خواهش میکنم کمکمون کنید.
مردروستایی بالهجه ی خاص خودش گف
+غمت نباشه برادر...بروخانومتو بیار تاببریم خونه ی کدخدامیرزا
من_ماشینم توی اون کوچه اس...الان میارمش....
به سمت ماشین رفتم خوشبختانه هنوزبهارخواب بود...باماشین به سمتی که مرد میگفت میرفتم...پیاده جلوی ماشینم میدوید....بالاخره جایی علامت داد که بایستم...
ازپنجره ی ماشین که شیشه اش پایین بود آویزون شد
مرد+برادر.من الان میرم به کدخدامیرزامیگم شما زنتوبلندکن ببرتوی حیاط...سرمو تکون دادم به نشونه ی مثبت...
بعدازچندلحظه چندتا خانوم بالباسای محلی ازدرخارج شدن
دروبازکردم
زن_پسرم زنتو به مابسپریه جای خوب بهش میدیم نگرانش نباش
من+میخوام هرچه سریع ترکدخداتونو ببینم...
زن_آقامون منتظرتونن...گفتن مراقب زنت باشیم...توهم بری پیششون...
من+مرسی.فقط کاری نکنین صبرکنین تامن بیام مداواش کنم.
زن_خیالت تخت...آقاقبادگفتن که شما دکتری....دخترا....آروم ببرینش توی اتاق اسرین...سریع...
پشت سرمردی که الان فهمیدم اسمش قباده راه افتادم...دمپاییاشوجلوی یکی ازدرایی که توی حیاط بوددرآورد...
مرد(قباد)_کفشاتودربیاربرادر...
من+چشم
کفشامو درآوردم...
دروبازکرد...
پیرمردی توی اتاق چهارزانو نشسته بود دوتا جون هم کنارش نشسته بودن...باورود من ساکت شدن...
قباد_سلام میرزا...
میرزا+سلام قبادآقا..صدبارگفتم اسم کوچیکمو نگو توی جمع...کراهت داره...
قباد_چشم قاسمی جان...
خنده ام گرفت...به زورجلوی خودمو گرفتم...
میرزا+چیه مرد...به اسم وفامیل من میخندی؟!!
من_راستش...خیلی بامزه اس...یادغذا افتادم...
میرزا+ها...ازبچگی همین بوده..عادت کردیم دیگه....ببینم...به چیزی نیازداری...اگرخانومت حالش بده...بگو تا اینوعارف خان روبفرستیم شهر...دارویی چزی بخره...
من_نه ولی اگرتلفنی موبایلی چیزی...
قباد+برادرمن یه تلفن دارم ...بیا...
گوشیو ازدستش گرفتم...شماره ی محمدو گرفتم...
+الو؟!
_محمد ...منم پندار...
+داداش.تویی؟!چیشد دل نگران بودم..
_محمد...زودخودتو باوسایل پزشکی من برسون آبادی ....
ببخشید....اسم آبادیتون چی بود؟!
قباد+خانی همرود......
من_محمد...150کیلومتری کلبه...آدرسشو که میدونی...خانی همرود
محمد+من خودم نزدیکای کلبه ام...الانا دیگه رامو کج میکنم میام سمتت...وسایلاتم که همراهمه...
من_مرسی...فقط زودباش...
کارت شناساییمو ازتوی کوله ام درآوردم...
میرزا_این چیه ...
من+شماسواد دارین؟!
پیرزا_اره...یه 7کلاس سواد دارم..
من+خوبه...میشه یه چندلحظه خصوصی حرف بزنیم؟!
میرزا_چرانشه...یالا قبادوپسرا برین بیرون....
وقتی رفتن بیرون اززیردرچک کرد که فالگوش نایستن..!!!
میرزا_راحت باش...بگو...
کارتو بهش دادم...
من+ببینید...یکی ازدوستان و همکاران مادارن میان اینجا...یعنی توی این آبادی تا به من و خانومم کمک کنن...شما موظفی بااین آقا همکاری کنی
میرزا_بروی چشم....جناب سرگرد...
من+این حرفا و این چیزا باید بین خودمون بمونه...مایک شب اینجاواقامت میکنیم به محض بهبود حال همسرم ازاینجا میریم...
میرزا_حتما جناب سرگرد...
من+حالا میرزا...هی راه به راه به من نگو سرگرد..همه میفهمن...این موضوع باید پنهون باشه...مسئله خیلی پیچیده است...مادرگیریه ماموریت فوق سری هستیم....
میرزا_باشه...من کمکتونومیکنم...فقط کاری بااهالی این آبادی نداشته باشینا...
من+میرزا...ما پلیسیم..وظیفمون مراقبت ازشماست....تاموقعی که این حرفا بین خودمون بمونه....همه چیزراست وریسه...من دیگه برم...اگرآقایی اومد واسمش محمد بودو گفت باپندارکاردارم بیارینش پیشم...
میرزا_چشم حتما..بفرمایین...
ازجام پاشدم...ازاون اتاق بیرون رفتم
کم کم داره تیکه های پازل کنارهم قرارمیگیره...ولی...چراپدرقبل ازمرگش ازهمه چیزخبرداشتو توی سکوت کامل سرشو گذاشت زمینو مرد...چرا وقتی میدونست اگربره سرقرار...ترورمیشه..ولی بازم رفت...تروربیولوژیک...دردناک ترین ترور ها...میتونست همون لحظه های ابتدایی مداوابشه...پس چرا مرگو ترجیح داد؟!چرا فقط یه اسم شهیدو باخودش یدک کشیدو ظالمانه درنهایت سکوت مرد...باید همه چیزو بفهمم...زندگی بی معنیمو...بعداز25سال...باهمراهی بهاره...معنی ببخشم...
سراغی ازبهارگرفتم که گفتن بردنش اتاق اسرین....حالا این اتاق اسرین کدوم اتاقه...
ازکارگری که توی باغچه داشت کارمیک
+کیه؟!
_اگرمیشه به بزرگترتون بگید بیاد یه کاراورژانسی دارم..
صدای یه دختربچه بود...بعدازچندلحظه دربازشد..
مردی با لباس های خونگی روبه روم قرارگرفت
من_ببخشید آقا...من پزشکم...داشتیم باخانومم توی کوها کوهنوردی میکردیم که ازکوه افتاد پایین من الان برای مداواش نیازبه کمک دارم...خواهش میکنم کمکمون کنید.
مردروستایی بالهجه ی خاص خودش گف
+غمت نباشه برادر...بروخانومتو بیار تاببریم خونه ی کدخدامیرزا
من_ماشینم توی اون کوچه اس...الان میارمش....
به سمت ماشین رفتم خوشبختانه هنوزبهارخواب بود...باماشین به سمتی که مرد میگفت میرفتم...پیاده جلوی ماشینم میدوید....بالاخره جایی علامت داد که بایستم...
ازپنجره ی ماشین که شیشه اش پایین بود آویزون شد
مرد+برادر.من الان میرم به کدخدامیرزامیگم شما زنتوبلندکن ببرتوی حیاط...سرمو تکون دادم به نشونه ی مثبت...
بعدازچندلحظه چندتا خانوم بالباسای محلی ازدرخارج شدن
دروبازکردم
زن_پسرم زنتو به مابسپریه جای خوب بهش میدیم نگرانش نباش
من+میخوام هرچه سریع ترکدخداتونو ببینم...
زن_آقامون منتظرتونن...گفتن مراقب زنت باشیم...توهم بری پیششون...
من+مرسی.فقط کاری نکنین صبرکنین تامن بیام مداواش کنم.
زن_خیالت تخت...آقاقبادگفتن که شما دکتری....دخترا....آروم ببرینش توی اتاق اسرین...سریع...
پشت سرمردی که الان فهمیدم اسمش قباده راه افتادم...دمپاییاشوجلوی یکی ازدرایی که توی حیاط بوددرآورد...
مرد(قباد)_کفشاتودربیاربرادر...
من+چشم
کفشامو درآوردم...
دروبازکرد...
پیرمردی توی اتاق چهارزانو نشسته بود دوتا جون هم کنارش نشسته بودن...باورود من ساکت شدن...
قباد_سلام میرزا...
میرزا+سلام قبادآقا..صدبارگفتم اسم کوچیکمو نگو توی جمع...کراهت داره...
قباد_چشم قاسمی جان...
خنده ام گرفت...به زورجلوی خودمو گرفتم...
میرزا+چیه مرد...به اسم وفامیل من میخندی؟!!
من_راستش...خیلی بامزه اس...یادغذا افتادم...
میرزا+ها...ازبچگی همین بوده..عادت کردیم دیگه....ببینم...به چیزی نیازداری...اگرخانومت حالش بده...بگو تا اینوعارف خان روبفرستیم شهر...دارویی چزی بخره...
من_نه ولی اگرتلفنی موبایلی چیزی...
قباد+برادرمن یه تلفن دارم ...بیا...
گوشیو ازدستش گرفتم...شماره ی محمدو گرفتم...
+الو؟!
_محمد ...منم پندار...
+داداش.تویی؟!چیشد دل نگران بودم..
_محمد...زودخودتو باوسایل پزشکی من برسون آبادی ....
ببخشید....اسم آبادیتون چی بود؟!
قباد+خانی همرود......
من_محمد...150کیلومتری کلبه...آدرسشو که میدونی...خانی همرود
محمد+من خودم نزدیکای کلبه ام...الانا دیگه رامو کج میکنم میام سمتت...وسایلاتم که همراهمه...
من_مرسی...فقط زودباش...
کارت شناساییمو ازتوی کوله ام درآوردم...
میرزا_این چیه ...
من+شماسواد دارین؟!
پیرزا_اره...یه 7کلاس سواد دارم..
من+خوبه...میشه یه چندلحظه خصوصی حرف بزنیم؟!
میرزا_چرانشه...یالا قبادوپسرا برین بیرون....
وقتی رفتن بیرون اززیردرچک کرد که فالگوش نایستن..!!!
میرزا_راحت باش...بگو...
کارتو بهش دادم...
من+ببینید...یکی ازدوستان و همکاران مادارن میان اینجا...یعنی توی این آبادی تا به من و خانومم کمک کنن...شما موظفی بااین آقا همکاری کنی
میرزا_بروی چشم....جناب سرگرد...
من+این حرفا و این چیزا باید بین خودمون بمونه...مایک شب اینجاواقامت میکنیم به محض بهبود حال همسرم ازاینجا میریم...
میرزا_حتما جناب سرگرد...
من+حالا میرزا...هی راه به راه به من نگو سرگرد..همه میفهمن...این موضوع باید پنهون باشه...مسئله خیلی پیچیده است...مادرگیریه ماموریت فوق سری هستیم....
میرزا_باشه...من کمکتونومیکنم...فقط کاری بااهالی این آبادی نداشته باشینا...
من+میرزا...ما پلیسیم..وظیفمون مراقبت ازشماست....تاموقعی که این حرفا بین خودمون بمونه....همه چیزراست وریسه...من دیگه برم...اگرآقایی اومد واسمش محمد بودو گفت باپندارکاردارم بیارینش پیشم...
میرزا_چشم حتما..بفرمایین...
ازجام پاشدم...ازاون اتاق بیرون رفتم
کم کم داره تیکه های پازل کنارهم قرارمیگیره...ولی...چراپدرقبل ازمرگش ازهمه چیزخبرداشتو توی سکوت کامل سرشو گذاشت زمینو مرد...چرا وقتی میدونست اگربره سرقرار...ترورمیشه..ولی بازم رفت...تروربیولوژیک...دردناک ترین ترور ها...میتونست همون لحظه های ابتدایی مداوابشه...پس چرا مرگو ترجیح داد؟!چرا فقط یه اسم شهیدو باخودش یدک کشیدو ظالمانه درنهایت سکوت مرد...باید همه چیزو بفهمم...زندگی بی معنیمو...بعداز25سال...باهمراهی بهاره...معنی ببخشم...
سراغی ازبهارگرفتم که گفتن بردنش اتاق اسرین....حالا این اتاق اسرین کدوم اتاقه...
ازکارگری که توی باغچه داشت کارمیک
- ۳.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط