ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁴
جملهش...
قلبش یک ضربان رو جا انداخت.
گرمای عجیبی توی تنش پیچید، اما نه!
چرا این حرف رو میزد؟
چرا میخواست دیوونهش کنه وقتی کنار یکی دیگه بود.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره ماند.
باد خنک شب می موهایشان میپیچید.
سکوت بس بود.
"من نمیبینمت؟"
صداش لرزید." جدی میگی؟"
جونگکوک نگاهش رو از زخم پاش گرفت و بالا آورد." دلیل اینهمه فرار چیه؟"
"اتفاقا چون زیادی میبینمت"
و بعد بلند شد." من تورو باهاش دیدم.. حالا دیگه نمیخوام ببینمتون"
و مچ پاچ رو کمی ماساژ داد تا آماده راه رفتن بشه.
ناباوری روی صورت جونگکوک نشست." داری.. دربارهی هانا حرف میزنی؟"
_اسمش رو هم بهم گفتی.. عالیه
بازوی داهی رو گرفت." این یه سوتفاهمه.. هیچ چیزی بین ما نیست"
_بس کن
"داهی..."
"بذار تمومش کنم.." و تمام هفته های گذشته ناگهان از گلوش بیرون ریخت." فکر میکنی چرا رفتم؟ چرا نمیتونم حتی بهت نگاه کنم؟ چون میخواستم هربار چیزی رو باور کنم تصویر تو با اون دختر جلوی چشمم میومد.. اونم تو شرکت جلو همه"
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند
بعد دستشو رو صورتش کشید.
انگار نمیدونست باید بخنده یا عصبانی باشه.
محکم گفت:" قسم میخورم هیچ چیزی بین من و اون وجود نداره..
اگه یکم دیگه میموندی و میدیدی، یا حرفام رو باهاش میشنیدی... "
جمله اول جونگکوک بی از حد صادقانه بود.
انگار اون جمله رو با دریل توی سرش فرو کرده باشن.
سکوت
طولانی و
کشنده.
جونگکوک تلخ خندید." سه هفته.."
"سه هفته منو مجازات کردی چون فکر کردی با یکی دیگهام؟"
_من...
"کاش میپرسیدی.. کاش اول دنبال حقیقت میگشتی"
چیزی برای گفتن نداشت
چون حق با او بود.
جونگکوک پشت کرد.
_متاسفم
"حتی یه توضیح هم برام قائل نشدی" قدمی برداشت..
و قدمی دیگه.
حس کرد گلوش میسوزه
ترس مثل خوره تو وجودش افتاد، از اینکه همینطوری بره
از اینکه همه چیزو خراب کرده باشه و دیگه درست نشه.
برای همین شروع به حرف زدن کرد." من فقط ترسیدم.."
و دنبال جونگکوک قدم برداشت." وقتی اون صحنه رو دیدم...
فکر کردم احمق بودم که باور کردم ممکنه تو هم همون حس رو داشته باشی"
چشم های جونگکوک برای لحظه ای بسه شد
انگار تمام مقاومتش با همان جمله فرو ریخت.
برگشت و با یه حرکت کمرش رو گرفت و کشید و لب هاش رو روی لب های داهی گذاشت.
و حالا میفهمید تمام چیزی که بهش نیاز داشت این بود.
همه چیز رو فراموش کرد، نمیدونست چه اتفاق کوفتی ای تو بدنش رخ داده...
انگار بدنش تمایلی داشت با داهی حل بشه.
داهی بیشتر به خودش فشرد و لب هاش رو به حرکت در آورد...
شرایط پارت بعد:
۹۵ لایک
۴۵ کامنت( فقط یه نفر تلاش نکنه همه بزاریددد وگرنه قبول نمیکنمم)
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁴
جملهش...
قلبش یک ضربان رو جا انداخت.
گرمای عجیبی توی تنش پیچید، اما نه!
چرا این حرف رو میزد؟
چرا میخواست دیوونهش کنه وقتی کنار یکی دیگه بود.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره ماند.
باد خنک شب می موهایشان میپیچید.
سکوت بس بود.
"من نمیبینمت؟"
صداش لرزید." جدی میگی؟"
جونگکوک نگاهش رو از زخم پاش گرفت و بالا آورد." دلیل اینهمه فرار چیه؟"
"اتفاقا چون زیادی میبینمت"
و بعد بلند شد." من تورو باهاش دیدم.. حالا دیگه نمیخوام ببینمتون"
و مچ پاچ رو کمی ماساژ داد تا آماده راه رفتن بشه.
ناباوری روی صورت جونگکوک نشست." داری.. دربارهی هانا حرف میزنی؟"
_اسمش رو هم بهم گفتی.. عالیه
بازوی داهی رو گرفت." این یه سوتفاهمه.. هیچ چیزی بین ما نیست"
_بس کن
"داهی..."
"بذار تمومش کنم.." و تمام هفته های گذشته ناگهان از گلوش بیرون ریخت." فکر میکنی چرا رفتم؟ چرا نمیتونم حتی بهت نگاه کنم؟ چون میخواستم هربار چیزی رو باور کنم تصویر تو با اون دختر جلوی چشمم میومد.. اونم تو شرکت جلو همه"
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند
بعد دستشو رو صورتش کشید.
انگار نمیدونست باید بخنده یا عصبانی باشه.
محکم گفت:" قسم میخورم هیچ چیزی بین من و اون وجود نداره..
اگه یکم دیگه میموندی و میدیدی، یا حرفام رو باهاش میشنیدی... "
جمله اول جونگکوک بی از حد صادقانه بود.
انگار اون جمله رو با دریل توی سرش فرو کرده باشن.
سکوت
طولانی و
کشنده.
جونگکوک تلخ خندید." سه هفته.."
"سه هفته منو مجازات کردی چون فکر کردی با یکی دیگهام؟"
_من...
"کاش میپرسیدی.. کاش اول دنبال حقیقت میگشتی"
چیزی برای گفتن نداشت
چون حق با او بود.
جونگکوک پشت کرد.
_متاسفم
"حتی یه توضیح هم برام قائل نشدی" قدمی برداشت..
و قدمی دیگه.
حس کرد گلوش میسوزه
ترس مثل خوره تو وجودش افتاد، از اینکه همینطوری بره
از اینکه همه چیزو خراب کرده باشه و دیگه درست نشه.
برای همین شروع به حرف زدن کرد." من فقط ترسیدم.."
و دنبال جونگکوک قدم برداشت." وقتی اون صحنه رو دیدم...
فکر کردم احمق بودم که باور کردم ممکنه تو هم همون حس رو داشته باشی"
چشم های جونگکوک برای لحظه ای بسه شد
انگار تمام مقاومتش با همان جمله فرو ریخت.
برگشت و با یه حرکت کمرش رو گرفت و کشید و لب هاش رو روی لب های داهی گذاشت.
و حالا میفهمید تمام چیزی که بهش نیاز داشت این بود.
همه چیز رو فراموش کرد، نمیدونست چه اتفاق کوفتی ای تو بدنش رخ داده...
انگار بدنش تمایلی داشت با داهی حل بشه.
داهی بیشتر به خودش فشرد و لب هاش رو به حرکت در آورد...
شرایط پارت بعد:
۹۵ لایک
۴۵ کامنت( فقط یه نفر تلاش نکنه همه بزاریددد وگرنه قبول نمیکنمم)
- ۷۵۸
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط