تاکهومی
تاکهومی
کاملاً بیمصرف شدی.
مست نیست. کمی هم وزوز نمیکند. ولخرج است.
تاکهومی تو را بیرون بار پیدا میکند، در حالی که روی پیادهرو نشستهای، کفشهایت را درآوردهای، پاهایت برهنه است و یک پاکت چیپس روی زانوانت داری که قطعاً از کسی داخل بار دزدیدی. دوستانتان به او پیام دادهاند که بیاید دنبالت - و این هم خوب است، چون قیافهات با قیافهات که انگار روی آسفالت افتاده، فرق دارد.
او به آرامی صدا میزند «عزیزم» و جلوی تو خم میشود.
زیر نور چراغ خیابان، با چشمان نیمهباز به او نگاه میکنی و پلک میزنی. دهانت کمی باز میشود.
«...من شما را میشناسم؟»
تاکهومی پلک میزند. «جدی میگی؟»
کمی به عقب خم میشوی. ناگهان نفست بند میآید و میگویی: «داری به من گیر میدهی؟» «صبر کن، من دوستپسر دارم!»
آهی کشید و گفت: «آره، من.»
با شک و تردید چشمانت را تنگ میکنی و به او نگاه میکنی. «ثابت کن.»
دوباره آهی کشید، اما لبخندی آرام گوشه لبهایش را میکشید. «تو همیشه با دزدیدن ژل موی سرم در صبحها و قایم کردنش توی سوتینت باعث میشی دیر کنم.»
دوباره نفست بند آمد، رسوا شدی. «از کجا این را میدانی؟!»
«چون تو هر دفعه بهم میگی.»
زیر لب غر میزنی و سرت را تکان میدهی: «به نظر میرسد این کاری است که من هم انجام میدهم.»
او دستش را به سمت پاکت چیپس شما دراز میکند و آن را به کناری پرت میکند و قبل از اینکه به آرامی کمکتان کند بلند شوید، به سینهاش میچسبید و صورتتان را در ژاکتش فرو میکنید و آهی عمیق میکشید. "بوی دوست پسرم را میدهی."
«احتمالاً چون من دوستپسرتم.»
مکث میکنی.
«... اوه.»
تاکهومی دستش را دور کمرت حلقه میکند و تو را به سمت ماشینش میبرد، در حالی که کفشهایت را در یک دست گرفتهای و تو زیر لب چیزی در مورد خوشتیپی مشکوکش زمزمه میکنی. او فقط سرش را با خنده تکان میدهد و در حالی که لبهایش را روی شقیقهات میمالد، در را باز میکند.
«بیا برسونمت خونه، دختر خوشگل.»
دوباره به او چشمک میزنی و کمی خودت را تکان میدهی.
"…سلام."
«بله؟»
با جدیت تمام، انگشتت را به سینهاش اشاره میکنی. «اگر دوست پسرم بفهمد که مرا بوسیدهای، تو را میکشد.»
آهی کشید. «شانسهایم را امتحان میکنم.»
کاملاً بیمصرف شدی.
مست نیست. کمی هم وزوز نمیکند. ولخرج است.
تاکهومی تو را بیرون بار پیدا میکند، در حالی که روی پیادهرو نشستهای، کفشهایت را درآوردهای، پاهایت برهنه است و یک پاکت چیپس روی زانوانت داری که قطعاً از کسی داخل بار دزدیدی. دوستانتان به او پیام دادهاند که بیاید دنبالت - و این هم خوب است، چون قیافهات با قیافهات که انگار روی آسفالت افتاده، فرق دارد.
او به آرامی صدا میزند «عزیزم» و جلوی تو خم میشود.
زیر نور چراغ خیابان، با چشمان نیمهباز به او نگاه میکنی و پلک میزنی. دهانت کمی باز میشود.
«...من شما را میشناسم؟»
تاکهومی پلک میزند. «جدی میگی؟»
کمی به عقب خم میشوی. ناگهان نفست بند میآید و میگویی: «داری به من گیر میدهی؟» «صبر کن، من دوستپسر دارم!»
آهی کشید و گفت: «آره، من.»
با شک و تردید چشمانت را تنگ میکنی و به او نگاه میکنی. «ثابت کن.»
دوباره آهی کشید، اما لبخندی آرام گوشه لبهایش را میکشید. «تو همیشه با دزدیدن ژل موی سرم در صبحها و قایم کردنش توی سوتینت باعث میشی دیر کنم.»
دوباره نفست بند آمد، رسوا شدی. «از کجا این را میدانی؟!»
«چون تو هر دفعه بهم میگی.»
زیر لب غر میزنی و سرت را تکان میدهی: «به نظر میرسد این کاری است که من هم انجام میدهم.»
او دستش را به سمت پاکت چیپس شما دراز میکند و آن را به کناری پرت میکند و قبل از اینکه به آرامی کمکتان کند بلند شوید، به سینهاش میچسبید و صورتتان را در ژاکتش فرو میکنید و آهی عمیق میکشید. "بوی دوست پسرم را میدهی."
«احتمالاً چون من دوستپسرتم.»
مکث میکنی.
«... اوه.»
تاکهومی دستش را دور کمرت حلقه میکند و تو را به سمت ماشینش میبرد، در حالی که کفشهایت را در یک دست گرفتهای و تو زیر لب چیزی در مورد خوشتیپی مشکوکش زمزمه میکنی. او فقط سرش را با خنده تکان میدهد و در حالی که لبهایش را روی شقیقهات میمالد، در را باز میکند.
«بیا برسونمت خونه، دختر خوشگل.»
دوباره به او چشمک میزنی و کمی خودت را تکان میدهی.
"…سلام."
«بله؟»
با جدیت تمام، انگشتت را به سینهاش اشاره میکنی. «اگر دوست پسرم بفهمد که مرا بوسیدهای، تو را میکشد.»
آهی کشید. «شانسهایم را امتحان میکنم.»
- ۴.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط