قدم میزدم و به گذشته فکر می کردم

قدم میزدم و به گذشته فکر می کردم
به اینکه چه کسانی قبل از من در این پیاده رو ها و خیابان ها قدم گذاشته اند و چه رویا هایی را در سر می پروراندند
به تک تک آجر های ساختمان ها می اندیشیدم
و به اتاق های خالی
به اینکه چه کسانی اینجا می زیستند
و زاینده ی چه خاطراتی بودند
شاید روزگاری دختری رویا پرداز
کنجی نشسته و خود را دست در دست معشوقه اش تصور کرده
شاد روزگاری
مردی از فراق معشوق گوشه ای گریسته
اگر این خیابان ها
کوچه ها
خانه ها
اگر این آجر های کهنه لب به سخن می گشودند
چه می گفتند ؟
چه شنیده بودند ؟
و چه دیده بودند ؟
چه بر سر رهگذرانِ آن کوچه ها
و ساکنانِ آن خانه ها آمده بود ؟...




-مانا🌱
(تصویر : ارگ کریم خان)
دیدگاه ها (۰)

آخههه منننن دورت بگردمممممم

نه ما می مانیم نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حبا...

اینم از چند پارتی واساکا #عشقی‌ که‌ هرگز‌‌ پذیرفت‌ نشد——————...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط