نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁶ | عمارت عزادار جئون
اشک های تهیونگ خشک شده بود، اما هنوز چیزی قلبشو چنگ میزد.
اون مرد شاد و دلقک حالا حتی حال خندوندن خودش را هم نداشت.
اورا با چشم های قرمز شده به نکته ای خیره بود. بومی هنوز اثرات اشک روی صورتش بود.
هیچکس حال درست و حسابی نداشت
جونکوک این دفه بیشتر از همیشه آرام بود. به نقطه ای خیره بود. بعد از مرگ پدرش هارو رو مثل پدرش میدید اما حالا
واسه دومین بار پدرش رو از دست داده بود.
جک وارد شد
محیط اونقدر ساکت و غمگین بود، که دم گوش جونکوک گفت: « رئیس افسر کای اومدن »
با سرش فهموند بفرستتش داخل
چند لحظه بعد کای وارد شد. با دیدن صحنه بیشتر از قبل قلبش فشرده بود.
تهیونک رو در آغوش کشید: « تسلیت میگم »
با صدایی آروم رو به پسرا گفت: « یلحظه میشه بیاین »
پسرا از اتاق خارج شدن: « میدونم وقتش نیست اما... » کارتی قرمز با شکل کلاغ سیاه روش بیرون آورد: « اینو روی جسد گذاشته بودند »
ویو ات | عمارت مین
اشکال روی گونه اش سر میخورد. از دست دادن یک عزیز سخت بود
پدرش دستی روی سرش کشید: « نگران نباش اتنقام برادرت رو میگیرم »
سوهانا اشک هاشو پاک کرد و گفت: « من پسرم رو از دست دادم هرکاری میکنی، کاری نکن دوباره یکی رو از دست بدم »
ویو جونکوک | عمارت جئون
جونکوک دستشو روی شانه تهیونگ قرار داد: « نمیزارم خونش پایمال بشه؛ این کلاغ هرکسی که باشه پیداش میکنم و از به دنیا اومدم پشیمونم میکنم! »
دو خانواده عزادار شده بودند
کلاغ!
این کلاغ کی بود که یهو اومد و همچی رو خراب کرد
.
.
.
پارت⁶ | عمارت عزادار جئون
اشک های تهیونگ خشک شده بود، اما هنوز چیزی قلبشو چنگ میزد.
اون مرد شاد و دلقک حالا حتی حال خندوندن خودش را هم نداشت.
اورا با چشم های قرمز شده به نکته ای خیره بود. بومی هنوز اثرات اشک روی صورتش بود.
هیچکس حال درست و حسابی نداشت
جونکوک این دفه بیشتر از همیشه آرام بود. به نقطه ای خیره بود. بعد از مرگ پدرش هارو رو مثل پدرش میدید اما حالا
واسه دومین بار پدرش رو از دست داده بود.
جک وارد شد
محیط اونقدر ساکت و غمگین بود، که دم گوش جونکوک گفت: « رئیس افسر کای اومدن »
با سرش فهموند بفرستتش داخل
چند لحظه بعد کای وارد شد. با دیدن صحنه بیشتر از قبل قلبش فشرده بود.
تهیونک رو در آغوش کشید: « تسلیت میگم »
با صدایی آروم رو به پسرا گفت: « یلحظه میشه بیاین »
پسرا از اتاق خارج شدن: « میدونم وقتش نیست اما... » کارتی قرمز با شکل کلاغ سیاه روش بیرون آورد: « اینو روی جسد گذاشته بودند »
ویو ات | عمارت مین
اشکال روی گونه اش سر میخورد. از دست دادن یک عزیز سخت بود
پدرش دستی روی سرش کشید: « نگران نباش اتنقام برادرت رو میگیرم »
سوهانا اشک هاشو پاک کرد و گفت: « من پسرم رو از دست دادم هرکاری میکنی، کاری نکن دوباره یکی رو از دست بدم »
ویو جونکوک | عمارت جئون
جونکوک دستشو روی شانه تهیونگ قرار داد: « نمیزارم خونش پایمال بشه؛ این کلاغ هرکسی که باشه پیداش میکنم و از به دنیا اومدم پشیمونم میکنم! »
دو خانواده عزادار شده بودند
کلاغ!
این کلاغ کی بود که یهو اومد و همچی رو خراب کرد
.
.
.
- ۱۸۸
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط