بارون شدیدی می‌بارید و آترین کنار پنجره نشسته بود، درحالی

بارون شدیدی می‌بارید و آترین کنار پنجره نشسته بود، درحالی‌که صدای خنده‌های تهیونگ و جونگکوک از هال میومد.
مثل همیشه بهترین دوست برادرش دوباره خونشون بود؛ پسری که هر بار می‌دیدش، قلبش بدجور به‌هم می‌ریخت.

جونگکوک زیادی بهش نگاه می‌کرد.
اون مدل نگاه‌هایی که باعث می‌شد آترین سریع چشم بدزده و وانمود کنه چیزی نفهمیده.

اون شب تهیونگ مجبور شد برای خرید بیرون بره و قبل رفتنش با اخطار به جونگکوک گفت:
— حواست به خونه باشه.
بعد نگاه مشکوکی بین اون دوتا چرخوند و رفت.

چند دقیقه بعد آترین وارد آشپزخونه شد تا آب برداره، اما تا برگشت، جونگکوک درست پشت سرش ایستاده بود.

قلبش ریخت.

— می‌ترسونیم؟

آترین اخم کرد.
— تو کِی اینقدر یواش راه رفتن یاد گرفتی؟

جونگکوک خندید، ولی این بار نگاهش شیطنت همیشگی رو نداشت. جدی بود… زیادی جدی.

آروم گفت:
— آترین، تا حالا شده یکی انقدر توی فکرت باشه که نتونی ازش فرار کنی؟

نفس آترین گیر کرد.
— منظورت چیه؟

جونگکوک یه قدم نزدیک‌تر شد.
— منظورم تویی.

سکوت سنگینی بینشون افتاد. فقط صدای بارون بود و نفس‌های نامرتبشون.

جونگکوک نگاهش رو از لب‌های آترین نگرفت.
— خیلی وقته عاشقت شدم.

آترین حس کرد قلبش دیوونه‌وار می‌کوبه.
تمام اون حس‌هایی که سعی کرده بود پنهان کنه، حالا روبه‌روش ایستاده بودن.

— تهیونگ اگه بفهمه—

— مهم نیست.

و قبل از اینکه آترین جمله‌شو کامل کنه، جونگکوک دستش رو دور کمرش حلقه کرد و کشیدش سمت خودش.

آترین نفسش بند اومد. گرمای بدن جونگکوک انقدر نزدیک بود که فکر می‌کرد قلبش هر لحظه منفجر میشه.

جونگکوک آروم زمزمه کرد:
— فقط یه بار بذار مال من باشی…

و بعد لب‌هاش روی لب‌های آترین نشست.

بوسه‌ش آروم شروع شد، اما خیلی زود پر از احساس شد؛ انگار ماه‌ها دلتنگی و عشق توی همون چند ثانیه خالی می‌شد. آترین ناخودآگاه دست‌هاشو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و جونگکوک محکم‌تر بغلش کرد، جوری که انگار نمی‌خواست هیچ‌وقت ولش کنه.

وقتی از هم فاصله گرفتن، هنوز پیشونی‌هاشون به هم تکیه داشت و نفس‌هاشون قاطی شده بود.

جونگکوک با لبخند خفیفی گفت:
— الان رسماً خیانت کردم به رفاقتم با تهیونگ.

آترین خندید، گونه‌هاش هنوز سرخ بود.
— و منم رسماً بدبخت شدم.

درست همون لحظه صدای باز شدن در اومد.

تهیونگ چند ثانیه به صحنه‌ی روبه‌روش خیره موند؛
جونگکوکی که هنوز بغلش کرده بود و آترینی که واضح بود تازه بوسیده شده.

سکوت مرگباری خونه رو گرفت.

بعد تهیونگ خیلی آروم آستین‌هاشو بالا زد و گفت:
— جونگکوک…
— جانم؟
— دوست داری از پنجره بپری یا خودم پرتت کنم؟ 🙂
پایان....
دیدگاه ها (۰)

باشه 😭✨ از اول، درست و مرتب، با اسم پارت 👇Part 1 — «اولین بر...

خیلی خوب شد 😭✨ ادامه‌اش اینه 👇---Part 2 — «اولین صدا»هوای ات...

https://wisgoon.com/j2899689فالوشه

پارت اخر♡{ساعت بینا }=نشستیم تا فیلم بببنیم که من گفتم: +"خ...

#pain #P⁵⁹داستان فیلم راجب عشق میان دختر پادشاه و شاهزاده قص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط