*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»|•
*نام فیک:«دیـداریــی عجیب»|•
(پارت:۱۴)
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم .
وقتی رسیدم پیش کوزه هایی که خاکستر براد و مادرم داخلش بود بغضی سنگین گلوم و پر کرد و به گریه کردن افتادم .
جونگکوک سعی داشت آرومم کنه اما بدتر می شدم.
بعد از چند دقیقه گریه کردن جونگکوک دسته گل هایی که خریده بود و داد دستم و گذاشتیم کنار قبر ها.
جونگکوک گفت:(لیا می خواستم یه پیشنهادی بهت بدم الان که خانواده ات فوت شدند بیا ...... بیا پیشه من زندگی کن.)
حرفی که زد باعث شد به فکر فرو برم .
جواب دادم:«باید یکم به این موضوع فکر کنم و بعد جواب قطعی بدم و اینکه از پیشنهادت ممنون جونگکوک.»
جونگکوک گفت:( خواهش میکنم ولی من دارم جدی حرف می زنم لیا اگه بیای با من زندگی کنی میتونیم ازدواج کنیم و من تورو با خانواده ام آشنا کنم و بعد هم با هم بچه دار بشیم.)
گفتم:« من دوستت دارم جونگکوک و به خواسته هات احترام می زارم اما یکم بهم وقت بده حداقل تا پس فردا.»
جونگکوک قبول کرد و بعد من گفتم که دیگه بریم. نشستیم توی ماشین و من از جونگکوک درخواست کردم که منو به کتاب فروشیم ببره جونگکوک کمی اسرار کرد که با این حاله بدم جایی نرم اما در آخر قبول کرد.
من و جلوی کتابفروشی پیاده کرد و رفت.
من هم رفتم داخل کتاب فروشی نشستم و منتظر مشتری شدم و به طرز فوق العاده ای مشتری هام امروز زیاد بودند.شب شد و کتاب فروشی و بستم و رفتم خونه.بعد از اون شبی که برادرم تصادف کرد دیگه خونه نیومدم تا امروز یعنی نتونستم که بیام.
اصلا گرسنه نبودم فقط خسته بودم. لباس هامو عوض کردم و رفتم توی تختم به محض اینکه دراز کشیدم خوابم برد و هیچی نفهمیدم.
با صدای زنگه گوشیم از خواب بیدار شدم.ساعت نه صبح بود.
بلند شدم خیلی گشنم بود یک بیسته *دوکبوکی برداشتم و گذاشتم توی قابلمه و توش آب جوش سس داخل جعبه رو ریختم و گذاشتم پخته بشه. *چاپ استیک هامو آماده کردم و شروع کردم به خوردن وقتی خوردنم تموم شد تصمیم گرفتم امروز نرم کتابفروشی و خونه بمونم.
تا اینکه جونگکوک یدفعه زنگ زد........
ادامه دارد...........
حمایت فراموش نشه خوشگلا🌷✨
کلمات ستاره دار=
{دوکبوکی: نوعی غذای کره ای}
{چاپ استیک: چوب هایی که کره ای ها و کشور های آسیای شرقی برای غذا خوردن از آن استفاده می کنند.}
منتظر پارت بعدی باشید😊🥰
آیدی اون دوستم که باهاش پروف ست کردم ...👇🏻👇🏻🧡
@taehyoung.8
(پارت:۱۴)
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم .
وقتی رسیدم پیش کوزه هایی که خاکستر براد و مادرم داخلش بود بغضی سنگین گلوم و پر کرد و به گریه کردن افتادم .
جونگکوک سعی داشت آرومم کنه اما بدتر می شدم.
بعد از چند دقیقه گریه کردن جونگکوک دسته گل هایی که خریده بود و داد دستم و گذاشتیم کنار قبر ها.
جونگکوک گفت:(لیا می خواستم یه پیشنهادی بهت بدم الان که خانواده ات فوت شدند بیا ...... بیا پیشه من زندگی کن.)
حرفی که زد باعث شد به فکر فرو برم .
جواب دادم:«باید یکم به این موضوع فکر کنم و بعد جواب قطعی بدم و اینکه از پیشنهادت ممنون جونگکوک.»
جونگکوک گفت:( خواهش میکنم ولی من دارم جدی حرف می زنم لیا اگه بیای با من زندگی کنی میتونیم ازدواج کنیم و من تورو با خانواده ام آشنا کنم و بعد هم با هم بچه دار بشیم.)
گفتم:« من دوستت دارم جونگکوک و به خواسته هات احترام می زارم اما یکم بهم وقت بده حداقل تا پس فردا.»
جونگکوک قبول کرد و بعد من گفتم که دیگه بریم. نشستیم توی ماشین و من از جونگکوک درخواست کردم که منو به کتاب فروشیم ببره جونگکوک کمی اسرار کرد که با این حاله بدم جایی نرم اما در آخر قبول کرد.
من و جلوی کتابفروشی پیاده کرد و رفت.
من هم رفتم داخل کتاب فروشی نشستم و منتظر مشتری شدم و به طرز فوق العاده ای مشتری هام امروز زیاد بودند.شب شد و کتاب فروشی و بستم و رفتم خونه.بعد از اون شبی که برادرم تصادف کرد دیگه خونه نیومدم تا امروز یعنی نتونستم که بیام.
اصلا گرسنه نبودم فقط خسته بودم. لباس هامو عوض کردم و رفتم توی تختم به محض اینکه دراز کشیدم خوابم برد و هیچی نفهمیدم.
با صدای زنگه گوشیم از خواب بیدار شدم.ساعت نه صبح بود.
بلند شدم خیلی گشنم بود یک بیسته *دوکبوکی برداشتم و گذاشتم توی قابلمه و توش آب جوش سس داخل جعبه رو ریختم و گذاشتم پخته بشه. *چاپ استیک هامو آماده کردم و شروع کردم به خوردن وقتی خوردنم تموم شد تصمیم گرفتم امروز نرم کتابفروشی و خونه بمونم.
تا اینکه جونگکوک یدفعه زنگ زد........
ادامه دارد...........
حمایت فراموش نشه خوشگلا🌷✨
کلمات ستاره دار=
{دوکبوکی: نوعی غذای کره ای}
{چاپ استیک: چوب هایی که کره ای ها و کشور های آسیای شرقی برای غذا خوردن از آن استفاده می کنند.}
منتظر پارت بعدی باشید😊🥰
آیدی اون دوستم که باهاش پروف ست کردم ...👇🏻👇🏻🧡
@taehyoung.8
- ۲۶۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط