درامموردعلاقهمن پارت

#درام_موردعلاقه_من پارت۴




`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|`|
[_کاری که گفتم و انجام دادی؟
*اره، صحیح‌و‌سالم رسیدن]
صفحه چت رو بستم و گوشیمو گزاشتم کنار، و به بیرون خیره شدم.
با صدای راننده به خودم اومدم.
راننده:خانم رسیدیم جلوی کاخ
_باشه ممنونم
لبخندی زدم درو باز کردم و پیاده شدم.
خبرنگارا تندتند عکس میگرفتن، دستی براشون تکون دادن و روی فرش قرمز وایسادم.
خبرنگار۱:خانم یون لطفا این‌طرف رو نگاه کنید
فلش دوربینا مستقیم به چشمم میخورد.
رفتم سمت در هنوز نرسیده بودم که برگشتم و با دست قلب درست کردم.بقیه‌هم تندتند عکس میگرفتن خودمم از این حرکتم تعجب کردم اهل این کارا نبودم.
برگشتم سمت در و رفتم داخل مطمئنم تا الان تموم برندا به فروش رفتن‌
کاخ خیلی بزرگ بود، از پله ها رفتم بالا تا بیانکا رو پیدا کنم.
هرزگاهی چشمم به اشنا میخورد و از دور سلام میکردیم.
عکاس۲:خانم یون میشه لطفا ژست بگیرید ازتون چندتا عکس بگیرم؟
_اوه بله حتما!
کنار نرده وایسادم و ژست گرفتم.
عکاس۲:واو اندازه یه مدل حرفه‌ای هستین
خنده ای کردم:_ممنون..راستی این عکسا توی اخبار پخش میشه نه؟
عکاس۲:بله حتی عکسای پر بازدید روی مقاله‌ها میره
_فهمیدم ممنون
ادای احترام کرد و دور شد.
یهو چشمم به بیانکا خورد که داشت با چندتا خانم صحبت میکرد.
شاخکام فعال شد با لبخند دلبری رفتم سمتشون.
_خانم بیانکا؟
¥اوه یوجونگ اومدی
_بله کاخ خیلی بزرگ بود طول کشید تا پیداتون کنم
¥درسته،اوه خدای من خیلی زیبا شدی
_به شما که نمیرسم راستشو بخواین این مدل اکسسوری جوون‌تر نشونتون میده ی لحظه خودمم شک کردم!
دوتایی بلند خندیدیم.
¥این اکسسوری رو بین همون پیشنهادی که دیشب دادی انتخاب کردم
_درسته میگم چقدر اشناست! پس یه قرار شام دیگه بزاریم
¥حتما عالیه
لوسی:بیانکا نمیخوای این خانم جوون‌و‌زیبا رو بهمون معرفی کنی؟
¥اوه البته ایشون یون یوجونگ هستن رئیس هلدینگsivel
لوسی:خوشبختم، شما از خانواده ‌ی یون هستین؟
_همچنین، بله خوشبختم
ژاکلین:تعریفتونو زیاد شنیدم خانم یون
_نظرلطفتونه(لبخند)
ژاکلین:یوجونگ ما فردا قراره بریم اسطبل نظرت چیه تو‌ هم میای؟
¥اره فکر خیلی خوبیه تو هم باهامون بیا
_مگه میتونم روی شما رو زمین بزنم؟
هممون خندیدیم
لوسی:ادم خیلی باحالی هستی دوست دارم بیشتر راجبت بدونم
_اوه من در مقابل شما وقعا عددی نیستم
¥داری خودتو دست کم میگیری
گارسون برامون نوشیدنی اورد.
لیوانامونو بهم زدیم و سر کشیدیم،نباید زیاده روی میکردم.
.-_.-_.-_.-_.-_.-_.-_
لیست اسامی هلدینگ ‌ها رو میگشتم.
اونقدر که فکرمیکردم راحت نیست.
&اقای کیم...
+چرا رسمی حرف میزنی جز ما که کسی توی ماشین نیست
&باید زبونم عادت کنه، شما چیکارمیکنی
+دارم هلدینگا رو بررسی میکنم
&جدی که نمیگی؟
+تو نگفتی با من رسمی حرف میزنی؟
سرفه ای کرد و ببخشیدی گفت
چقدر دیگه میرسیم؟
&نزدیکیم.....
با صدای ویبره‌ی گوشیم تبلت و کنار گزاشتم و گوشیمو از جیبم درآوردم
+الو
صدایی نشنیدم دوباره گفتم:+....الو؟
بازم صدایی نشنیدم قطع کردم.
+مردم عجیب میزنن
&کی بود؟
+نمیدونم جواب نداد
&حتما مزاحم تلفنی چیزی بوده
+اره احتمالا اخه صبحم یه بار همچین تماسی داشتم
&اگه مزاحمه میخوایین گزارش کنم؟
+فعلا نمیخواد
&شما برید داخل منم یکم دیگه میام
ماشین وایساد،درو باز کردم و پیاده شدم عکاسا تندتند عکس گرفتن.
رفتم داخل کاخ خیلی بزرگ بود.
همه مشغول حرف زدن بودن و بعضیا عکس میگرفتن.
از پله‌ها رفتم بالا هیچکس و نمیشناختم.
یهو چشمم به بیانکا خورد، رفتم جلو یهو دیدم با چند نفر داره حرف میزنه دیگه نزدیک نشدم.
از بین کسایی که دوروبرش بودن چهره یکیشون اشنا میزد ولی نمیدونستم کیه.
.
دیدگاه ها (۰)

#درام_موردعلاقه_من پارت۵(اسلاید بعد استایل یوجونگ)&قربان این...

#درام_موردعلاقه_من پارت۳ ارایشگر:کاری نکردم که همش به لطفا ز...

#درام_موردعلاقه_من پارت۲ عصر: {-_-...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط