عشق اجباری
عشق اجباری
پارت ۹
توی راه با سانی شروع کردیم به حرف زدن از همه چی می گفتیم که یهو دیدیم ماشین ترمز کرد . از پنجره نگاه کردم و دیدم یه پاساژ بود که فقط لباس بود . من و سانی از خوشحالی بالا و پایین می پریدیدم پسرا هم با تأسف به ما نگاه می کردن . مانلی « چیه خب دختر نیستی اگه عاشق خرید کردن نباشی» سانی « آره خدایی» دانیال « باشه بابا، هرچی می خواید بخرین» من در گوش سانی گفتم «سانی هرچی خوشگل و گرون تره رو بخر تا بسوزن »سانی « آره موافقم تا اونا باشن در رو ما بلند نکنن» . پاساژه ۶ طبقه بود ما تو همون طبقه ی اول کل دستامون پر شد برا همین پسرا رفتن وسایل رو گذاشتن تو ماشین و دوباره اومدن . دانیال « طبقه ی آخر لباس عروس و داماد داره بریم لباس رو ببینیم» مانلی «باش ، سانی موافقی؟؟» سانی«آره آجی » ایلیا صداش رو نازک کرد و گفت« باش ، سانی موافقی ؟؟» دانیال هم صداش رو نازک کرد و گفت « آره آجی » منو سانی یه نگاه به هم کردیم و زدیم زیر خنده 😂😂😂.
سانی « وای وای عالی بود 😂😂» مانلی « آره خدایی 😂😂 نمیدونستم از این استعداد ها هم دارین»
پارت ۹
توی راه با سانی شروع کردیم به حرف زدن از همه چی می گفتیم که یهو دیدیم ماشین ترمز کرد . از پنجره نگاه کردم و دیدم یه پاساژ بود که فقط لباس بود . من و سانی از خوشحالی بالا و پایین می پریدیدم پسرا هم با تأسف به ما نگاه می کردن . مانلی « چیه خب دختر نیستی اگه عاشق خرید کردن نباشی» سانی « آره خدایی» دانیال « باشه بابا، هرچی می خواید بخرین» من در گوش سانی گفتم «سانی هرچی خوشگل و گرون تره رو بخر تا بسوزن »سانی « آره موافقم تا اونا باشن در رو ما بلند نکنن» . پاساژه ۶ طبقه بود ما تو همون طبقه ی اول کل دستامون پر شد برا همین پسرا رفتن وسایل رو گذاشتن تو ماشین و دوباره اومدن . دانیال « طبقه ی آخر لباس عروس و داماد داره بریم لباس رو ببینیم» مانلی «باش ، سانی موافقی؟؟» سانی«آره آجی » ایلیا صداش رو نازک کرد و گفت« باش ، سانی موافقی ؟؟» دانیال هم صداش رو نازک کرد و گفت « آره آجی » منو سانی یه نگاه به هم کردیم و زدیم زیر خنده 😂😂😂.
سانی « وای وای عالی بود 😂😂» مانلی « آره خدایی 😂😂 نمیدونستم از این استعداد ها هم دارین»
- ۱۱.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط