❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 148♡。)
کالسکه وایستاد. پیاده شدم. رفتم جلو.
گلوم از بغض دائمی این روزام بدجور سنگین بود..
چشمام رو بستم و همه اون روزها از جلوي چشمم گذشت
و به اشك روي گونه ام تبدیل شد. نزديك اب شدم و لب اب نشستم و دستم رو توي آب بردم سرماش روحم رو نوازش کرد
بلند شدم. کفشا و شنلم رو درآوردم و خيلي عادي انگار دارم رو زمین
راه میرم رفتم داخل آب.
يکي نگهبانا سریع خواست جلو بیاد وگفت : بانوي من عمقش زیاده.. لطفا بیاین بیرون.
وسط حرفش از گوشه چشم دست جونگکوک رو دیدم که سینه اش قرار گرفت و مانع جلو اومدن و حرف زدنش شد.
دستامو باز کردم و جلو رفتم.
رويپاهام روی زمین بود و تا کمي بالاي سينه ام توي آب بودم.
اروم بودم..اونقدر اروم که یه دفعه اروم و بي صدا اشکم
جاري شد.
این رودخونه شاهد قشنگترین لحظه هاي زندگي من بود.
شاهد خنده هام، شاهد با جونگکوک بودنام...
دلم خيلي گرفته بود..خيلي اروم و بیجون از طرف دیگه رودخونه خارج شدم.
تمام لباسام خیسه خیسه بود و به تنم چسبیده بود.
بازوهامو بغل کردم.
جونگکوک : گمشین سوار اسباتون شين..
صداش رگه هاي خشم داشت.
یه دفعه داد زد : مگه نشنيدين چي گفتم؟
اروم از دادش تکون خوردم و چشمامو بستم صداي پاشون میگفت رفتن
نمیدونم چقدر گذشت ولي صداي پايي بهم نزديك شد.
سریع برگشتم نگاه کردم
جونگکوک زل زد تو چشمام و بعد نگاه سرد بي تفاوتش رو
روي لباسام که کاملا خیس بود اورد وشنلم روعادي روي
شونه ام انداخت و جدي رفت.
غیرتش هنوز محشر بود. دوست نداشت نگهبانا اينجوري
ببیننم... با غيرت بود. حتي وقتي که ازم متنفر بود.
رفتنش رو نگاه کردم.
رفت خيلي عقب ترومحكم و جدي وايستاد.
بغض کردم از این سکوت و اخمهاي بي رحمانه اش.
نگاهم رو روي اسمون کشیدم.
اشك جاري شدمو سریع پاك كردم و به شنل روي دوشم
چنگ زدم و با عجله سمت کالسکه رفتم وباصداي داغوني
گفتم : برمیگردیم به قصر..
(。♡part 148♡。)
کالسکه وایستاد. پیاده شدم. رفتم جلو.
گلوم از بغض دائمی این روزام بدجور سنگین بود..
چشمام رو بستم و همه اون روزها از جلوي چشمم گذشت
و به اشك روي گونه ام تبدیل شد. نزديك اب شدم و لب اب نشستم و دستم رو توي آب بردم سرماش روحم رو نوازش کرد
بلند شدم. کفشا و شنلم رو درآوردم و خيلي عادي انگار دارم رو زمین
راه میرم رفتم داخل آب.
يکي نگهبانا سریع خواست جلو بیاد وگفت : بانوي من عمقش زیاده.. لطفا بیاین بیرون.
وسط حرفش از گوشه چشم دست جونگکوک رو دیدم که سینه اش قرار گرفت و مانع جلو اومدن و حرف زدنش شد.
دستامو باز کردم و جلو رفتم.
رويپاهام روی زمین بود و تا کمي بالاي سينه ام توي آب بودم.
اروم بودم..اونقدر اروم که یه دفعه اروم و بي صدا اشکم
جاري شد.
این رودخونه شاهد قشنگترین لحظه هاي زندگي من بود.
شاهد خنده هام، شاهد با جونگکوک بودنام...
دلم خيلي گرفته بود..خيلي اروم و بیجون از طرف دیگه رودخونه خارج شدم.
تمام لباسام خیسه خیسه بود و به تنم چسبیده بود.
بازوهامو بغل کردم.
جونگکوک : گمشین سوار اسباتون شين..
صداش رگه هاي خشم داشت.
یه دفعه داد زد : مگه نشنيدين چي گفتم؟
اروم از دادش تکون خوردم و چشمامو بستم صداي پاشون میگفت رفتن
نمیدونم چقدر گذشت ولي صداي پايي بهم نزديك شد.
سریع برگشتم نگاه کردم
جونگکوک زل زد تو چشمام و بعد نگاه سرد بي تفاوتش رو
روي لباسام که کاملا خیس بود اورد وشنلم روعادي روي
شونه ام انداخت و جدي رفت.
غیرتش هنوز محشر بود. دوست نداشت نگهبانا اينجوري
ببیننم... با غيرت بود. حتي وقتي که ازم متنفر بود.
رفتنش رو نگاه کردم.
رفت خيلي عقب ترومحكم و جدي وايستاد.
بغض کردم از این سکوت و اخمهاي بي رحمانه اش.
نگاهم رو روي اسمون کشیدم.
اشك جاري شدمو سریع پاك كردم و به شنل روي دوشم
چنگ زدم و با عجله سمت کالسکه رفتم وباصداي داغوني
گفتم : برمیگردیم به قصر..
- ۳۶۴
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط