سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۲
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۲
آن سایهی عظیمالجثه، برخلاف بقیه، هیچ حرکتی نداشت؛
او فقط مانند یک سیاهچاله در انتهای راهرو ایستاده بود که تمام نور آبی محیط را میبلعید.
وقتی آنیا و دامیان نزدیک شدند، لرزشی در اتاق پیچید که انگار خودِ زمین در حال پاره شدن بود. موجود با صدایی که نه از دهان، بلکه از اعماق ذهن آنها شنیده میشد، گفت:
«آگاهی، تنها چیزی است که شما را زنده نگه داشته، اما همان چیزی است که شما را به بندِ ما میکشد.» دامیان کلتش را بالا برد، اما فهمید که گلوله در برابر این عظمت، مانند پرتاب کردن یک سنگ کوچک به سوی اقیانوس است.
آنیا، در حالی که از فشار ذهنی درد میکشید، متوجه شد که این موجود یک موجود زنده نیست، بلکه تجسمِ یک حقیقتِ گمشده است. او با چشمهای بسته، شروع به دیدنِ خاطراتِ آن ساختمان کرد.
او دید که سالها پیش، اعضای اصلی «انجمن چشم بسته» برای حفظ تعادل بین نور و تاریکی، یک کتاب را در این زیرزمین دفن کرده بودند؛ کتابی که نامش «کتابِ نیستی» بود.
این کتاب حاوی فرمولی بود که میتوانست سایهها را نه از بین برد، بلکه آنها را به بخشی از جهانِ واقعی تبدیل کند.
ناگهان، محیط اطراف آنها تغییر کرد.
آنها دیگر در راهرو نبودند؛ دامیان و آنیا ناگهان خود را در میان خاطراتِ دوران کودکیشان یافتند. این تکنیکی بود که سایهی بزرگ استفاده میکرد تا آنها را با «آرامشِ دروغین» از پا درآورد.
دامیان خود را در میان یک باغ آرام میدید، اما آنیا حس کرد که این آرامش، بوی سوختگی و مرگ میدهد. او با تمام توان فریاد زد:
«دامیان! این حقیقت نیست! این فقط یک بازتابِ دروغین است!
به چشمهای خودت نگاه کن، نه به آنچه دلت میخواهد!»
با فریاد آنیا، دامیان از حالت خلسه خارج شد. او متوجه شد که برای شکست دادن این موجود، نباید از جنگیدن استفاده کرد، بلکه باید از «پذیرش» استفاده کرد.
آنیا، در حالی که با تمام توانش انرژی تاریک را جذب میکرد، به دامیان اشاره کرد:
«دامیان، آن انرژی سیاه را که من میگیرم، به سمت من نپاش! آن را به سمت دستگاه مکانیکی در سالن برگردان! ما باید چرخه را کامل کنیم!»
دامیان، با استفاده از کلتش نه برای شلیک گلوله، بلکه برای ایجاد جرقه و هدایتِ جریان انرژی، شروع به بازی خطرناکی کرد.
آنها به سرعت به سمت دستگاه برنجی در سالن اصلی بازگشتند (از طریق یک راهروی مخفی که زیرزمین را به سالن وصل میکرد).
آنیا، در حالی که تمام انرژی سیاه را در کالبد خود نگه داشته بود، دستش را روی چرخدندههای دستگاه گذاشت. دامیان نیز با استفاده از یک منبع نور قوی، تابش شدیدی به سمت دستگاه فرستاد. در لحظهی برخوردِ «نورِ خالص» و «تاریکیِ مطلق»، دستگاه شروع به نالیدن کرد.
چرخدندهها با سرعتی فراتر از تصور چرخیدند و ناگهان، یک انفجارِ بیصدا رخ داد.
با انفجار، سایهی بزرگ و تمام موجودات بیچهره، نه به شکل دود، بلکه به شکلِ هزاران نوشته و کلماتِ درخشان در فضا پخش شدند. آن کلمات، تمام تاریخِ انجمن چشم بسته بودند. آنها فهمیدند
که این انجمن، قرار نبود با تاریکی حکومت کند، بلکه وظیفهشان این بود که از ورودِ «تاریکیِ واقعی» به دنیای ما جلوگیری کنند
؛ اما در طول قرنها، آنها خودشان به بخشی از همان تاریکی تبدیل شده بودند. معما حل شد: سایهها، در واقع، خاطراتِ فراموششده و پشیمانیهای بشریت بودند که در شبهای گرم
، به دنبال راهی برای بازگشت به واقعیت میگشتند.
نورِ محیط به تدریج فروکش کرد. ساختمان دیگر آن هیبتِ ترسناک را نداشت؛ تنها یک ویرانهی قدیمی بود. دامیان و آنیا، خسته و لرزان، در میان غبار نشستند. آنها موفق شده بودند
با حل کردن معادله، سایهها را به حالت اولیه برگردانند. اما وقتی آنیا به دنبال نقشهای که پیدا کرده بود گشت، با وحشت متوجه شد که نقشهی نیمهسوخته، حالا تغییر کرده است. حالا روی نقشه، یک نقطه جدید با رنگِ طلایی درخشان مشخص شده بود:
«خانه خود انیا»
. آنها فهمیدند که این فقط یک بازی نبود؛ این یک دعوتنامهی شخصی برای شروع یک جنگِ بیپایان بود.
آن سایهی عظیمالجثه، برخلاف بقیه، هیچ حرکتی نداشت؛
او فقط مانند یک سیاهچاله در انتهای راهرو ایستاده بود که تمام نور آبی محیط را میبلعید.
وقتی آنیا و دامیان نزدیک شدند، لرزشی در اتاق پیچید که انگار خودِ زمین در حال پاره شدن بود. موجود با صدایی که نه از دهان، بلکه از اعماق ذهن آنها شنیده میشد، گفت:
«آگاهی، تنها چیزی است که شما را زنده نگه داشته، اما همان چیزی است که شما را به بندِ ما میکشد.» دامیان کلتش را بالا برد، اما فهمید که گلوله در برابر این عظمت، مانند پرتاب کردن یک سنگ کوچک به سوی اقیانوس است.
آنیا، در حالی که از فشار ذهنی درد میکشید، متوجه شد که این موجود یک موجود زنده نیست، بلکه تجسمِ یک حقیقتِ گمشده است. او با چشمهای بسته، شروع به دیدنِ خاطراتِ آن ساختمان کرد.
او دید که سالها پیش، اعضای اصلی «انجمن چشم بسته» برای حفظ تعادل بین نور و تاریکی، یک کتاب را در این زیرزمین دفن کرده بودند؛ کتابی که نامش «کتابِ نیستی» بود.
این کتاب حاوی فرمولی بود که میتوانست سایهها را نه از بین برد، بلکه آنها را به بخشی از جهانِ واقعی تبدیل کند.
ناگهان، محیط اطراف آنها تغییر کرد.
آنها دیگر در راهرو نبودند؛ دامیان و آنیا ناگهان خود را در میان خاطراتِ دوران کودکیشان یافتند. این تکنیکی بود که سایهی بزرگ استفاده میکرد تا آنها را با «آرامشِ دروغین» از پا درآورد.
دامیان خود را در میان یک باغ آرام میدید، اما آنیا حس کرد که این آرامش، بوی سوختگی و مرگ میدهد. او با تمام توان فریاد زد:
«دامیان! این حقیقت نیست! این فقط یک بازتابِ دروغین است!
به چشمهای خودت نگاه کن، نه به آنچه دلت میخواهد!»
با فریاد آنیا، دامیان از حالت خلسه خارج شد. او متوجه شد که برای شکست دادن این موجود، نباید از جنگیدن استفاده کرد، بلکه باید از «پذیرش» استفاده کرد.
آنیا، در حالی که با تمام توانش انرژی تاریک را جذب میکرد، به دامیان اشاره کرد:
«دامیان، آن انرژی سیاه را که من میگیرم، به سمت من نپاش! آن را به سمت دستگاه مکانیکی در سالن برگردان! ما باید چرخه را کامل کنیم!»
دامیان، با استفاده از کلتش نه برای شلیک گلوله، بلکه برای ایجاد جرقه و هدایتِ جریان انرژی، شروع به بازی خطرناکی کرد.
آنها به سرعت به سمت دستگاه برنجی در سالن اصلی بازگشتند (از طریق یک راهروی مخفی که زیرزمین را به سالن وصل میکرد).
آنیا، در حالی که تمام انرژی سیاه را در کالبد خود نگه داشته بود، دستش را روی چرخدندههای دستگاه گذاشت. دامیان نیز با استفاده از یک منبع نور قوی، تابش شدیدی به سمت دستگاه فرستاد. در لحظهی برخوردِ «نورِ خالص» و «تاریکیِ مطلق»، دستگاه شروع به نالیدن کرد.
چرخدندهها با سرعتی فراتر از تصور چرخیدند و ناگهان، یک انفجارِ بیصدا رخ داد.
با انفجار، سایهی بزرگ و تمام موجودات بیچهره، نه به شکل دود، بلکه به شکلِ هزاران نوشته و کلماتِ درخشان در فضا پخش شدند. آن کلمات، تمام تاریخِ انجمن چشم بسته بودند. آنها فهمیدند
که این انجمن، قرار نبود با تاریکی حکومت کند، بلکه وظیفهشان این بود که از ورودِ «تاریکیِ واقعی» به دنیای ما جلوگیری کنند
؛ اما در طول قرنها، آنها خودشان به بخشی از همان تاریکی تبدیل شده بودند. معما حل شد: سایهها، در واقع، خاطراتِ فراموششده و پشیمانیهای بشریت بودند که در شبهای گرم
، به دنبال راهی برای بازگشت به واقعیت میگشتند.
نورِ محیط به تدریج فروکش کرد. ساختمان دیگر آن هیبتِ ترسناک را نداشت؛ تنها یک ویرانهی قدیمی بود. دامیان و آنیا، خسته و لرزان، در میان غبار نشستند. آنها موفق شده بودند
با حل کردن معادله، سایهها را به حالت اولیه برگردانند. اما وقتی آنیا به دنبال نقشهای که پیدا کرده بود گشت، با وحشت متوجه شد که نقشهی نیمهسوخته، حالا تغییر کرده است. حالا روی نقشه، یک نقطه جدید با رنگِ طلایی درخشان مشخص شده بود:
«خانه خود انیا»
. آنها فهمیدند که این فقط یک بازی نبود؛ این یک دعوتنامهی شخصی برای شروع یک جنگِ بیپایان بود.
- ۸۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط