آنڪه دائم نفسش حس تو را داشت منم

آنڪه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم
آنڪه در ناز فرو رفته و شاداب توئی
آنڪه دل ڪاشت ولے دلهره برداشت منم
آنڪه هرگز نگشود دفتر احساس توئی
آنڪه رویاے تو را خاطره پنداشت منم
آنڪه ڪافر به دل مومن من بود توئی
آنڪه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم
آنڪه بر سینه ے من خنجر غم ڪوفت توئی
او ڪه قامت به قد تیر برافراشت منم
او ڪه در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او ڪه یک بوته در این باغچه نگذاشت منم
او ڪه عاقل شد و راه خردش جست توئی
آن ڪه در مزرعه اش بذر جنون ڪاشت منم .
دیدگاه ها (۷)

دست از او بر ندارم تا شود از آنِ مناو بُوَد جانِ من و دینِ م...

شب که می شود یادت همچون نفس تمام وجودم را در بر می گیردبغض خ...

گفتمش از دیدن رویت دلم وا میشودگفت در هر کس چنین احوال پیدا ...

با تو معنای خوشی را به خدا فهمیدمعشق را در تو و چشمان سیاهت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط