آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
brt2
ویوی ا. ت مین
از اعتماد به نفسش حرصم گرفت.
انگار واقعاً مطمئن بود خونه مال خودشه.
کیفم رو باز کردم و با عجله قرارداد رو بیرون کشیدم.
ببین...
این قرارداد منه.
اسمم، شماره واحد، امضا... همه چیز روشه.
برگه رو جلوش گرفتم.
اون هم بدون اینکه عجله کنه، رفت سمت میز پذیرایی.
یه پوشه برداشت.
بعد قرارداد خودش رو گذاشت کنار قرارداد من.
چشمام روی اسمش ثابت موند.
جئون جونگکوک.
همون واحد...
همون تاریخ...
همه چیز دقیقاً مثل قرارداد من بود.
«نه... این امکان نداره...»
یه لحظه حس کردم سرم داره گیج میره.
سریع گوشیم رو درآوردم و شماره صاحبخونه رو گرفتم.
...
بعد از چند بوق، جواب داد.
ببخشید...
توی خونهای که اجاره کردم یه نفر دیگه هم هست.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آشفته صاحبخونه اومد.
ـ چی؟! ـ یه لحظه صبر کن...
صدای ورق زدن پروندهها میاومد.
بعد یه نفس عمیق کشید.
ـ متأسفم... ـ یه اشتباه توی ثبت قراردادها پیش اومده.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
یعنی چی اشتباه؟!
ـ قرارداد هر دوتون ثبت شده...
شوخی میکنین؟
ـ نه...
پس من الان باید چیکار کنم؟
ـ من خارج از کشورم... ـ تا یک ماه دیگه برنمیگردم. ـ خواهش میکنم فقط تا اون موقع کنار بیاید.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز توی دستم بود.
چند ثانیه فقط به صفحه خاموشش خیره موندم.
بعد آروم سرم رو بلند کردم.
جونگکوک هم داشت نگام میکرد.
من با یه غریبه زندگی نمیکنم.
---
ویوی جونگکوک
از لحنش معلوم بود عصبانیه.
حق هم داشت.
منم اگه جای اون بودم، احتمالاً همین حس رو داشتم.
اما تقصیر من نبود.
آروم گفتم:
_ منم قصد ندارم مزاحم کسی باشم.
اون یه قدم جلو اومد.
پس یکی ازمون باید بره.
_ چرا من؟
چون من زودتر این خونه رو پیدا کردم.
_ منم پولش رو کامل پرداخت کردم.
دوباره سکوت...
واقعاً هیچ راهحلی وجود نداشت.
همون موقع...
صدای رعد، کل ساختمون رو لرزوند.
چند ثانیه بعد...
تق!
برق رفت.
کل خونه توی تاریکی فرو رفت.
از تاریکی خوشم نمیاومد...
اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، صدای نفس کشیدن مضطرب اون بود.
آروم گفتم:
_ نترس... _ احتمالاً برق تا چند دقیقه دیگه برمیگرده.
هیچ جوابی نداد.
فقط صدای قدمهاش رو میشنیدم.
بعد...
تق!
انگار پاش به چمدون گیر کرد.
آخ...
بدون فکر کردن، دستم رو جلو بردم.
بازوش رو گرفتم تا نیفته.
چند لحظه هر دومون همونطور ایستاده بودیم.
حتی توی تاریکی هم میشد حس کرد که قلبش تند میزنه.
اون سریع دستش رو از توی دستم کشید.
لازم نبود...
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_ اگه زمین میخوردی، مجبور میشدم ببرمت بیمارستان. _ حوصله دردسر نداشتم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد با حرص گفت:
تو همیشه اینقدر اعصاب خوردکنی؟
بیاختیار خندم گرفت.
_ هنوز پنج دقیقه نشده همدیگه رو دیدیم... _ زوده قضاوتم کنی.
در همون لحظه برق برگشت.
نور، دوباره خونه رو روشن کرد.
برای اولین بار...
هر دومون تونستیم چهره همدیگه رو کامل ببینیم.
و هیچکدوم نمیدونستیم...
این فقط شروع یه همخونهای اجباری نبود؛ شروع داستانی بود که قراره زندگی هر دومون رو زیر و رو کنه.
ادامه
30لایک 🫶🏻😘
brt2
ویوی ا. ت مین
از اعتماد به نفسش حرصم گرفت.
انگار واقعاً مطمئن بود خونه مال خودشه.
کیفم رو باز کردم و با عجله قرارداد رو بیرون کشیدم.
ببین...
این قرارداد منه.
اسمم، شماره واحد، امضا... همه چیز روشه.
برگه رو جلوش گرفتم.
اون هم بدون اینکه عجله کنه، رفت سمت میز پذیرایی.
یه پوشه برداشت.
بعد قرارداد خودش رو گذاشت کنار قرارداد من.
چشمام روی اسمش ثابت موند.
جئون جونگکوک.
همون واحد...
همون تاریخ...
همه چیز دقیقاً مثل قرارداد من بود.
«نه... این امکان نداره...»
یه لحظه حس کردم سرم داره گیج میره.
سریع گوشیم رو درآوردم و شماره صاحبخونه رو گرفتم.
...
بعد از چند بوق، جواب داد.
ببخشید...
توی خونهای که اجاره کردم یه نفر دیگه هم هست.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای آشفته صاحبخونه اومد.
ـ چی؟! ـ یه لحظه صبر کن...
صدای ورق زدن پروندهها میاومد.
بعد یه نفس عمیق کشید.
ـ متأسفم... ـ یه اشتباه توی ثبت قراردادها پیش اومده.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
یعنی چی اشتباه؟!
ـ قرارداد هر دوتون ثبت شده...
شوخی میکنین؟
ـ نه...
پس من الان باید چیکار کنم؟
ـ من خارج از کشورم... ـ تا یک ماه دیگه برنمیگردم. ـ خواهش میکنم فقط تا اون موقع کنار بیاید.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز توی دستم بود.
چند ثانیه فقط به صفحه خاموشش خیره موندم.
بعد آروم سرم رو بلند کردم.
جونگکوک هم داشت نگام میکرد.
من با یه غریبه زندگی نمیکنم.
---
ویوی جونگکوک
از لحنش معلوم بود عصبانیه.
حق هم داشت.
منم اگه جای اون بودم، احتمالاً همین حس رو داشتم.
اما تقصیر من نبود.
آروم گفتم:
_ منم قصد ندارم مزاحم کسی باشم.
اون یه قدم جلو اومد.
پس یکی ازمون باید بره.
_ چرا من؟
چون من زودتر این خونه رو پیدا کردم.
_ منم پولش رو کامل پرداخت کردم.
دوباره سکوت...
واقعاً هیچ راهحلی وجود نداشت.
همون موقع...
صدای رعد، کل ساختمون رو لرزوند.
چند ثانیه بعد...
تق!
برق رفت.
کل خونه توی تاریکی فرو رفت.
از تاریکی خوشم نمیاومد...
اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، صدای نفس کشیدن مضطرب اون بود.
آروم گفتم:
_ نترس... _ احتمالاً برق تا چند دقیقه دیگه برمیگرده.
هیچ جوابی نداد.
فقط صدای قدمهاش رو میشنیدم.
بعد...
تق!
انگار پاش به چمدون گیر کرد.
آخ...
بدون فکر کردن، دستم رو جلو بردم.
بازوش رو گرفتم تا نیفته.
چند لحظه هر دومون همونطور ایستاده بودیم.
حتی توی تاریکی هم میشد حس کرد که قلبش تند میزنه.
اون سریع دستش رو از توی دستم کشید.
لازم نبود...
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_ اگه زمین میخوردی، مجبور میشدم ببرمت بیمارستان. _ حوصله دردسر نداشتم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد با حرص گفت:
تو همیشه اینقدر اعصاب خوردکنی؟
بیاختیار خندم گرفت.
_ هنوز پنج دقیقه نشده همدیگه رو دیدیم... _ زوده قضاوتم کنی.
در همون لحظه برق برگشت.
نور، دوباره خونه رو روشن کرد.
برای اولین بار...
هر دومون تونستیم چهره همدیگه رو کامل ببینیم.
و هیچکدوم نمیدونستیم...
این فقط شروع یه همخونهای اجباری نبود؛ شروع داستانی بود که قراره زندگی هر دومون رو زیر و رو کنه.
ادامه
30لایک 🫶🏻😘
- ۲۷۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط