در این اتاقها را

درِ این اتاق‌ها را
یکی‌یکی باز می‌کنیم و
سرک می‌کشیم
از اتاق سفید می‌رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می‌رسیم
به اتاق سیاه
از آب‌انبار قدیمی می‌رسیم
به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام
من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام
من از سایه تنها برای تو می‌گویم
سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می‌شود
من از نور تنها برای تو می‌گویم
نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند
پلّه‌هایی که بالا می‌روند
پلّه‌هایی که پایین می‌روند
دیدگاه ها (۱)

سلام سلام....

باز هم اسمان ما عطر اگین میشود . اقتدار ما در اراده ما نهفته...

از داستان کوتاه اعترافمن نوع بشر را به دو دسته تقسیم می کنم:...

ناله ها سر داده ایم پیر دخترانی و پیر پسرانی هلاک در ارزوهای...

مادربزرگم می گفت:دل هر آدمی دری دارهباید باز کنی درِ دلت را ...

#ماه من پارت ۹ وارد انبار شدن و یکی شروع کرد به حرف زدن گفت ...

برای تو می نویسم؛ برای تو که پاهایت خسته _اما محکم_ اند💪🏻برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط