شده ام باز عزادار نپرسید چراا!

شده ام باز عزادار نپرسید چراا!
اشک میریزم واین بار نپرسید چرا
من پر از طعم غریبانه ی ویران شدنم
پیکرم را که زدم دار نپرسید چرا
شهرتان شهر قشنگی ست نمیگویم نیست
دلم از ان شده بیزار نپرسید چرا
عینک حوصله ام گم شده چشمم کم سوست
سایه می بینمتان-تار-نپرسید چرا
گفتم از شهر شما میگذرم هیچ کسی -
از من خسته ی بیمار نپرسید چرا
دیدگاه ها (۱۶)

بازم یه کاغذ و قلمتکیه به دیوار میزنمیادِ چشاتو با چشامیه با...

‍ روزی خواهم آمد !دست های تو را در دست هایم خواهم فشرد .نگاه...

‍ نفرین به تو ای دل که مرا خوار تو کردیدرمانده و پردرد و ...

من و دلگفتم که دلا بگذر،زین بلایِ جان سوزشگفتا که بسوزاندم،چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط