دانشگاه وانیلی
دانشگاه وانیلی
فیک تهکوک / پارت ۴۶
تهیونگ : هیی وانیل کوچولو اینجایی که (چسب رو از روی دهن کوک برداشت)
جونگ کوک : به من نگو وانیل کوچولو
تهیونگ : ببخشید که راجب سانی بهت نگفتم . بعدا حرف میزنم فعلا ییا بریم
جونگ کوک : من با تو هیچ جا نمیام ترجیح میدم اون دختره دیوونه منو بکشه تا با هیولایی مثل تو باشم
تهیونگ : هیی توهم بردهی دروغاش شدی آره . اینجوری قضاوت میکنی قاضی جئون ؟
جونگ کوک : تو میخوای بری برو من باهات نمیام
تهیونگ : یجوری میگی انگار دست توعه
جونگ کوک : تهیونگ بس کن . تمومش کن خب . اون دختر خودش تجربه کرد دید تو چه هیولایی هستی به من گفت دیگه دست از گول زدن من بردار .
تهیونگ : باورم نمیشه . تو همون جونگ کوکی که من میشناختمی ؟
جونگ کوک : مگه تو اون تهیونگی که من میشناختم بودی ؟
تهیونگ : (جونگ کوک رو از رو از روی زمین بلند کرد و انداخت روی کولش) بیا فعلا ازین جا بریم
جونگ کوک : هیی بزارمم پایین به من دست نزنننن
تهیونگ : تو تک به تک حرفای سانی رو شنیدی . حالا حرفای منو گوش کن
جونگ کوک : مگه حرفی هم مونده که بخوای بزنی ؟ بزارممم پایینن
تهیونگ : (از اون انبار اومدن بیرون . از یه جایی که دار و دستهی مینسو اونارو نبینن .. بعدش جونگکوک رو گذاشت پایین و دستاشو باز کرد) بیا گذاشتمت پایین . حالا گوش بده ببین من چیمیگم
جونگ کوک : حتی یه کلمه من نمیخوام بشنوم . واقعا فکر میکردم تو با بقیه فرق داری فکرمیکردم تو میتونی باعث بشی دیگه از آلفاها متنفرم نباشم نه اینکه یه دلیل بزرگ تر بهم بدی . تو هیچ فرقی با اون عوضی که اون شبو تو مغز من مثل روز روشن ثبت کرد و برادرمو ازم گرفت نداری . توهم یکی مثل اونا__
《حرفش قطع شد. روی زمین اوفتاد اون دستایی که روزی دستای کوک رو میگرفتن حالا روی سینش کوبیده شد. جونگ کوک رو انداخت زمینو نشست روش دستو و پاهاشو قفل کرد و به صورتش نزدیک تر شد . چهرهی ترسیده کوک توی چشماش پرسه میزد》
تهیونگ : یه کلمه دیگه حرف بزن . تا از دروغای سانی هم وحشتناک تر بشم .. میدونی که ازم برمیاد . پس دهن کوچولوتو بسته نگه دار و فقط باهام بیا
《جونگ کوک ترسیده بود . نمیتونست حرف بزنه پس فقط به حرف تهیونگ گوش میکرد و اعترضی نمیکرد . سانی از تهیونگ واسش یه غول سه سر ساخته و الان بیشتر از هرچیزی از اون میترسید ... از روی کوک بلند شد دستشو گرفت و اونم بلند کرد خواست از اون انبار دور بشن که با صدای پاهای یه نفر به گوششون خورد . تهیونگ فکر کرد بازم اون دار دستهی مینسوعه پس بدون اینکه قیافشو ببینه برگشت و یه مشت زد تو صورتش . اون فرد روی زمین اوفتاد و تهیونگ تازه فهمید اون کیه》
تهیونگ : آقایی یون ؟؟؟؟
《لایک های پارت ۴۴ رو بالا ببرید》
فیک تهکوک / پارت ۴۶
تهیونگ : هیی وانیل کوچولو اینجایی که (چسب رو از روی دهن کوک برداشت)
جونگ کوک : به من نگو وانیل کوچولو
تهیونگ : ببخشید که راجب سانی بهت نگفتم . بعدا حرف میزنم فعلا ییا بریم
جونگ کوک : من با تو هیچ جا نمیام ترجیح میدم اون دختره دیوونه منو بکشه تا با هیولایی مثل تو باشم
تهیونگ : هیی توهم بردهی دروغاش شدی آره . اینجوری قضاوت میکنی قاضی جئون ؟
جونگ کوک : تو میخوای بری برو من باهات نمیام
تهیونگ : یجوری میگی انگار دست توعه
جونگ کوک : تهیونگ بس کن . تمومش کن خب . اون دختر خودش تجربه کرد دید تو چه هیولایی هستی به من گفت دیگه دست از گول زدن من بردار .
تهیونگ : باورم نمیشه . تو همون جونگ کوکی که من میشناختمی ؟
جونگ کوک : مگه تو اون تهیونگی که من میشناختم بودی ؟
تهیونگ : (جونگ کوک رو از رو از روی زمین بلند کرد و انداخت روی کولش) بیا فعلا ازین جا بریم
جونگ کوک : هیی بزارمم پایین به من دست نزنننن
تهیونگ : تو تک به تک حرفای سانی رو شنیدی . حالا حرفای منو گوش کن
جونگ کوک : مگه حرفی هم مونده که بخوای بزنی ؟ بزارممم پایینن
تهیونگ : (از اون انبار اومدن بیرون . از یه جایی که دار و دستهی مینسو اونارو نبینن .. بعدش جونگکوک رو گذاشت پایین و دستاشو باز کرد) بیا گذاشتمت پایین . حالا گوش بده ببین من چیمیگم
جونگ کوک : حتی یه کلمه من نمیخوام بشنوم . واقعا فکر میکردم تو با بقیه فرق داری فکرمیکردم تو میتونی باعث بشی دیگه از آلفاها متنفرم نباشم نه اینکه یه دلیل بزرگ تر بهم بدی . تو هیچ فرقی با اون عوضی که اون شبو تو مغز من مثل روز روشن ثبت کرد و برادرمو ازم گرفت نداری . توهم یکی مثل اونا__
《حرفش قطع شد. روی زمین اوفتاد اون دستایی که روزی دستای کوک رو میگرفتن حالا روی سینش کوبیده شد. جونگ کوک رو انداخت زمینو نشست روش دستو و پاهاشو قفل کرد و به صورتش نزدیک تر شد . چهرهی ترسیده کوک توی چشماش پرسه میزد》
تهیونگ : یه کلمه دیگه حرف بزن . تا از دروغای سانی هم وحشتناک تر بشم .. میدونی که ازم برمیاد . پس دهن کوچولوتو بسته نگه دار و فقط باهام بیا
《جونگ کوک ترسیده بود . نمیتونست حرف بزنه پس فقط به حرف تهیونگ گوش میکرد و اعترضی نمیکرد . سانی از تهیونگ واسش یه غول سه سر ساخته و الان بیشتر از هرچیزی از اون میترسید ... از روی کوک بلند شد دستشو گرفت و اونم بلند کرد خواست از اون انبار دور بشن که با صدای پاهای یه نفر به گوششون خورد . تهیونگ فکر کرد بازم اون دار دستهی مینسوعه پس بدون اینکه قیافشو ببینه برگشت و یه مشت زد تو صورتش . اون فرد روی زمین اوفتاد و تهیونگ تازه فهمید اون کیه》
تهیونگ : آقایی یون ؟؟؟؟
《لایک های پارت ۴۴ رو بالا ببرید》
- ۲.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط