پارت دوم
پارت دوم
یونا سالها بود شک کرده بود تهیونگ فقط یک بیزینسمن معمولی نیست.
رفتوآمدهای شبانه، محافظان مسلح، تماسهای رمزآلود... بالاخره یک شب، دزدکی دنبالش رفت و حقیقت را کشف کرد.
– تو رئیس مافیایی.
تهیونگ سکوت کرد.
– منو آوردی که وارث بشم، نه؟ چون یه بند توی وصیتنامه بود.
او باز هم چیزی نگفت.
– پس... من فقط یه ابزار بودم؟ یه مهره توی بازی قدرتت؟
تهیونگ با چشمانی خسته گفت:
«اولش... آره. ولی بعد... تو برام شدی همهچی. دخترم، محافظم، امیدم... و چیزی بیشتر.»
یونا با بغضی در گلو گفت:
«منم یه چیزی احساس میکنم... و ازش میترسم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
نفسش لرزید.
«منم میترسم. چون نمیتونم انکار کنم که عاشقتم، یونا.»
---
گذشتههایی که فراموش نمیشوند
عشق از درد متولد میشود؛ و هر دوی آن ها دردهایی داشتند که هیچکس نمیدید.
تهیونگ در کودکی شاهد قتل مادرش توسط دشمنان پدرش بود.
مادرش تنها کسی بود که به او عشق واقعی نشان داده بود.
از همان لحظه، تهیونگ آموخت که احساسات، ضعفاند.
پدرش او را وارد دنیای بیرحم تجارت سیاه کرد و تهیونگ یاد گرفت چطور بیرحم باشد.
در خوابهای شبانه، گاهی هنوز صدای جیغ مادرش را میشنید.
تنها کسی که توانست کمی از آن تاریکی را آرام کند، یونا بود.
یونا نیز گذشتهٔ آسانی نداشت.
پدر و مادرش در تصادفی مشکوک کشته شده بودند؛ حادثه ای که بعدها تهیونگ کشف کرد کار یکی از باندهای رقیبش بوده.
او سالها در پرورشگاه تنها بود، کتک میخورد، تحقیر میشد، اما هرگز نشکست.
او قوی بود، چون میخواست کسی باشد که دیگران نتوانند بهش از بالا نگاه بیندازند.
اما تهیونگ، تنها کسی بود که توانست نگاهش را نرم کند.
یک شب، در کنار شومینه، یونا با صدایی لرزان گفت:
«تو اولین کسی بودی که به من غذا دادی بدون اینکه چیزی بخواد در عوضش. اولین کسی که وقتی ترسیدم، بغلم کرد...»
تهیونگ به آرامی دستش را گرفت.
نگاهش پر از درد بود:
«و تو اولین کسی بودی که باعث شد من حس کنم هنوز میتونم آدم باشم.»
ادامه دارد....
یونا سالها بود شک کرده بود تهیونگ فقط یک بیزینسمن معمولی نیست.
رفتوآمدهای شبانه، محافظان مسلح، تماسهای رمزآلود... بالاخره یک شب، دزدکی دنبالش رفت و حقیقت را کشف کرد.
– تو رئیس مافیایی.
تهیونگ سکوت کرد.
– منو آوردی که وارث بشم، نه؟ چون یه بند توی وصیتنامه بود.
او باز هم چیزی نگفت.
– پس... من فقط یه ابزار بودم؟ یه مهره توی بازی قدرتت؟
تهیونگ با چشمانی خسته گفت:
«اولش... آره. ولی بعد... تو برام شدی همهچی. دخترم، محافظم، امیدم... و چیزی بیشتر.»
یونا با بغضی در گلو گفت:
«منم یه چیزی احساس میکنم... و ازش میترسم.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
نفسش لرزید.
«منم میترسم. چون نمیتونم انکار کنم که عاشقتم، یونا.»
---
گذشتههایی که فراموش نمیشوند
عشق از درد متولد میشود؛ و هر دوی آن ها دردهایی داشتند که هیچکس نمیدید.
تهیونگ در کودکی شاهد قتل مادرش توسط دشمنان پدرش بود.
مادرش تنها کسی بود که به او عشق واقعی نشان داده بود.
از همان لحظه، تهیونگ آموخت که احساسات، ضعفاند.
پدرش او را وارد دنیای بیرحم تجارت سیاه کرد و تهیونگ یاد گرفت چطور بیرحم باشد.
در خوابهای شبانه، گاهی هنوز صدای جیغ مادرش را میشنید.
تنها کسی که توانست کمی از آن تاریکی را آرام کند، یونا بود.
یونا نیز گذشتهٔ آسانی نداشت.
پدر و مادرش در تصادفی مشکوک کشته شده بودند؛ حادثه ای که بعدها تهیونگ کشف کرد کار یکی از باندهای رقیبش بوده.
او سالها در پرورشگاه تنها بود، کتک میخورد، تحقیر میشد، اما هرگز نشکست.
او قوی بود، چون میخواست کسی باشد که دیگران نتوانند بهش از بالا نگاه بیندازند.
اما تهیونگ، تنها کسی بود که توانست نگاهش را نرم کند.
یک شب، در کنار شومینه، یونا با صدایی لرزان گفت:
«تو اولین کسی بودی که به من غذا دادی بدون اینکه چیزی بخواد در عوضش. اولین کسی که وقتی ترسیدم، بغلم کرد...»
تهیونگ به آرامی دستش را گرفت.
نگاهش پر از درد بود:
«و تو اولین کسی بودی که باعث شد من حس کنم هنوز میتونم آدم باشم.»
ادامه دارد....
- ۹.۶k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط