#عشق_بعد_نفرت
#عشق_بعد_نفرت
پارت: 3
ویو ات
که چشمم خورد به یه مغازه لباس فروشی که لباساش خیلی قشنگ بود رفتم سمت مغازه دوتا لباس انتخاب کردمو رفتم پرو شون کنم خیلی بهم میومدن لباسام رو پوشیدمو حساب کردم بعدش رفتم سراغ مغازه آرایشی بهداشتی کلی لوازم برای روتین پوستیم خریدم و برای آرایش هم فقط یه رژ صورتیه خیلی کم رنگ خریدمو اومدم بعد از کلی خرید به سمت خونه رفتم
ویو یونگی
این دختره چه حوصله ای داره انگار ماشینه الانم رفته بیرون به من باشه فقط میگیرم میخوابم وتی یونگی چی میگی تو ام اه رفتم یه مسواک زدم و دراز کشیدم که ساعت یازده بچه ها زنگ زدن گفتن دارن میان اینجا
یونگی: وای خاک تو سرم ظرفا کثیفه
بدو بدو رفتم آشپز خونه دیدم همه چی سر جاشه این دختره واقعا ماشین صدای زنگ در اومد رفتم درو باز کردم
اعضا: سلام یونگی
یونگی: سلام
(مدیونین فک کنین حال نداشتم بنویسم😂)
کوک: ات کوشش
جیمین: آره کوش
یونگی: رفت بیرون از صبح همش رفته بیرون
جین: یاع حتما بیرون دوست داره
یونگی: نمیدونم
"یک ساعت بعد"
ویو یونگی
این دختره کجاس
تهیونگ: میگم ات چرا نمیاد
یونگی: نمیدونم
نامجون: بزار زنگ بزنم
(به محض اینکه نامجون خواست گوشیشو باز کنه ات میاد داخل)
ات: عه سلام سلام
یونگی: علیک
کوک: کجایی این وقت شب
نامجون: عه کوک... ات میتونی بگی کجا بودی
ات: امم ببخشید رفته بودم بازار تاکسی برام نیفتاد پیاده اومدم طول کشید
جیمین: یعنی تنهایی رفتی
ات: آره
تهیونگ: دختر یعنی تو نمیگی این موقع شب اتفاقی برات میفته
ات: ببخشید پسرا
(اینو گفتو با عجله رفت اتاقش سریع لباسشو عوض کرد موهاشم بست)
ویو ات
پسرا سوال پیچم میکردن بعد از جواب دادن بهشون رفتم اتاقم و لباسم رو عض کردم موهامم بستمو اومدم پیششون
ات: پسرا چی میخورین بیارم
یونگی: د آخه دختر مگه ماشینی انقدر انرژی داری از صبح یه بند داری کار میکنی
ات:(خنده ریز)(رفت آشپز خونه)
کوک: احتمالا هیونگ این تو نبودی میگفتی از ات بدم میاد
یونگی: چه ربطی داره فکر کردم از اون دختراس که به پسرا میچسبه ولی وقتی لباساشو دیدم یدونه لباس باز هم نداشت
تهیونگ: وای عروسی در راهه مبارکه
یونگی:(یدونه زد به بازوی تهیونگ)
ات: پسرا نگفتین چی میخواید ها
پارت: 3
ویو ات
که چشمم خورد به یه مغازه لباس فروشی که لباساش خیلی قشنگ بود رفتم سمت مغازه دوتا لباس انتخاب کردمو رفتم پرو شون کنم خیلی بهم میومدن لباسام رو پوشیدمو حساب کردم بعدش رفتم سراغ مغازه آرایشی بهداشتی کلی لوازم برای روتین پوستیم خریدم و برای آرایش هم فقط یه رژ صورتیه خیلی کم رنگ خریدمو اومدم بعد از کلی خرید به سمت خونه رفتم
ویو یونگی
این دختره چه حوصله ای داره انگار ماشینه الانم رفته بیرون به من باشه فقط میگیرم میخوابم وتی یونگی چی میگی تو ام اه رفتم یه مسواک زدم و دراز کشیدم که ساعت یازده بچه ها زنگ زدن گفتن دارن میان اینجا
یونگی: وای خاک تو سرم ظرفا کثیفه
بدو بدو رفتم آشپز خونه دیدم همه چی سر جاشه این دختره واقعا ماشین صدای زنگ در اومد رفتم درو باز کردم
اعضا: سلام یونگی
یونگی: سلام
(مدیونین فک کنین حال نداشتم بنویسم😂)
کوک: ات کوشش
جیمین: آره کوش
یونگی: رفت بیرون از صبح همش رفته بیرون
جین: یاع حتما بیرون دوست داره
یونگی: نمیدونم
"یک ساعت بعد"
ویو یونگی
این دختره کجاس
تهیونگ: میگم ات چرا نمیاد
یونگی: نمیدونم
نامجون: بزار زنگ بزنم
(به محض اینکه نامجون خواست گوشیشو باز کنه ات میاد داخل)
ات: عه سلام سلام
یونگی: علیک
کوک: کجایی این وقت شب
نامجون: عه کوک... ات میتونی بگی کجا بودی
ات: امم ببخشید رفته بودم بازار تاکسی برام نیفتاد پیاده اومدم طول کشید
جیمین: یعنی تنهایی رفتی
ات: آره
تهیونگ: دختر یعنی تو نمیگی این موقع شب اتفاقی برات میفته
ات: ببخشید پسرا
(اینو گفتو با عجله رفت اتاقش سریع لباسشو عوض کرد موهاشم بست)
ویو ات
پسرا سوال پیچم میکردن بعد از جواب دادن بهشون رفتم اتاقم و لباسم رو عض کردم موهامم بستمو اومدم پیششون
ات: پسرا چی میخورین بیارم
یونگی: د آخه دختر مگه ماشینی انقدر انرژی داری از صبح یه بند داری کار میکنی
ات:(خنده ریز)(رفت آشپز خونه)
کوک: احتمالا هیونگ این تو نبودی میگفتی از ات بدم میاد
یونگی: چه ربطی داره فکر کردم از اون دختراس که به پسرا میچسبه ولی وقتی لباساشو دیدم یدونه لباس باز هم نداشت
تهیونگ: وای عروسی در راهه مبارکه
یونگی:(یدونه زد به بازوی تهیونگ)
ات: پسرا نگفتین چی میخواید ها
- ۵۶۵
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط