Love in the dark⑥①
Love in the dark⑥①
کوک: چیشده؟
ا/ت: از دروغ هات خسته شدم من احمق فکر میکردم داری کار میکنی بخاطر تو شب شام نمیخوردم فکر میکردم همش داری کار میکنی نگو آقا با دوست دخترش میره رستوران شام میخوره
کوک: عزیزم چی میگی؟
ا/ت: گوش بده آقای جئون من دیگه خسته شدم از تو و دروغ هایی که میگی چرا؟ جونگکوک من چی برات کم گذاشتم؟
که دوباره رفتی سمت هوجو اگر عاشقش بودی چرا اومدی سمت من؟
کوک: من بهت همه چیز رو توضیح میدم
ا/ت: همه چیز رو من چشمای خودم دیدم همه چیز رو حیف من که اونجا منتظر تو بودم
کوک: من هوجو رابطه ای باهم نداریم گفتم تو حامله ای حساسی بخاطر همین بهت نگفتم میدونستم اگر بفهمی ناراحت میشی که من و هوجو باهم حرف میزنیم اما هوجو افسردست من فقط دارم کمکش میکنم
ا/ت: از کی تا الان شدی مشاور و روانپزشک مسئول افسردگی مردم شدی؟ و از زندگی خودت فاصله گرفتی من یک ماهه میخوام برم ببینم این بچه دختره یا پسره تو هرشب یه چیزی میگی بخدا منم خسته شدم من جایی تو زندگی تو دارم
کوک: ما فقط درو دل ساده میکردیم باهم و اینکه امروز گفت میخواد بره خارج تا پنج سال نیست بخاطر میخواست مهمونم کنه همین
ا/ت: همه چیز از یه درد و دل ساده شروع میشه تا برگشت عشق قدیمی
کوک: ا/ت من عاشق توام به کسی فکر نمیکنم فقط دلم برای هوجو میسوخت
ا/ت: برای خودت دلسوزی کن نه یکی دیگه
کوک: ببخشید معذرت میخوام باید بهت میگفتم
ا/ت: اگ میگفتی فکر میکردی من قبول میکردم؟ تو رسما به من خیانت کردی
کوک: چه خیانتی فقط در حد گفت و گو بوده
ا/ت: فکر کردی خیانت یعنی اینکه من شما رو داخل یه اتاق رو یه تخت ببینم نه آقا خیانت همون پنهان کاریه و دقیقا کاری که تو با زندگیم کردی دیگه مثل اشک از چشمم افتادی...
کوک:ا/ت با من اینکارو نکن
ا/ت: نمیخوام بچه بفهمه که پدرش تو عوضی بودی پس کارهای طلاق انجام میدم...
کوک: ا/ت چی داری میگی؟ چرا این تصمیم میگیری ا/ت من عاشقتم
ا/ت: دیگه نباشششش
بدنم کامل درد میکرد میخواستم برم اتاق که درد شدید تر میشد و نمیتونستم تحمل کنم که شروع کردم جیغ زدن
کوک: چیشده چیشده
ا/ت: آییی شکمم آیییی درد دارم
کوک: چیکار کنیم؟
ا/ت:ایییییییی
کوک: زنگ بزنم اورژانس؟
ا/ت: نهه خودم خوب میشم
کوک: حالت خوب نیست
ا/ت: ایییی اخخخخخ دلمممم
جونگکوک دستم رو گرفت بیا میبرمت دکتر
رفتیم سمت ماشین و پشت من دراز کشیدم و تا خود بیمارستان از درد ناله میکردم با صدای بلند
سریع چندتا پرستار اومدن سمتم
جونگکوک دستم رو گرفته بود و استرس رو میشد از چشماش دید
ا/ت: دارممم میمیرممم
کوک: آروم باش همه چیز درست میشههه
یک ساعت بعد
کوک: چیشده خانمم خوبه؟
👩🏻⚕️: ببینید آقای جئون نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما نگه داشتن بچه در شکم مادر رو صلاح نمیدونیم
کوک: یعنی چی؟
👩🏻⚕️: ممکنه. هم بچه آسیب ببینه هم مادر بچه؟
کوک: اما زن من هنوز هفت ماهش نشده
👩🏻⚕️: بله میدونم چاره ای نیست بچه باید بدنیا بیاد چه مرده چه زنده چون اگر بدنیا نیاد برای خانمتون خطرناکه
کوک: من هیچی نمیدونم فقط کاری کنید
ا/ت حالش خوب بشه
👩🏻⚕️: ما تمام سعیمون رو میکنیم بچه رو زنده نگه داریم
کوک: مامانش چی؟
👩🏻⚕️: خیالتون راحت فقط اینجارو امضا کنید
سریع امضا کردم و ا/ت رفت اتاق زایمان....
*امروز چهار پارت گذاشتم بهم بگید خسته نباشید😂😂😂😂
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
کوک: چیشده؟
ا/ت: از دروغ هات خسته شدم من احمق فکر میکردم داری کار میکنی بخاطر تو شب شام نمیخوردم فکر میکردم همش داری کار میکنی نگو آقا با دوست دخترش میره رستوران شام میخوره
کوک: عزیزم چی میگی؟
ا/ت: گوش بده آقای جئون من دیگه خسته شدم از تو و دروغ هایی که میگی چرا؟ جونگکوک من چی برات کم گذاشتم؟
که دوباره رفتی سمت هوجو اگر عاشقش بودی چرا اومدی سمت من؟
کوک: من بهت همه چیز رو توضیح میدم
ا/ت: همه چیز رو من چشمای خودم دیدم همه چیز رو حیف من که اونجا منتظر تو بودم
کوک: من هوجو رابطه ای باهم نداریم گفتم تو حامله ای حساسی بخاطر همین بهت نگفتم میدونستم اگر بفهمی ناراحت میشی که من و هوجو باهم حرف میزنیم اما هوجو افسردست من فقط دارم کمکش میکنم
ا/ت: از کی تا الان شدی مشاور و روانپزشک مسئول افسردگی مردم شدی؟ و از زندگی خودت فاصله گرفتی من یک ماهه میخوام برم ببینم این بچه دختره یا پسره تو هرشب یه چیزی میگی بخدا منم خسته شدم من جایی تو زندگی تو دارم
کوک: ما فقط درو دل ساده میکردیم باهم و اینکه امروز گفت میخواد بره خارج تا پنج سال نیست بخاطر میخواست مهمونم کنه همین
ا/ت: همه چیز از یه درد و دل ساده شروع میشه تا برگشت عشق قدیمی
کوک: ا/ت من عاشق توام به کسی فکر نمیکنم فقط دلم برای هوجو میسوخت
ا/ت: برای خودت دلسوزی کن نه یکی دیگه
کوک: ببخشید معذرت میخوام باید بهت میگفتم
ا/ت: اگ میگفتی فکر میکردی من قبول میکردم؟ تو رسما به من خیانت کردی
کوک: چه خیانتی فقط در حد گفت و گو بوده
ا/ت: فکر کردی خیانت یعنی اینکه من شما رو داخل یه اتاق رو یه تخت ببینم نه آقا خیانت همون پنهان کاریه و دقیقا کاری که تو با زندگیم کردی دیگه مثل اشک از چشمم افتادی...
کوک:ا/ت با من اینکارو نکن
ا/ت: نمیخوام بچه بفهمه که پدرش تو عوضی بودی پس کارهای طلاق انجام میدم...
کوک: ا/ت چی داری میگی؟ چرا این تصمیم میگیری ا/ت من عاشقتم
ا/ت: دیگه نباشششش
بدنم کامل درد میکرد میخواستم برم اتاق که درد شدید تر میشد و نمیتونستم تحمل کنم که شروع کردم جیغ زدن
کوک: چیشده چیشده
ا/ت: آییی شکمم آیییی درد دارم
کوک: چیکار کنیم؟
ا/ت:ایییییییی
کوک: زنگ بزنم اورژانس؟
ا/ت: نهه خودم خوب میشم
کوک: حالت خوب نیست
ا/ت: ایییی اخخخخخ دلمممم
جونگکوک دستم رو گرفت بیا میبرمت دکتر
رفتیم سمت ماشین و پشت من دراز کشیدم و تا خود بیمارستان از درد ناله میکردم با صدای بلند
سریع چندتا پرستار اومدن سمتم
جونگکوک دستم رو گرفته بود و استرس رو میشد از چشماش دید
ا/ت: دارممم میمیرممم
کوک: آروم باش همه چیز درست میشههه
یک ساعت بعد
کوک: چیشده خانمم خوبه؟
👩🏻⚕️: ببینید آقای جئون نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما نگه داشتن بچه در شکم مادر رو صلاح نمیدونیم
کوک: یعنی چی؟
👩🏻⚕️: ممکنه. هم بچه آسیب ببینه هم مادر بچه؟
کوک: اما زن من هنوز هفت ماهش نشده
👩🏻⚕️: بله میدونم چاره ای نیست بچه باید بدنیا بیاد چه مرده چه زنده چون اگر بدنیا نیاد برای خانمتون خطرناکه
کوک: من هیچی نمیدونم فقط کاری کنید
ا/ت حالش خوب بشه
👩🏻⚕️: ما تمام سعیمون رو میکنیم بچه رو زنده نگه داریم
کوک: مامانش چی؟
👩🏻⚕️: خیالتون راحت فقط اینجارو امضا کنید
سریع امضا کردم و ا/ت رفت اتاق زایمان....
*امروز چهار پارت گذاشتم بهم بگید خسته نباشید😂😂😂😂
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۲.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط