پارت ۳۱:

پارت ۳۱:

رزا ساعت‌ها بود که در تاریکی اتاق حبس شده بود. زخم‌های پشتش می‌سوخت و هر بار که می‌خواست جابه‌جا شود، نفسش از درد بند می‌آمد. خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، اما ناگهان صدای باز شدن در ورودی و به دنبالش صدای خنده‌ی غریبه‌ی یک زن، سکوت را شکست.

قلب رزا به تپش افتاد. کنجکاوی و ترس، هردو او را به سمت در کشاندند. با دست‌های لرزان دستگیره را چرخاند؛ خوشبختانه ته‌سوک فراموش کرده بود در را کامل قفل کند، یا شاید می‌خواست رزا شاهدِ دنیای جدیدش باشد.

رزا به آرامی در را باز کرد و به سمت اتاق خواب مشترکشان رفت. لای در نیمه‌باز بود. وقتی نگاهش به داخل افتاد، دنیا برایش تیره و تار شد. ته‌سوک، همان مردی که تا چند ساعت پیش داشت او را تا حد مرگ شکنجه می‌کرد، حالا زنی غریبه با ظاهری شیک و گستاخ را در آغوش گرفته بود. آن‌ها غرق در بوسه‌ای بودند که تمامِ وجود رزا را به آتش کشید.

رزا بی‌اختیار و با صدایی که از شدت شوک می‌لرزید، زمزمه کرد:

— ته‌… ته‌سوک؟

بوسه بلافاصله قطع شد. ته‌سوک با خشم و انزجاری که حتی از قبل هم بیشتر بود، سرش را برگرداند. جسیکا، زنِ غریبه، با لبخندی تحقیرآمیز و نگاهی که رزا را مثل یک شیء بی‌ارزش برانداز می‌کرد، به او خیره شد.

ته‌سوک با قدم‌های بلند به سمت رزا آمد. چشمانش از جنون می‌درخشید. یقه رزا را گرفت و او را به دیوار راهرو کوبید.

— کی بهت اجازه داد از اون اتاقِ لعنتی بیای بیرون، هرزه؟

رزا با چشم‌هایی گریان به ته‌سوک خیره شد:

— اون… اون کیه؟ تو داری با من چیکار می‌کنی؟

ته‌سوک قهقهه‌ای عصبی زد و به جسیکا اشاره کرد.

— اون جسیکاست. و از این به بعد، جسیکا خانمِ این خونه‌ست. همه کاراش رو انجام می‌دی؛ از نظافت بگیر تا کوچک‌ترین خواسته‌هاش. اگر از این به بعد دوباره بدون اجازه صدات در بیاد یا اون قیافه‌ی احمقانه‌ت رو ببینم، اونقدر کتکت می‌زنم که آرزوی مرگ کنی.

ته‌سوک به سمت جسیکا برگشت و دوباره لحنش را تغییر داد، اما قبل از اینکه رزا بتواند حرفی بزند، ته‌سوک با صدایی سرد و تهدیدآمیز اضافه کرد:

— و یه چیز دیگه… وای به حالت اگر خانواده‌هامون چیزی بفهمن یا حتی کوچک‌ترین حرفی از وضعیتت بزنی. اونوقت نه تنها خودت، بلکه هر کسی که بهش پناه ببری رو نابود می‌کنم. حالا گم شو توی آشپزخونه!

رزا که تمام بدنش از تحقیر می‌لرزید، با چشم‌هایی که دیگر اشکی برایشان نمانده بود، به آن دو خیره شد. او حالا نه تنها یک زندانی بود، بلکه باید زیر دستِ زنی کار می‌کرد که در خانه‌ی خودش، جای او را گرفته بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ته‌سوک از جایش بلند شد. حرکتش آرام بود، اما آنقدر سنگ...

پارت ۲۹صدایِ تیک‌تیک ساعتِ دیواری، توی گوش‌های رزا مثل ضربه‌...

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط