با شعری آمده ام

با شعری آمده ام ،
با کمی سکوتِ شب های برفی...
این چشم ها دیگر
تابِ چله نشینی باران را ندارند.
یادت هست؟
همه ی شعرهایم
می خواستند "تو" باشند
زیر برف راه بروند
بخندند
و بسرایند:
که آسوده باش
من فقط کمی بی قرارم...
اینبار که آمدم
خشکسالیِ چشم هایم را
پشت در می گذارم
انگشت هایت را
در باغچه می کارم...
فردا
مچاله ی زمین را
مشت مشت بیرون می کشم !
دیدگاه ها (۳)

اگر عشق نبوداز غم خبری نبود اگر عشق نبوددل بود ولی چه سود اگ...

چه زیبا گفت:دکترعلی شریعتی:آنان که مارابه جرم دوستی باجنس مخ...

ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﻱ ﺧﻮﺩﺕﺑﺎﻳﺪ ﺟﺎﺕ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻌﻀﻲ ...

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣـﻲﺩﺍﻧﻴﻢ،ﮐﺰ ﭘﻲ ﻫﺮ ﺗﻘﺪﻳﺮ، ﺣﮑﻤﺘﻲ ﻣﻲ آﻳﺪ...ﻣﻦ ﻭ ﻓﺮﺳﺎﻳﺶ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط