حکایت مترسک

حکایت مترسک

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه یی انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خوند:

- آن که می ترسد

می ترساند
دیدگاه ها (۱)

رفتنش ناگهانی بودو چقدر دلم میگیرد وقتی بعد از مرگش کتابهایش...

پیش از این ها فکر می کردم خداخانه ای دارد میان ابرهامثل قصر ...

بهترین لحظه هاروزهاسالها رابا تمام جوانیروی این پله های بلند...

امابا این همهتقصیر من نبودکه با این همه ...با این همه امید ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط