میان خاکستر و نورفصلپارت
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐚𝐬𝐡𝐞𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐥𝐢𝐠𝐡𝐭_𝐬𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧𝟐_𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏
میان خاکستر و نور_فصل۲_پارت ۱
میان سکوت شب، صدای قطرههای باران روی شیشهی پنجرهی خوابگاه یو. ای، مانند ضربان قلبی آرام اما نامطمئن میچکید.
میدوریا ایستاده بود و به سقف نگاه میکرد، چشمانش هنوز سبز میدرخشیدند، اما چیزی در آنها تغییر کرده بود؛ چیزی عمیق، آمیخته با درد و امید.
نفسش به سختی بالا میآمد. دستش روی سینهاش بود، جایی که قلبش تند میزد، اما حس میکرد که ضربانش تنها خودش نیست.
یک حس عجیب و غریب، حس تپش قلب دیگری که با او یکی شده بود، او را لرزان کرده بود.
صدای آشنا، خشن و در عین حال نرم، از پشت سرش آمد:
«دِکو… هنوز زندهای؟»
میدوریا چرخید و باکوگو را دید. همان چهرهی عصبی همیشگی، اما با چشمانی که حالا چیزی فراتر از عصبانیت در آنها موج میزد: نگرانی، ترس و شاید… چیزی که خودش هم نمیتوانست اسمش را بگذارد.
میدوریا صدایش را شکست:
«با… باکوگو… من… خب…»
باکوگو سریع جلو آمد، نفسش هنوز تند بود. انگار که دقایقی پیش زمین و زمان زیر پایش فرو ریخته بود.
دستش را روی شانهی دکو گذاشت، اما این بار نه برای تهدید، نه برای دعوا، بلکه برای اطمینان.
میدوریا حس کرد که دستش گرم است، دست باکوگو. قلبش دوباره تندتر زد، و ناگهان تمام خستگی، درد و شکنجههایی که چند شب پیش تحمل کرده بود، سبک شد.
«لعنتی… تو… چرا هنوز اینقدر قوی هستی؟» باکوگو صدایش لرزید، و چیزی در چهرهاش شکست.
میدوریا لبخند زد، لبخندی آرام و خسته، اما پر از عشق و اطمینان:
«چون کسی هست که برای من… نمیگذارد بمیرم.»
صدای باکوگو قطع شد، و چشمانش پر از اشک شد.
«من… من همیشه… فقط… میخوام تو… سالم باشی… لعنتی…»
میدوریا جلو رفت و دستش را روی صورت باکوگو گذاشت، با دقت و آرامش:
«میدونم… و من هم… هیچوقت نمیخوام تو… ناراحت باشی…»
هر دو سکوت کردند. سکوتی پر از معنی. سکوتی که در آن تمام ترسها، دردها، و امیدهایشان جای داشت.
و بعد، به آرامی، نزدیکتر شدند.
....
باران هنوز میبارید، اما در اتاقشان، هیچ صدایی جز صدای تپش قلبها و نفسهای نزدیک هم شنیده نمیشد.
باکوگو نفسش را حبس کرد و با نگاه خیره، گفت:
«دِکو… اگه… اگه منو ترک کنی… لعنتی… نمیدونم… چه بلایی سر خودم میارم…»
میدوریا لبخند زد و صدای آرامی داشت:
«من هیچوقت… تو رو ترک نمیکنم… حتی اگه دنیا بهم بگه برم… تو همیشه با منی…»
باکوگو بیاختیار خم شد و پیشانیاش را به پیشانی میدوریا فشار داد.
«لعنتی… تو هنوز… همینطوری… قشنگ هستی… حتی بعد از همهی چیزایی که گذروندیم…»
میدوریا سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
«تو هم… همینطور… باکوگو… حتی وقتی عصبانی و لجباز هستی… من دوستت دارم…»
حالا، فاصلهی چند سانتیمتری میان آنها دیگر تحملپذیر نبود.
دست باکوگو روی گونهی میدوریا کشیده شد، و لبهاشان آرام، اما با تردید و میل شدید به هم نزدیک شد.
و بعد… در یک لحظهی جاودانه، لبهایشان به هم رسیدند.
نه تنها یک بوسه، بلکه انفجاری از احساس، عشق و آرامش، که تمام درد و غم شبهای گذشته را به نور تبدیل میکرد.
میدوریا چشمانش را بست، دستش روی سینهی باکوگو فشار آورد، حس کرد که قلبشان با هم میتپد.
باکوگو نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
«لعنتی… دِکو… تو… همهی زندگی منی…»
و میدوریا با لبخند، تنها جواب داد:
«و تو… همهی قلب منی…»
باران همچنان میبارید، اما برای اولین بار، نه برای غم، بلکه برای پاکسازی و تولدی دوباره.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━☆
بچه ها راستش تصمیم گرفتم فصل دوم میان خاکستر و نور رو توی ۴یا ۵ یا ۶ پارت تموم کنم.دلیلش رو بعد تموم کردنش میگم بهتون.
حمایت؟☆
میان خاکستر و نور_فصل۲_پارت ۱
میان سکوت شب، صدای قطرههای باران روی شیشهی پنجرهی خوابگاه یو. ای، مانند ضربان قلبی آرام اما نامطمئن میچکید.
میدوریا ایستاده بود و به سقف نگاه میکرد، چشمانش هنوز سبز میدرخشیدند، اما چیزی در آنها تغییر کرده بود؛ چیزی عمیق، آمیخته با درد و امید.
نفسش به سختی بالا میآمد. دستش روی سینهاش بود، جایی که قلبش تند میزد، اما حس میکرد که ضربانش تنها خودش نیست.
یک حس عجیب و غریب، حس تپش قلب دیگری که با او یکی شده بود، او را لرزان کرده بود.
صدای آشنا، خشن و در عین حال نرم، از پشت سرش آمد:
«دِکو… هنوز زندهای؟»
میدوریا چرخید و باکوگو را دید. همان چهرهی عصبی همیشگی، اما با چشمانی که حالا چیزی فراتر از عصبانیت در آنها موج میزد: نگرانی، ترس و شاید… چیزی که خودش هم نمیتوانست اسمش را بگذارد.
میدوریا صدایش را شکست:
«با… باکوگو… من… خب…»
باکوگو سریع جلو آمد، نفسش هنوز تند بود. انگار که دقایقی پیش زمین و زمان زیر پایش فرو ریخته بود.
دستش را روی شانهی دکو گذاشت، اما این بار نه برای تهدید، نه برای دعوا، بلکه برای اطمینان.
میدوریا حس کرد که دستش گرم است، دست باکوگو. قلبش دوباره تندتر زد، و ناگهان تمام خستگی، درد و شکنجههایی که چند شب پیش تحمل کرده بود، سبک شد.
«لعنتی… تو… چرا هنوز اینقدر قوی هستی؟» باکوگو صدایش لرزید، و چیزی در چهرهاش شکست.
میدوریا لبخند زد، لبخندی آرام و خسته، اما پر از عشق و اطمینان:
«چون کسی هست که برای من… نمیگذارد بمیرم.»
صدای باکوگو قطع شد، و چشمانش پر از اشک شد.
«من… من همیشه… فقط… میخوام تو… سالم باشی… لعنتی…»
میدوریا جلو رفت و دستش را روی صورت باکوگو گذاشت، با دقت و آرامش:
«میدونم… و من هم… هیچوقت نمیخوام تو… ناراحت باشی…»
هر دو سکوت کردند. سکوتی پر از معنی. سکوتی که در آن تمام ترسها، دردها، و امیدهایشان جای داشت.
و بعد، به آرامی، نزدیکتر شدند.
....
باران هنوز میبارید، اما در اتاقشان، هیچ صدایی جز صدای تپش قلبها و نفسهای نزدیک هم شنیده نمیشد.
باکوگو نفسش را حبس کرد و با نگاه خیره، گفت:
«دِکو… اگه… اگه منو ترک کنی… لعنتی… نمیدونم… چه بلایی سر خودم میارم…»
میدوریا لبخند زد و صدای آرامی داشت:
«من هیچوقت… تو رو ترک نمیکنم… حتی اگه دنیا بهم بگه برم… تو همیشه با منی…»
باکوگو بیاختیار خم شد و پیشانیاش را به پیشانی میدوریا فشار داد.
«لعنتی… تو هنوز… همینطوری… قشنگ هستی… حتی بعد از همهی چیزایی که گذروندیم…»
میدوریا سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
«تو هم… همینطور… باکوگو… حتی وقتی عصبانی و لجباز هستی… من دوستت دارم…»
حالا، فاصلهی چند سانتیمتری میان آنها دیگر تحملپذیر نبود.
دست باکوگو روی گونهی میدوریا کشیده شد، و لبهاشان آرام، اما با تردید و میل شدید به هم نزدیک شد.
و بعد… در یک لحظهی جاودانه، لبهایشان به هم رسیدند.
نه تنها یک بوسه، بلکه انفجاری از احساس، عشق و آرامش، که تمام درد و غم شبهای گذشته را به نور تبدیل میکرد.
میدوریا چشمانش را بست، دستش روی سینهی باکوگو فشار آورد، حس کرد که قلبشان با هم میتپد.
باکوگو نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
«لعنتی… دِکو… تو… همهی زندگی منی…»
و میدوریا با لبخند، تنها جواب داد:
«و تو… همهی قلب منی…»
باران همچنان میبارید، اما برای اولین بار، نه برای غم، بلکه برای پاکسازی و تولدی دوباره.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━☆
بچه ها راستش تصمیم گرفتم فصل دوم میان خاکستر و نور رو توی ۴یا ۵ یا ۶ پارت تموم کنم.دلیلش رو بعد تموم کردنش میگم بهتون.
حمایت؟☆
- ۳۰۰
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط