📚#افتاب_در_حجاب

📚#افتاب_در_حجاب
♥️#قسمت22و۲۳

اما به چشمهاى باصلابت پدر نگاه کردى و آرام گرفتى : پدر جان ! جعده را براى نماز بفرستید. و پدر فرمود:
لا مفر من القدر... از قدر الهى گریزى نیست.کودك شش ماهه ات را گرم درآغوشت مى فشردى... سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غریق بوسه کنى و او را چون قلب از درون سینه در مى آورى...

و به دستهاى امام مى سپارى.
امام او را تا مقابل صورت خویش بالا مى آورد، چشم در چشمهاى بى رمق او مى دوزد و بر لبهاى به خشکى نشسته اش بوسه مى زند.پیش از آنکه او را به دستهاى بى تاب تو باز پس دهد،...
دوباره نگاهش مى کند، جلو مى آورد، عقب مى برد و ملکوت چهره اش را سیاحتى مى کند.اکنون باید او را به دست تو بسپارد... و تو او را به سرعت به خیمه برگردانى که مبادا آفتاب سوزنده نیمروز، گونه هاى لطیفش را بیازارد.

اما ناگهان میان دستهاى تو و بازوان حسین ، میان دو دهلیز قلب هستى ، میان سر و بدن لطیف على اصغر، تیرى سه شعبه فاصله مى اندازد...
و خون کودك شش ماهه را به صورت آفرینش مى پاشد. نه فقط هرملۀ بن کاهل اسدى که تیر را رها کرده است ....

📚#افتاب_در_حجاب
♥️#قسمت23


نه فقط هرملۀ بن کاهل اسدى که تیر را رها کرده است.. بلکه تمام لشکر دشمن ، چشم انتظار ایستاده است تا شکستن تو و برادرت را تماشا کند و ضعف و سستى و تسلیم را در چهره هاتان ببیند.امام باصلابت و شکوهى بى نظیر، دست به زیر خون على اصغر مى برد، خونها را در مشت مى گیرد و به آسمان مى پاشد....
کلام امام انگار آرامشى آسمانى را بر زمین نازل مى کند:

نگاه خدا، چقدر تحمل این ماجرا را آسان مى کند.این دشمن است که در هم مى شکند و این تویى که جان دوباره مى گیرى... و این ملائکه اند که فوج فوج از آسمان فرود مى آیند و بالهایشان را به تقدس این خون زینت مى بخشند،... آنچنان که وقتى نگاه مى کنى یک قطره از خون را بر زمین ، چکیده نمى بینى.

خودت را مهیا کن زینب....
که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک مى شود... اکنون هنگامه وداع فرارسیده است.... اینگونه قدم برداشتن حسین و اینسان پیش آمدن او، خبر از فراقى عظیم مى دهد.خودت را مهیا کن زینب که لحظه وداع فرا مى رسد....
همه تحملها که تاکنون کرده اى ، تمرین بوده است ، همه مقاومتها، مقدمه بوده است... و همه تابها و توانها، تدارك این
لحظه عظیم امتحان !

نه آنچه که ازصبح تاکنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتداى_عمر تاکنون سپرى کرده اى ، همه براى همین لحظه بوده است.وقتى روح از تن پیامبر، مفارقت کرد... و جاى خالى نفسهاى او رخ نشان داد، تو صیحه زدى ،
زار زار گریه کردى و خودت را به آغوش حسین انداختى و با نفسهاى او آرام گرفتى...

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

🖤 امام حسن عسکری علیه‌السلام و برادران امام...💬 حضرت آیت‌الل...

خیلی قشنگه با حوصله بخونید داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ و...

این روزها که داغ پدر داریچه کسی هست تو را یاری کندـسر روی شا...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

حالی به باغ نیست

▪️امام باقر علیه‌السلام در زیارت اربعین درباره سیدالشهدا علی...

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت دوم)

روایات بسیاری گواهی می‌دهند که معصوم را جز معصوم نمی‌تواند غ...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط