「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 115
✦.................................

نیکی آرام خندید

+ باشه.

جونگکوک نگاهش را در آینه دید چند ثانیه نگاهشان همان‌جا به هم گره خورد، نیکی اول نگاهش را پایین انداخت جونگکوک هم بدون هیچ حرفی دوباره مشغول موهایش شد.

چند دقیقه بعد سشوار را خاموش کرد... اتاق ناگهان ساکت شد.

جونگکوک با دست موهای نیکی را کمی کنار زد و نگاه کوتاهی بهشان انداخت.

_ خوبه.

نیکی موهایش را لمس کرد

+ واقعاً؟

_ آره.

جونگکوک سشوار را روی میز گذاشت و چشمش به ساعت افتاد

_ آماده شو.

نیکی از توی آینه نگاهش کرد

+ برای چی؟

_ شام.

+ این وقت شب؟

_ مگه شام ساعت خاصی داره؟

+ نمیدونم... کجا؟

جونگکوک کمی مکث کرد

_ لب ساحل.

نیکی چند لحظه به تصویر خودش در آینه نگاه کرد

+ الان؟

_ آره؟

+ هوا سرده...

_ لباس گرم بپوش

+ تو همیشه همینقدر جواب آماده داری؟

جونگکوک گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت

_ تقریباً

نیکی آرام سرش را تکان داد

+ حله.

جونگکوک برگشت سمت در، اما قبل از اینکه بیرون برود چشمش دوباره به موهای نیکی افتاد؛ چند تار هنوز روی صورتش ریخته بود.

برگشت.

نیکی با تعجب نگاهش کرد

+ چیشده؟

جونگکوک جواب نداد ففط شانه را از روی میز برداشت و خیلی آرام شروع کرد به مرتب کردن موهایش.

نیکی در آینه به دست‌هایش نگاه کرد و لبخند کوچکی روی لبش نشست.

+ خودم میتونم.

_ میدونم.

نیکی دیگر چیزی نگفت. جونگکوک با همان آرامش موهایش را شانه زد؛ نه عجله‌ای داشت و نه حرف خاصی می‌زد... وقتی کارش تمام شد، شانه را کنار گذاشت.

نیکی هنوز لبخند محوی روی لب داشت

+ حالا خوبه؟

جونگکوک نگاهش کرد

_ آره.

نیکی برگشت تا چیزی بگوید، اما جونگ کوک کمی خم شد و خیلی کوتاه لب‌هایش را روی موهایش گذاشت؛ فقط یک بو៸سه‌ آرام، بعد صاف ایستاد؛ انگار اتفاق خاصی نیفتاده.

نیکی چند ثانیه همان‌جا ماند... قلبش بی‌ دلیل تند شده بود، خودش از این موضوع حرصش میگرفت.

جونگکوک به سمت در رفت.

+ جونگکوک...

ایستاد و برگشت

_ جان؟

نیکی چند لحظه نگاهش کرد؛ حرفی نداشت... نمیدانست چرا با یک حرکت ساده‌ی او، تمام فکرهایش برای چند ثانیه به هم می‌ریخت

+ هیچ.. هیچی.

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد

_ ده دقیقه دیگه پایین باش.

+ باشه.

جونگکوک از اتاق بیرون رفت.

نیکی دوباره رو به آینه برگشت... دستش آرام روی موهایش نشست؛ همان جایی که چند ثانیه قبل لب‌های جونگکوک لمسش کرده بود، لبخندش ناخواسته بیشتر شد.

شاید بدترین قسمت ماجرا همین بود؛ نیکی هنوز نمی‌دانست جونگکوک چه حسی دارد و خودش هم جرأت نداشت بفهمد چرا یک بو៸سه‌ی ساده روی موهایش می‌توانست تا این اندازه دلش را بلرزاند.

....
ـ [ چند دقیقه بعد | طبقه‌ی پایین ]

نیکی بالاخره از پله‌ها پایین آمد؛

لباس مجلسی بلند و براق به رنگ رزگلد، جذب و ظریف با بندهای باریک، همراه با کفش پاشنه‌دار و اکسسوری‌های ظریف؛ موهای نرم و بلندش که تازه خشک شده بودند، آزاد روی شانه‌هایش ریخته بودند.

آرایشش خیلی سنگین نبود؛ فقط کمی رنگ روی لب‌هایش و خط ظریفی دور چشم‌ هایش، اما همان مقدار کافی بود تا چهره‌ اش بیشتر به چشم بیاید.

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود؛

کت مشکی‌اش را عوض کرده بود و یک کت‌وشلوار سه‌تکه‌ی کاملاً مشکی با پیراهن سفید و کراوات مشکی، روی آن پالتوی بلند مشکی و دستکش چرمی.

موهای مشکی‌اش مرتب اما کمی آزاد روی پیشانی‌اش افتاده بودند و آن حالت سرد و مغرور همیشگی، با لباس‌های کاملاً اندازه‌ اش بیشتر به چشم می‌آمد.

صدای قدم‌های نیکی باعث شد نگاهش بالا بیاید، چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نیکی وقتی نگاهش را دید، کمی مکث کرد

+ ؟

جونگکوک نگاهش را آرام از سر تا پای او پایین آورد و دوباره به صورتش رساند

_ هیچی.
دیدگاه ها (۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱۴✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 113✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط