دیدی یکی رو میفرستی میگی برو فلان کارو انجام بده و بیا بع
دیدی یکی رو میفرستی میگی برو فلان کارو انجام بده و بیا بعد اون طرف مثلا مریض میشه پاش میشکنه دسش میشکنه
بعد با خودت میگی کاش نفرساده بودمش
کاش زبونم لال شده بود بهش نمیگفتم
حضرت رقیه رفت به عمو عباسش گفت:
عمو عمو میشه بری برام آب بیاری؟
عمو عباس:اره عزیزم
رفت که آب بیاره
دستشو زد به آب و شست
دستاش پر از آب کرد و خواست بخوره
ولی پیش خودش گفت ن اونجا همه تشنه هستن
مشکو آب کرد
تیر خورد تو دستش
با اون یکی دستش مشکو گرفت
تیر خورد تو پاش
باز اعتنایی نکرد
دستی که مشک بودو با شمشیر قطع کردن
داد به اون دستش که تیر خورده بود
اون دستشم قطع کردن
با دندون خواست ببره ولی از اسب پرت شد پایین
بعد که خبر که رقیه رسید
همش پیش خودش میگفت کاش زبونم لال میشد نمیگفتم
کاش عمو عباس نمیرفت
بعد با خودت میگی کاش نفرساده بودمش
کاش زبونم لال شده بود بهش نمیگفتم
حضرت رقیه رفت به عمو عباسش گفت:
عمو عمو میشه بری برام آب بیاری؟
عمو عباس:اره عزیزم
رفت که آب بیاره
دستشو زد به آب و شست
دستاش پر از آب کرد و خواست بخوره
ولی پیش خودش گفت ن اونجا همه تشنه هستن
مشکو آب کرد
تیر خورد تو دستش
با اون یکی دستش مشکو گرفت
تیر خورد تو پاش
باز اعتنایی نکرد
دستی که مشک بودو با شمشیر قطع کردن
داد به اون دستش که تیر خورده بود
اون دستشم قطع کردن
با دندون خواست ببره ولی از اسب پرت شد پایین
بعد که خبر که رقیه رسید
همش پیش خودش میگفت کاش زبونم لال میشد نمیگفتم
کاش عمو عباس نمیرفت
- ۱.۷k
- ۲۵ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط