◦•●◉✿ پارت پنجم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت پنجم✿◉●•◦
صبح شد و تلویزیون هنوز روشن بود و آنیا روی باند خوابش برده بود ، لوید بیدار شد و فهمید که آنیا دیشب تا دیر وقت بیدار بوده ، تلویزیون رو خاموش کرد و رفت تا یک صبحونه ی عالی درست کنه، وقتی صبحونه رو درست کرد....
لوید : آنیا بیدار شو بیا صبحونه 🍞🧈🍳🥚
آنیا : اوه، وای دیرم شد؟؟
لوید : نه، من فقط گفتم بیا صبحونه 🤦‍🥞
آنیا : آخجون دارم میام.
لوید و آنیا مشغول خوردن صبحونه بودن...
آنیا : پس مامان چی؟
لوید : ب اش میزارم تو یخچال.
آنیا : باشه.
لوید : خب دیگه بسه تا تو آماده شی منم صبحونه رو جمع میکنم.
آنیا : باشه فقط یه کروسان با خودم میبرم 🥐
لوید : 🤷‍♂️
آنیا رفت تا آماده بشه، بعد هم با اتوبوس رفت به مدرسه.
.......
آنیا تا رسید مدرسه بکی پرید و بقلش کرد.
بکی : سلام آنیا خوبی، از دیروز تا حالا خیلی دلم برات تنگ شده 🙂‍↕️
آنیا : منم همینطور، راستی جشن کی شروع میشه ؟
بکی : آنیا من که بهت گفتم بعد از مدرسه 🫤
آنیا : هنوزم قرارمون سر جاشه دیگه؟
بکی : منظورت آرایشگاست؟
آنیا : آره 😅
بکی : معلومه که هست 😝
بکی و آنیا به سمت کلاس رفتن....
آقای هندرسون : امروز باید درباره ی شغل آیندتون صحبت کنید، بچه ها دونه دونه درباره ی شغل آیندشون صحبت کردن تا رسید به آنیا.....
دیدگاه ها (۰)

◦•●◉✿ پارت چهارم✿◉●•◦مارتا آنیا رو برد خونه و به یور گفت بزا...

حسم به تو....p17:----: هه...فکر میکنی من باور میکنم؟ اولین پ...

ازدواج با توپارت 7 هفتمذهن آنیااز روزی که اومدم به امارت 3 ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط