.... می ترسم

.... می ترسم
روزگار چنان کرده که از هر چیزی بترسم
روحی که زخمش همیشه ملتهب است
هر تلنگری را درد می‌کند
تا به خود بپیچد ... می‌پیچم
از سکوت
از سقوط
از شب
از تو
از سهمِ خودم از خودم
از شکِ خودم به خودم
با من دوباره از خودم بگو
دستت را چنان بر شانه‌ام بگذار
تا فکرِ هیچ گریزی از سرِ کفش‌هایم نگذرد

این ترس
این ترسِ از گناه را از من بگیر
بگو دنیا چشم‌هایش را ببندد
تا لحظه ای آدمی‌ باشم بی‌ وحشت از خودش
دیدگاه ها (۱)

از دست گریه های خودم خسته میشوماز دست تو که با نَوَسانم نساخ...

چیزی برای باختن ندارم.به یاد دارم آخرین چیزی که باختم دختری ...

http://s3.srv1.mihanmusic.in/nevisande/takahang/1393/Esfand/...

وقتیدیگه از توجه کردنای قبلیش خبری نیستاگه از جونم گفتنای قب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط