( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت 9
اون سوک : هاری !
هاری بدون سکوت گفت .. هاری : بله چی شده
اون سوک : می‌دونی امروز به تهیونگ زنگ زدم
هاری ابروی بالا انداخت سپس آن لباسی که میخواست را با ذوق برداشت ولی یک هوی مشکی بود سپس با اخم سمتش چرخید ... هاری ؛ خب .
اون سوک : باهم درست رفتار نکرد
هاری : خب انتظار داری چیکار کنه اونم کنار برادرت وقتی باشه
اون سوک به خوبی متوجه شد بله شاید کناری جونگکوک بود که نمی‌توانست رفتار درستی بکنه سپس ریز خندید
هاری : خدا یا خندشو .. چه بامزه .. لحنش عوض شد سپس با عصبانیت داد زد
هاری : خاک تو سرت کنم اون سوک تو کله کمد تو هیچ لباس قشنگی نبود
اون سوک هر دست هایش را پشت سر روی تخت گذاشت سپس تکیه به آن دست ها گفت ... اون سوک : مگه اینجا چی هستند
هاری کف دستش را روی پیشانی اش زد سپس عصبی گفت ..
هاری : اوف اون سوک الان میام همین جا بمون
با قدم های از اتاق خارج شد سپس به سمته اتاق خودش رفت هاری درست مثل بردارش آدم رک و پرو ....
وارد اتاق اون سوک سپس لباس ای که از کمد خودش یافته بود را سمته اون سوک گرفت ولی اون سوک درگیری خودش را داشت حالا با صدا بلند داد زد ... هاری : اون سوکککککک پاشو .‌ دیگه اگه الان بیان چی
اون سوک دستی به گوش اش کشید سپس کلافه گفت ... اون سوک : میشه داد نزنید ... هاری آن موهای مرتب را دستی کشید سپس گفت
هاری : امشب بهترین شبه منه پس لطفاً پاشو و آماده شد نمیخواهم جونگکوک نگرانت بشه
اون سوک نگاهی به آن تیکه پارچه انداخت فرقی با لباس های هاری نداشت ولی اون سوک آدمی نبود که از این جور لباس بپوشد سپس با لبخند بلند شد
اون سوک : ممنونم زن داداش جون ولی نیازی نیست .. تو کسیو داری که خودت رو براش آماده کنی ولی من ... کسیو ندارم
هاری به خوبی آن حالت ناراحت اون سوک را میفهمید ولی هاری آدمی نبود که زیاد اسرار کند سپس لباس را روی تخت گذاشت و گفت
هاری : باشه آدمی نیستم که اسرار کنم پس حداقل این لباستو عوض کن و موهاتو بشور
اون سوک به آرامی سری تکون داد سپس هاری از اتاق خارج شد حس خستگی بهش دست می‌داد به آرامی لبه تخت نشست و نگاه های به لباس انداخت ولی اون سوک قلب داده بود به تهیونگ درست بود دلباخته بود ولی یارش نبود ...

به آرامی روی مبل نشست ولی هنوزم هم ردی از آن ها نبود هاری بیشتر دیونه شد و سمته پنچره سالن رفت و به بیرون خیره شد آن از منظره به شدت راضی بود کلافه شد ولی باید به خودش بیشتر می‌رسید تا شوهرش بیشتر او را بخواهد ولی این انتظار کی به پایان می‌رسید
آن صدا زنگ در از جا بلند شد سپس در همان حالت کله بدنش یخ گرفت و قلبش تند تند با قدم های از سالن خارج شد سپس آن سه پله ای مزاحم را طی کرد. و ایستاد
دیدگاه ها (۳)

بوسه دردناک )پارت ۴۸حالا که ته مین به آرامی در آغوش گرم مادر...

اینا رو آپ میکنم تا خوب تر تصور کنید

/ 3 تفنگدار // پارت 8 اسلاید 2 لباس هاری اسلاید ۳ لباس اون س...

/ 3 تفنگدار// پارت 7 تهیونگ همراه با جونگکوک روی مبل نشست کن...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط