حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت. ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در ج

حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت. ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در جوي آب مي‌شويد. گفت: گربه را نشور، مي‌ميرد! بعد از ساعتي كه از همان راه بر مي‌گشت ديد كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزاي او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، مي‌ميرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!
دیدگاه ها (۴)

در قرون وسطی دو شوالیه عازم ماموریت طولانی و خطرناکی بودند. ...

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسی...

نوش جون! همه راضین!!

فیک انتقام یا عشق

لبخند قاتلپارت²²ویو سلینبعد از تموم شدن کلاس، کلارا گفت باید...

#ارباب‌سنگدل #پارت_16با ترس و لرزی رفت سمت جنازه ها و اشک ها...

🎀❤️ پارت 22 — ویو تهیونگ❤️🎀تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد...

part 58کیم‌ویا.ت: جیش دارمخنده مردونه ای کرد آروم گفتتهیونگ:...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

حکيمي بر سر راهي ميگذشت ديد پسر بچه ايي گربه خود را لب جوي م...

میگن بنده خدایی گربه رو داشت میشست یکی بهش گفت گربه رو نشورم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط