رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت هفتم | پیشنهادی که همهچیز را تغییر میدهد
بعد از رفتن لیانا و پدرش، جونگکوک با اخم رو به پدرش کرد.
ـ «چرا هیچوقت نگفته بودی اونا رو میشناسی؟»
پدرش آهی کشید.
ـ «لازم نبود بدونی.»
جونگکوک با کلافگی گفت:
ـ «اون دختر از همون روز اول اعصابمو خرد کرده!»
پدرش فقط لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه... این تو بودی که از همون روز اول بهش گیر دادی.»
جونگکوک چیزی نگفت. حق با پدرش بود، اما حاضر نبود قبولش کند.
در همان زمان، داخل ماشین...
لیانا کنار پنجره نشسته بود.
ـ «بابا... چرا من تا حالا از این موضوع خبر نداشتم؟»
پدرش بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «چون میخواستم یه زندگی عادی داشته باشی.»
ـ «اون پسره... خیلی مغروره.»
پدرش با لبخند محوی گفت:
ـ «پسر بدی نیست... فقط زیادی لوس بزرگ شده.»
لیانا زیر لب گفت:
ـ «برای من فرقی نمیکنه.»
دو روز بعد...
زنگ آخر کلاس، مدیر مدرسه وارد شد.
ـ «دانشآموزان، هفتهی آینده نمایشگاه بزرگ نقاشی برگزار میشه. آثار منتخب، به نمایشگاه بینالمللی سئول فرستاده میشن.»
همه با هیجان شروع به صحبت کردند.
مدیر ادامه داد:
ـ «اما امسال یک تفاوت داریم...»
همه ساکت شدند.
ـ «نمایندههای مدرسه باید به صورت دو نفره یک اثر مشترک خلق کنن.»
چند ثانیه بعد، مدیر اسمها را خواند:
ـ «جئون جونگکوک...»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «...و لیانا.»
لبخند از روی صورتش محو شد.
ـ «چی؟!»
لیانا هم با تعجب گفت:
ـ «یعنی باید با هم کار کنیم؟»
مدیر با قاطعیت جواب داد:
ـ «بله. این تصمیم هیئت مدرسه است و قابل تغییر نیست.»
جونگکوک با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ «من با اون کار نمیکنم!»
لیانا هم با آرامش گفت:
ـ «نگران نباش، منم علاقهای به همگروهی با تو ندارم.»
تمام کلاس در سکوت به آن دو نگاه میکرد.
هیچکس نمیدانست...
همین همکاری اجباری، اولین قدم برای نزدیک شدن دو قلبی بود که فعلاً فقط از هم متنفر بودند.
پایان پارت هفتم... 💜
پارت هفتم | پیشنهادی که همهچیز را تغییر میدهد
بعد از رفتن لیانا و پدرش، جونگکوک با اخم رو به پدرش کرد.
ـ «چرا هیچوقت نگفته بودی اونا رو میشناسی؟»
پدرش آهی کشید.
ـ «لازم نبود بدونی.»
جونگکوک با کلافگی گفت:
ـ «اون دختر از همون روز اول اعصابمو خرد کرده!»
پدرش فقط لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه... این تو بودی که از همون روز اول بهش گیر دادی.»
جونگکوک چیزی نگفت. حق با پدرش بود، اما حاضر نبود قبولش کند.
در همان زمان، داخل ماشین...
لیانا کنار پنجره نشسته بود.
ـ «بابا... چرا من تا حالا از این موضوع خبر نداشتم؟»
پدرش بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «چون میخواستم یه زندگی عادی داشته باشی.»
ـ «اون پسره... خیلی مغروره.»
پدرش با لبخند محوی گفت:
ـ «پسر بدی نیست... فقط زیادی لوس بزرگ شده.»
لیانا زیر لب گفت:
ـ «برای من فرقی نمیکنه.»
دو روز بعد...
زنگ آخر کلاس، مدیر مدرسه وارد شد.
ـ «دانشآموزان، هفتهی آینده نمایشگاه بزرگ نقاشی برگزار میشه. آثار منتخب، به نمایشگاه بینالمللی سئول فرستاده میشن.»
همه با هیجان شروع به صحبت کردند.
مدیر ادامه داد:
ـ «اما امسال یک تفاوت داریم...»
همه ساکت شدند.
ـ «نمایندههای مدرسه باید به صورت دو نفره یک اثر مشترک خلق کنن.»
چند ثانیه بعد، مدیر اسمها را خواند:
ـ «جئون جونگکوک...»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «...و لیانا.»
لبخند از روی صورتش محو شد.
ـ «چی؟!»
لیانا هم با تعجب گفت:
ـ «یعنی باید با هم کار کنیم؟»
مدیر با قاطعیت جواب داد:
ـ «بله. این تصمیم هیئت مدرسه است و قابل تغییر نیست.»
جونگکوک با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ «من با اون کار نمیکنم!»
لیانا هم با آرامش گفت:
ـ «نگران نباش، منم علاقهای به همگروهی با تو ندارم.»
تمام کلاس در سکوت به آن دو نگاه میکرد.
هیچکس نمیدانست...
همین همکاری اجباری، اولین قدم برای نزدیک شدن دو قلبی بود که فعلاً فقط از هم متنفر بودند.
پایان پارت هفتم... 💜
- ۷۲۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)