ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۳
شب بود. ساعت از ده گذشته بود. سئول روی مبل نشسته بود. برفی سرش را گذاشته بود روی پای سئول. تلویزیون روشن بود اما صدا نداشت. فقط نور. فقط سایه.
صدای ماشین آمد. سئول برگشت نگاه کرد. چراغها خاموش شد. در ماشین باز و بسته شد. قدمها. آرام. خسته.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد. کت و شلوار مشکی. کراوات آبی. دسته گلی توی دستش. لیلیوم. سفید. بلند. عطرش توی راهرو پیچید.
سئول از جا بلند شد. برفی نیمخیز شد. دم تکان داد.
تهیونگ به سئول نگاه کرد. سرش پایین بود. نه مثل همیشه. نه سرد. نه مغرور. انگار که شرمنده بود. انگار که خسته بود. انگار که داشت به زانو درمیآمد.
رفت سمت سئول. گل را گذاشت روی میز. بعد دستش را باز کرد. بغلش کرد. محکم. مثل وقتی که سئول بچه بود. مثل روزهایی که جونگ کوک هنوز بود.
سئول سفت شد. بعد شل شد. دستش را گذاشت روی پشت پدر.
«پدر...»
تهیونگ صدایش گرفته بود. «ببخش. ببخش عزیزم. اون کاری که امروز صبح کردم... دستمو بلند کردم سمت تو...»
سئول چیزی نگفت. فقط محکمتر بغلش کرد.
تهیونگ رهایش کرد. دستش را گذاشت روی گونه سئول. «گل لیلیوم... گل مورد علاقه مادرت بود. همیشه میگفت بوی بهاره. بوی امید.»
سئول نگاه کرد به گل. به سفیدی. به عطری که مادرش دوست داشت.
«پدر... ما دیگه حرف ازش نمیزدیم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت. «میدونم. اشتباه کردم. اسمش رو نباید میگفتم هرزه. اون مادر توئه. هرچی باشه... مادر توئه.»
سئول دوباره بغلش کرد. این بار سئول شروع کرد. تهیونگ دستش را کشید روی موهای سئول.
«زندگیم...»
«بله بابا؟»
«قول بدیم از این به بعد، هیچ چیزی رو از هم قایم نکنیم. هیچی. نه خاطرات. نه حرفای نگفته. نه اشتباهات. نه حتی دلتنگی. قول بدیم.»
سئول نگاه کرد. به چشمهای پدر. به خستگی پشت سردی. به ترسی که هیچوقت نشان نمیداد.
«قول میدم پدر.»
تهیونگ لبخند زد. لبخندی که سالها بود ندیده بودند. کوتاه. کم. اما واقعی.
«گشنمه. چیزی برای خوردن داریم؟»
سئول خندید. «برفی نون خشکیده بود خورد. اگه بدونی کجا قایم کرده.»
تهیونگ رفت سمت آشپزخانه. سئول دنبالش. برفی هم بلند شد. آهسته آمد. دم تکان داد. انگار بوی خوشبختی میآمد. از لیلیوم. از آشپزخانه. از حرفایی که بالاخره زده شد. از بغلهایی که دیر اما رسید.
آن شب، تهیونگ غذا درست کرد. تخممرغ. نان. پنیر. ساده. اما گرم. کنار هم نشستند. برفی زیر میز.
هیچکدام حرف نزدند. ولی خوب بود. ساکت اما خوب.
بعد از غذا، تهیونگ رفت توی اتاقش. سئول رفت توی اتاق خودش. در را بست. برفی کنارش.
زیر تخت را نگاه کرد. نامه جونگکوک هنوز آنجا بود. بازش نکرد. گذاشت همانطور.
قول داده بود چیزی از پدر قایم نکند. ولی این یکی را... این یکی مال خودش بود. مال جستجو. مال شایدها. مال روزی که پدر آماده شود.
برفی نگاه کرد. سئول دستش را کشید روی پشتش. «میدونم برفی. میدونم. ولی نه حالا. صبر. فقط کمی صبر.»
پارت ۳
شب بود. ساعت از ده گذشته بود. سئول روی مبل نشسته بود. برفی سرش را گذاشته بود روی پای سئول. تلویزیون روشن بود اما صدا نداشت. فقط نور. فقط سایه.
صدای ماشین آمد. سئول برگشت نگاه کرد. چراغها خاموش شد. در ماشین باز و بسته شد. قدمها. آرام. خسته.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد. کت و شلوار مشکی. کراوات آبی. دسته گلی توی دستش. لیلیوم. سفید. بلند. عطرش توی راهرو پیچید.
سئول از جا بلند شد. برفی نیمخیز شد. دم تکان داد.
تهیونگ به سئول نگاه کرد. سرش پایین بود. نه مثل همیشه. نه سرد. نه مغرور. انگار که شرمنده بود. انگار که خسته بود. انگار که داشت به زانو درمیآمد.
رفت سمت سئول. گل را گذاشت روی میز. بعد دستش را باز کرد. بغلش کرد. محکم. مثل وقتی که سئول بچه بود. مثل روزهایی که جونگ کوک هنوز بود.
سئول سفت شد. بعد شل شد. دستش را گذاشت روی پشت پدر.
«پدر...»
تهیونگ صدایش گرفته بود. «ببخش. ببخش عزیزم. اون کاری که امروز صبح کردم... دستمو بلند کردم سمت تو...»
سئول چیزی نگفت. فقط محکمتر بغلش کرد.
تهیونگ رهایش کرد. دستش را گذاشت روی گونه سئول. «گل لیلیوم... گل مورد علاقه مادرت بود. همیشه میگفت بوی بهاره. بوی امید.»
سئول نگاه کرد به گل. به سفیدی. به عطری که مادرش دوست داشت.
«پدر... ما دیگه حرف ازش نمیزدیم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت. «میدونم. اشتباه کردم. اسمش رو نباید میگفتم هرزه. اون مادر توئه. هرچی باشه... مادر توئه.»
سئول دوباره بغلش کرد. این بار سئول شروع کرد. تهیونگ دستش را کشید روی موهای سئول.
«زندگیم...»
«بله بابا؟»
«قول بدیم از این به بعد، هیچ چیزی رو از هم قایم نکنیم. هیچی. نه خاطرات. نه حرفای نگفته. نه اشتباهات. نه حتی دلتنگی. قول بدیم.»
سئول نگاه کرد. به چشمهای پدر. به خستگی پشت سردی. به ترسی که هیچوقت نشان نمیداد.
«قول میدم پدر.»
تهیونگ لبخند زد. لبخندی که سالها بود ندیده بودند. کوتاه. کم. اما واقعی.
«گشنمه. چیزی برای خوردن داریم؟»
سئول خندید. «برفی نون خشکیده بود خورد. اگه بدونی کجا قایم کرده.»
تهیونگ رفت سمت آشپزخانه. سئول دنبالش. برفی هم بلند شد. آهسته آمد. دم تکان داد. انگار بوی خوشبختی میآمد. از لیلیوم. از آشپزخانه. از حرفایی که بالاخره زده شد. از بغلهایی که دیر اما رسید.
آن شب، تهیونگ غذا درست کرد. تخممرغ. نان. پنیر. ساده. اما گرم. کنار هم نشستند. برفی زیر میز.
هیچکدام حرف نزدند. ولی خوب بود. ساکت اما خوب.
بعد از غذا، تهیونگ رفت توی اتاقش. سئول رفت توی اتاق خودش. در را بست. برفی کنارش.
زیر تخت را نگاه کرد. نامه جونگکوک هنوز آنجا بود. بازش نکرد. گذاشت همانطور.
قول داده بود چیزی از پدر قایم نکند. ولی این یکی را... این یکی مال خودش بود. مال جستجو. مال شایدها. مال روزی که پدر آماده شود.
برفی نگاه کرد. سئول دستش را کشید روی پشتش. «میدونم برفی. میدونم. ولی نه حالا. صبر. فقط کمی صبر.»
- ۱.۰k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط