The originals
The originals
Part 9
لیا؛باور کن راست میگم اگه باور نمیکنی بیا از اهالی منطقه بپرس
کوک:.. یونگی..تهیونگ..ربکا شما با جنوفرا برید ما هم بهتون میرسیم
ته:منم باهات میام
کوک:نه..خیلی خب باشه
لیا
رفتیم سمت منطقه
کوک با استفادع از دوربین های یک مغازه ای مارو دید ولی تو دوربین خبری از جنوفرا نبود..اینطوری بود که من اونو از زمین برداشتم و گذاشتمش تو جیبم
لیا: چط..چطور...آخه..آخه من
ته: دوربین جادو شده
کوک:*به سمت فروشندع رفتم و هیپنوتیزمش کردم* به من بگو امروز دختری با موهای نارنجی امروز نیومد اینجا؟ *مرد به جای اینکه جواب بده لرزید و افتاد*.. جنوفرا طلسمش کرده
ته: حالا چیکار کنیم
کوک: امروز همه عادی جلوه میدیم وقتی جشن تموم شد با یونگی ببرش زیرزمین
ته: باشه
*جشن*
کوک
مایکل داشت با چند نفر حرف میزد جنوفرا هم داشت لاس میزد یونگی و لیا هم داشتن مشروب میخوردن و من و ته هم داشتیم دخترا رو دید میزدیم
ته رفت تا با یکیشون که توجهشو جلب کرد لاس بزنه منم با خنده نگاهش کردم یهو توجهمو یک دختری زیبا جلب کرد که انسان بود ولی فوق العاده زیبا و دلربا..موهای بور با چشمان آبی..لب های کالباسی..واقعا زیبا بود....اگه این عشق باشه..شاید من پیداش کردم چون باید مال من بشه
معلوم بود نمیدونست کجاست ولی یکنفر دعوتش کرده بود.
رفتم نزدیکش
کوک: جئون جونگ کوک..شما؟
کمیل:کمیل اکانل..چطور؟
کوک: من امشب تنهام..دوست داری امشب پارتنرم باشی؟
کمیل: ..باشه
*درحال نوشیدنی خوردن*
کوک: خب کی تو رو امشب اینجا به این جشن مرموز دعوت کرده
کمیل: مایکل..مایکل جراد
کوک:*چشمام تنگ شد*...*احتمالا واسه تغذیه دعوتش کرده*...دوست داری باهم برقصیم؟
کمیل: حتما *چون تنها بودم و به نظرم مرد خوبی می اومد شروع کردم با حرف زدن..میدونم قصد لاس زدن داشت ولی حداقل منو از فکر کردن به مشکلاتم دور میکرد*
*حین رقصیدن*
کوک: خبب کمی..میتونم اینطوری صدات کنم؟
کمیل:..اوکی
کوک: خبب کمی چه کاره ای
کمیل: روان شناسم
کوک: اووو چه قشنگ.. یکم از خودت بگو
کمیل؛ *شاید حرف زدن راجبش کمکم کنه*..خببب من یک برادر دوقلو دارم که دختری به نام جنوفرا که قبلا دوست دختر برادرم بود و برادرم میخواست ازش جدا بشع کشته شد..اون زنیکه طلسمش کرد..الان با عموم که کشیش کلیساست زندگی میکنم
کوک:*یهو شکه شدم..دلم به حالش سوخت* جنوفرا؟
کمیل: آره..چطور؟
کوک:*اشاره به جنوفرا که داشت مشروب میخورد* اون دیگه
کمیل: اون اینجا چیکار میکنه
کوک: بسپرش به من *رفتن سمتش*
کمیل:کوکک صبر کن
Part 9
لیا؛باور کن راست میگم اگه باور نمیکنی بیا از اهالی منطقه بپرس
کوک:.. یونگی..تهیونگ..ربکا شما با جنوفرا برید ما هم بهتون میرسیم
ته:منم باهات میام
کوک:نه..خیلی خب باشه
لیا
رفتیم سمت منطقه
کوک با استفادع از دوربین های یک مغازه ای مارو دید ولی تو دوربین خبری از جنوفرا نبود..اینطوری بود که من اونو از زمین برداشتم و گذاشتمش تو جیبم
لیا: چط..چطور...آخه..آخه من
ته: دوربین جادو شده
کوک:*به سمت فروشندع رفتم و هیپنوتیزمش کردم* به من بگو امروز دختری با موهای نارنجی امروز نیومد اینجا؟ *مرد به جای اینکه جواب بده لرزید و افتاد*.. جنوفرا طلسمش کرده
ته: حالا چیکار کنیم
کوک: امروز همه عادی جلوه میدیم وقتی جشن تموم شد با یونگی ببرش زیرزمین
ته: باشه
*جشن*
کوک
مایکل داشت با چند نفر حرف میزد جنوفرا هم داشت لاس میزد یونگی و لیا هم داشتن مشروب میخوردن و من و ته هم داشتیم دخترا رو دید میزدیم
ته رفت تا با یکیشون که توجهشو جلب کرد لاس بزنه منم با خنده نگاهش کردم یهو توجهمو یک دختری زیبا جلب کرد که انسان بود ولی فوق العاده زیبا و دلربا..موهای بور با چشمان آبی..لب های کالباسی..واقعا زیبا بود....اگه این عشق باشه..شاید من پیداش کردم چون باید مال من بشه
معلوم بود نمیدونست کجاست ولی یکنفر دعوتش کرده بود.
رفتم نزدیکش
کوک: جئون جونگ کوک..شما؟
کمیل:کمیل اکانل..چطور؟
کوک: من امشب تنهام..دوست داری امشب پارتنرم باشی؟
کمیل: ..باشه
*درحال نوشیدنی خوردن*
کوک: خب کی تو رو امشب اینجا به این جشن مرموز دعوت کرده
کمیل: مایکل..مایکل جراد
کوک:*چشمام تنگ شد*...*احتمالا واسه تغذیه دعوتش کرده*...دوست داری باهم برقصیم؟
کمیل: حتما *چون تنها بودم و به نظرم مرد خوبی می اومد شروع کردم با حرف زدن..میدونم قصد لاس زدن داشت ولی حداقل منو از فکر کردن به مشکلاتم دور میکرد*
*حین رقصیدن*
کوک: خبب کمی..میتونم اینطوری صدات کنم؟
کمیل:..اوکی
کوک: خبب کمی چه کاره ای
کمیل: روان شناسم
کوک: اووو چه قشنگ.. یکم از خودت بگو
کمیل؛ *شاید حرف زدن راجبش کمکم کنه*..خببب من یک برادر دوقلو دارم که دختری به نام جنوفرا که قبلا دوست دختر برادرم بود و برادرم میخواست ازش جدا بشع کشته شد..اون زنیکه طلسمش کرد..الان با عموم که کشیش کلیساست زندگی میکنم
کوک:*یهو شکه شدم..دلم به حالش سوخت* جنوفرا؟
کمیل: آره..چطور؟
کوک:*اشاره به جنوفرا که داشت مشروب میخورد* اون دیگه
کمیل: اون اینجا چیکار میکنه
کوک: بسپرش به من *رفتن سمتش*
کمیل:کوکک صبر کن
- ۱.۱k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط