خیره به دختری که بیپروا تمام رشتههای افکارش را به پ
~"خیره به دختری که بیپروا تمامِ رشتههای افکارش را به پارگی میکشید، از مایع سرخرنگِ درون جامی مینوشید که بیش از پیش افسارِ افکارش را به دست دخترک میداد..
دخترکی که با پیراهنی بلند و تیرهای که بر تن داشت و به زیبایی اندامهایش را در آغوش گرفته بود، با لبخندی همزبان با دیگری بیملاحظه جامها را یکی پس از دیگری سر میکشید..
بیشک دخترک امشب قصد جانش را کرده بود!
جوزف به ناگه با شنیدنِ صدایی که نامش را درمانده بر زبان میآورد، نگاهش را از دخترک گرفت و به سمت صدا کشید:
-جو! وای مرد فکر کردم از دست رفتی..
جوزف چشمی چرخاند و منتظر به مردِ متیو نامی خیره شد که با پوزخندی قدمهایش را به سمتش میکشید:
-مرد بهت قول میدم قرار نیست ناگهانی محو بشه!
جوزف خندهای کرد و به جامش نگاهی انداخت، آنقدر محو خیره به دخترک بود که دیگری متوجهی آن شده بود، اما خودِ سوزان لحظهای نگاهش با نگاهِ مرد تلقی نشده بود..
جوزف به یکباره تمام محتویاتِ باقی مانده را سر کشید و نگاهش را به متیو داد:
-مت، شاید اگر نگاهم رو داشتی هیچوقت این حرف رو نمیزدی..
میتو نفس عمیقی کشید..
چه کسی نمیدانست آن نقشِ طرح بستهی چشمهای مرد کیست؟
همه میدانستند آن پیکری که زیرِ نگاه مرد به سوختگی کشیده میشد متعلق به کیست..
متیو در حالیکه جام توی دستهایش را روی میز پشتش سرش باز میگرداند، لب زد:
-نیازی به داشتنِ نگاهت نیست، از این فاصله هم میشه توی چشمات، تمامِ اون دختر رو خوند.. به هر حال کی نمیدونه رومئو و ژولیت این اتاق کیه؟!
متیو با گفتنِ آن جمله ابرویی بالا انداخت و نگاهِ کنایهآمیزش را میانِ جوزف و دخترک چرخاند..
جوزف پوزخندی زد و شانهاش را بالا انداخت:
-رومئو و ژولیت..؟ نه مت.. قصهی ما اونقدرها هم شاعرانه نیست..
متیو بیآنکه نگاهش را از چهرهی جوزف بگیرد، ادامه داد:
-میتونی انکارش کنی.. ولی هر وقت که نگاهت میکنم، میخوای بیشتر عاشقش بشی…
مکثی کرد و در حالی که پاکت سیگارش را از جیبش بیرون میکشید، زمزمه کرد:
-یا شاید هم بیشتر نابودش کنی..
جوزف، سکوت کرد.. نگاهش ناخودآگاه دوباره به سمت دخترک کشیده شد..
او هنوز همان طور بی پروا میخندید، سرش را کمی به عقب خم کرده بود و تارهای تیرهی موهایش روی شانههای برهنهاش میلغزید..
-من تو و سوزان رو خیلی وقته میشناسم جو.. و این جنگی که بین شما دوتا جا خوش کرده-
قبل از اینکه به مرد اجازه پایان دادن به جملهاش را بدهد، بند زبانش را برید و در حالیکه جامی دیگر به دست میگرفت لب زد:
-اون داره با خودش میجنگه مت... نه با من!
متیو با تعجب پرسید:
-تو از کِی شدی مفسرِ احساساتش؟!
سایهها بلندتر شدند.. صدای موسیقی در پس زمینه جان میداد و جان میگرفت، مثل نفس کسی که تا مرز مرگ رفته است و باز میگردد فقط برای دوباره درد کشیدن..
سکوت جوزف چیزی را در درونش جابهجا میکرد..
سکوتش صدایی داشت که باعث میشد اعماقش به لرزشِ ناپیدایی کشیده شود..
-من برای احساساتش تصمیم نمیگیرم..
جوزف گفت اما لحنش بوی دروغ میداد.. نه برای متیو، بلکه برای خودش!
میتو سیگارش را روشن کرد و دودش را به آرامی بیرون فرستاد..
-تو خودت نمیفهمی، جو..؟ از همون لحظهای که دیگه چشم ازش برنداشتی، تمام تصمیماتت رو براش گرفتی..
جوزف به سختی آب دهانش را پایین داد.. بند انگشتانش هنوز داغ از گرفتنِ جام بود..
آن را چرخاند و مایع سرخ رنگ درونش زیر نوز لرزید.. مانندِ زخمی تازه که با هر حرکت، نفس میکشید..
-من فقط میخوام کمکش کنم، مت.. همین!
-کمک یا کنترل؟!
صدای متیو مانند چاقویِ کندی میان تاریکی شکافت..
جوزف چشمهایش را بست، تاریکی پشت پلکهایش عمیقتر بود از تاریکیِ اتاق..
-تو نمیخوای نجاتش بدی جوزف..
-بسه مت! باشه..
جوزف لب بست و جامش را بر روی میز کوبید.. صدای برخوردِ شیشه با چوب آغازگرِ پایانِ آن کلماتی بود، که نفس از نفسش میبرید..
نگاهِ دوخته شدهاش به متیو تنها اخطاری خاموش را فریاد میزدند.. "کافیه!"
میتو با خونسردیِ غریبی که بیشتر آزاردهنده بود، دودِ غلیظ سیگارش را از ریههایش خارج کرد..
متیو خواست دوباره لب بزند ولی با شنیدنِ موسیقیِ جدیدی که در فضا پیچید، منصرف شد..
موسیقی پیچید و افرادی که دو به دو دست به دست یکدیگر میدادند و قلبهایشان را باهم جفت میکردند، اتاق را پر کردند..
کمی بعد صدایی آشنا بود، که به فریادِ قلبِ زخمی به دستِ حقایق، رسید.."~
"آفتاب.."
دخترکی که با پیراهنی بلند و تیرهای که بر تن داشت و به زیبایی اندامهایش را در آغوش گرفته بود، با لبخندی همزبان با دیگری بیملاحظه جامها را یکی پس از دیگری سر میکشید..
بیشک دخترک امشب قصد جانش را کرده بود!
جوزف به ناگه با شنیدنِ صدایی که نامش را درمانده بر زبان میآورد، نگاهش را از دخترک گرفت و به سمت صدا کشید:
-جو! وای مرد فکر کردم از دست رفتی..
جوزف چشمی چرخاند و منتظر به مردِ متیو نامی خیره شد که با پوزخندی قدمهایش را به سمتش میکشید:
-مرد بهت قول میدم قرار نیست ناگهانی محو بشه!
جوزف خندهای کرد و به جامش نگاهی انداخت، آنقدر محو خیره به دخترک بود که دیگری متوجهی آن شده بود، اما خودِ سوزان لحظهای نگاهش با نگاهِ مرد تلقی نشده بود..
جوزف به یکباره تمام محتویاتِ باقی مانده را سر کشید و نگاهش را به متیو داد:
-مت، شاید اگر نگاهم رو داشتی هیچوقت این حرف رو نمیزدی..
میتو نفس عمیقی کشید..
چه کسی نمیدانست آن نقشِ طرح بستهی چشمهای مرد کیست؟
همه میدانستند آن پیکری که زیرِ نگاه مرد به سوختگی کشیده میشد متعلق به کیست..
متیو در حالیکه جام توی دستهایش را روی میز پشتش سرش باز میگرداند، لب زد:
-نیازی به داشتنِ نگاهت نیست، از این فاصله هم میشه توی چشمات، تمامِ اون دختر رو خوند.. به هر حال کی نمیدونه رومئو و ژولیت این اتاق کیه؟!
متیو با گفتنِ آن جمله ابرویی بالا انداخت و نگاهِ کنایهآمیزش را میانِ جوزف و دخترک چرخاند..
جوزف پوزخندی زد و شانهاش را بالا انداخت:
-رومئو و ژولیت..؟ نه مت.. قصهی ما اونقدرها هم شاعرانه نیست..
متیو بیآنکه نگاهش را از چهرهی جوزف بگیرد، ادامه داد:
-میتونی انکارش کنی.. ولی هر وقت که نگاهت میکنم، میخوای بیشتر عاشقش بشی…
مکثی کرد و در حالی که پاکت سیگارش را از جیبش بیرون میکشید، زمزمه کرد:
-یا شاید هم بیشتر نابودش کنی..
جوزف، سکوت کرد.. نگاهش ناخودآگاه دوباره به سمت دخترک کشیده شد..
او هنوز همان طور بی پروا میخندید، سرش را کمی به عقب خم کرده بود و تارهای تیرهی موهایش روی شانههای برهنهاش میلغزید..
-من تو و سوزان رو خیلی وقته میشناسم جو.. و این جنگی که بین شما دوتا جا خوش کرده-
قبل از اینکه به مرد اجازه پایان دادن به جملهاش را بدهد، بند زبانش را برید و در حالیکه جامی دیگر به دست میگرفت لب زد:
-اون داره با خودش میجنگه مت... نه با من!
متیو با تعجب پرسید:
-تو از کِی شدی مفسرِ احساساتش؟!
سایهها بلندتر شدند.. صدای موسیقی در پس زمینه جان میداد و جان میگرفت، مثل نفس کسی که تا مرز مرگ رفته است و باز میگردد فقط برای دوباره درد کشیدن..
سکوت جوزف چیزی را در درونش جابهجا میکرد..
سکوتش صدایی داشت که باعث میشد اعماقش به لرزشِ ناپیدایی کشیده شود..
-من برای احساساتش تصمیم نمیگیرم..
جوزف گفت اما لحنش بوی دروغ میداد.. نه برای متیو، بلکه برای خودش!
میتو سیگارش را روشن کرد و دودش را به آرامی بیرون فرستاد..
-تو خودت نمیفهمی، جو..؟ از همون لحظهای که دیگه چشم ازش برنداشتی، تمام تصمیماتت رو براش گرفتی..
جوزف به سختی آب دهانش را پایین داد.. بند انگشتانش هنوز داغ از گرفتنِ جام بود..
آن را چرخاند و مایع سرخ رنگ درونش زیر نوز لرزید.. مانندِ زخمی تازه که با هر حرکت، نفس میکشید..
-من فقط میخوام کمکش کنم، مت.. همین!
-کمک یا کنترل؟!
صدای متیو مانند چاقویِ کندی میان تاریکی شکافت..
جوزف چشمهایش را بست، تاریکی پشت پلکهایش عمیقتر بود از تاریکیِ اتاق..
-تو نمیخوای نجاتش بدی جوزف..
-بسه مت! باشه..
جوزف لب بست و جامش را بر روی میز کوبید.. صدای برخوردِ شیشه با چوب آغازگرِ پایانِ آن کلماتی بود، که نفس از نفسش میبرید..
نگاهِ دوخته شدهاش به متیو تنها اخطاری خاموش را فریاد میزدند.. "کافیه!"
میتو با خونسردیِ غریبی که بیشتر آزاردهنده بود، دودِ غلیظ سیگارش را از ریههایش خارج کرد..
متیو خواست دوباره لب بزند ولی با شنیدنِ موسیقیِ جدیدی که در فضا پیچید، منصرف شد..
موسیقی پیچید و افرادی که دو به دو دست به دست یکدیگر میدادند و قلبهایشان را باهم جفت میکردند، اتاق را پر کردند..
کمی بعد صدایی آشنا بود، که به فریادِ قلبِ زخمی به دستِ حقایق، رسید.."~
"آفتاب.."
- ۱۱.۱k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط