چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را

چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
به حدی دوستت دارم، که دنیا دوست، دنیا را"*
نمی دانم، صحیح است این، که می گویم، ولیکن تو...
چنانم کرده ای که کرده آن یوسف، زلیخا را
تو را، بر کوه قلب خود، کشیدم با سر ناخن
که فرهادم وَ شیرینی و می بیند جهان، ما را
همه افسانه های این جهان را، زیر و رو کرده
معمای نگاه تو، خودت، حل کن معما را
چه داری در نگاه خود، که من را زیر و رو کردی
به آتش می کشی با هر، نگاهت جان شیدا را
منی، که چون بتی سنگی، غرورم شد مثَل، حالا..
چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
دیدگاه ها (۱)

فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارمو بعدش، گیج این عشقم، ...

مثل یک بوسهء گرممثل یک غنچهء سرخمثل یک پرچم خونین ظفردلِ افر...

اگر چون رود می خواهد، که با دریا بیامیزدبگو، چون چشمه بر زان...

آمدم در عمق چشمانت تماشایت کنم

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت چهــآردهـم بیسـت جو...

مینویسم برای تویی ک نابودم کردی ولی همچنان شوق دیدنت را دارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط