روز شنبه خوبی داشته باشید :-)

روز شنبه خوبی داشته باشید :-)
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟^o^
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۶

پارت: 7 (بخش1) **زاویه دید: زین**عمارت استون همیشه بوی خاصی ...

پارت۷(درعمق نگاه تو)سوار تاکسی شد، نزدیک دوازده شب بود. بعد ...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت،همراه خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خو...

کی بیشتر می فهمه! - شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و ه...

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذ...

تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟ شخصي مادر پيرش را در زنبيلي م...

کی بیشتر می فهمه! - شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط