Partt
Partt2۲
ات ویو
داشتم صحبت میکردم جمله ای که گفتممنو یاد یک چیزی انداخت واییییییی بدبخت شدم موقعی که الان اینجاییم یعنییییی ته ایل هم اینجاستتتتت نهههههه الان یعنی هست
ات: ت.... تتهیونگ م میشه یک سوال سوال بپرسم(ترسیده)
ته:چیشده(نگران)
ات:ت ته ایل هم ه هست (ترسیده)
ته:ما که آمدیم نبود ولی به بابا زنگ زدم از پشت گوشی صداش میومد فکر کنم ما خواب بودیم آمدن
ات:او اوک برو بیرون
ته:او (رفت)
یک هودیی پوشیدم و رفتم بیرون اصلا یه ته هم نگفتم چون واقعا انقدر حالم خوب نبود اول تهیونگ بعد مدرسه بعد خانواده و حالا دوباره هم ته ایل خداااااا من دیگه نمیکشم هوففففففف
خلاصه که رفتم کافه شیک سفارش دادم گه گوشیم
زنگ خورد تهیونگ بود
ات: زنگ نزن حالم خوب نیست برونم بای
راوی_تهیونگ تعجب کرده بود ولی درک میکرد حال خواهرشو بخواطر همین گزاشت تنها بره بیرون
ات ویو
هعی خوردمو دیگه حوصله ندارم رفتم خونه رفتم تو اصلا به هیچکی سلام ندادم که دختر عمه هام آمدن ارنیکا و وورونیکا
ارنیکا:سلامممممم
ات:عا عا عااا سلامممم(خنده زوری)
ارنیکا:لباستو عوض کن بچه ها بجز تهیونگ اصلا غذا نخوردن ماهم تاره اومدیم
ات:اوکی
سر میز بودیم و بقیه رو کاناپه بودن که خیلی نزدیک بود بخواطر هیمن گفتم
ات:من میخوام مدرسمو عوض کنم(سرد و با غذاش بازی میکنه)
مامان:چرا
ات ویو
داشتم صحبت میکردم جمله ای که گفتممنو یاد یک چیزی انداخت واییییییی بدبخت شدم موقعی که الان اینجاییم یعنییییی ته ایل هم اینجاستتتتت نهههههه الان یعنی هست
ات: ت.... تتهیونگ م میشه یک سوال سوال بپرسم(ترسیده)
ته:چیشده(نگران)
ات:ت ته ایل هم ه هست (ترسیده)
ته:ما که آمدیم نبود ولی به بابا زنگ زدم از پشت گوشی صداش میومد فکر کنم ما خواب بودیم آمدن
ات:او اوک برو بیرون
ته:او (رفت)
یک هودیی پوشیدم و رفتم بیرون اصلا یه ته هم نگفتم چون واقعا انقدر حالم خوب نبود اول تهیونگ بعد مدرسه بعد خانواده و حالا دوباره هم ته ایل خداااااا من دیگه نمیکشم هوففففففف
خلاصه که رفتم کافه شیک سفارش دادم گه گوشیم
زنگ خورد تهیونگ بود
ات: زنگ نزن حالم خوب نیست برونم بای
راوی_تهیونگ تعجب کرده بود ولی درک میکرد حال خواهرشو بخواطر همین گزاشت تنها بره بیرون
ات ویو
هعی خوردمو دیگه حوصله ندارم رفتم خونه رفتم تو اصلا به هیچکی سلام ندادم که دختر عمه هام آمدن ارنیکا و وورونیکا
ارنیکا:سلامممممم
ات:عا عا عااا سلامممم(خنده زوری)
ارنیکا:لباستو عوض کن بچه ها بجز تهیونگ اصلا غذا نخوردن ماهم تاره اومدیم
ات:اوکی
سر میز بودیم و بقیه رو کاناپه بودن که خیلی نزدیک بود بخواطر هیمن گفتم
ات:من میخوام مدرسمو عوض کنم(سرد و با غذاش بازی میکنه)
مامان:چرا
- ۱.۹k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط